X
تبلیغات
پرژین























پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

نمى دانم،شايد من  فرزند زمان خويشتن نيستم و به آدميان عهد باستان شبيه تر هستم تا انسانهاى دوران مدرن؛چون هنوزم هم كه هنوز است ترجيح كه نه،خودم را موظف به خريد لوازم بهداشتى صرفاً از خانم ها مى دانم و هنگام خريد،كوله پشتى ام را با خودم مى برم تا مجبور به حمل خريدهايم داخل نايلون نشوم و از اين بابت خانم فروشنده بسيار سپاسگزار من است و هر بار كه نايلون هايش را پس مى دهم،آنچنان ذوق مى كند كه انگار الماس كوه نور را پيشكشش كرده ام.خوب يا بد،در اين موردخاص ،مدل من اينطورى است و عليرغم مخالف بودن بيشتر دوستان جوان و هم سن و سال و حتى گيس سفيدهاى قوم،اين روش را مى پسندم و احتمالاً تا آخر ماجرا همين روش را ادامه خواهم داد.اما....فكر كن به اينكه داخل داروخانه نشسته باشى و كلى آدم ديگر هم نشسته باشند وتازه همه هم ساكت باشند و صداى سوزن افتادن شنيده شود و ناگهان يك خانم جوان وارد شود و با صداى بلند چيزى را از متصدى داروخانه بخواهد كه تمام آدمهاى مدرن نشسته در داروخانه سرخ و سفيد شوند...آنها كه مدرن بودند سرخ و سفيد شدند،فكر كن چه بر سر من آمد كه بازمانده آدمهاى عهد باستان هستم.آنهم يك خانم خجالتى عهد باستان.
پى نوشت:
- مادر يكى از دوستانم يك جمله معروف دارد و با تا كيد مى گويد"هزار سال ديگر هم بيايد و برود،حيا خوش است"اين "خوش"اصطلاح كرديش است و هر چه فكر كردم معادل فارسى اش به ذهنم نرسيد،اما به معنى ارزشمند و گرانبها بايد باشد.همه امروز به اين"حيا خوش است"فكر مى كردم و اينكه چرا الان اينقدر ناخوش است؟
-اتفاق غم انگير اين روزهايم اين است كه وقت وبگردى ندارم و به ناچار اينترنت همراه اول گوشى ام را فعال كرده ام كه حداقل در طول ساعات ادارى،چند وبلاگ را بخوانم.اما مگر نيلو و رئيس مى گذارند؟دو نفرى در نقش مامور اخذ حال،چپ،چپ من را نگاه مى كنند و خلاصه اين روزهاى من روزهاى وبگردى زير نگاههاى سنگين نيلو و رئيس است.

برچسب‌ها: يك نوع خلسه خوشايند داريم كه دلت منتظر كسى نيست
نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 23:44 توسط پرژین|

ارديبهشت توى حياط بود،آن را از شاخه چيدم و با هم آمديم داخل اين خانه.


برچسب‌ها: يك چيزهايى هم هست كه هرگز عادى نمى شود مثل گرسنگى
نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:22 توسط پرژین|

١.

نيلو چند جا و اتفاقا توى خيابون هاى شلوغ كار داشت.ترجيح داديم بجاى عبور از خيابونهاى شلوغ و گيركردن توى ترافيك ازكوچه ها رد بشيم.اما به هر حال بعد از چند تا كوچه به يك خيابون اصلى مى رسيدم و خيابونها به نظر من خلوت اومدن.از نيلو پرسيدم:

- به نظرت امروز همه جا خلوت نيست؟

- شايد فوتبال باشه

البته،خوب شد كه خلوت بود.چون نيلو به همه كارهاش رسيد و من ،تازه بعد از رسوندن نيلو رفتم  توى ميوه فروشى تا ميوه بخرم.داشتم ميوه ها رو جدا مى كردم كه يك نقر به اون يكى گفت:

- فردا همه چى گرون ميشه

يهو فكر كردم احساسم اشتباه نكرده و انگار مردم ترجيح دادن تو خونه بمونن و غصه بخورن.يعنى مردم تو خونه هاشون تحصن كردن؟بعيد نيست ،شايد....

٢.

تو يكى از كوچه ها كه منتظر بودم نيلو خريد كنه و برگرده،يهو چشمم به اون استادى افتاد كه پارسال به شدت دعوام كرده بود.پياده شدم و سلام كردم،بعد از خداحافطى حس كردم ديگه ازش متنفر نيستم و الان حالم خيلى بهتره.


برچسب‌ها: تو واقعيت به پايان نامه فكر نمى كنم مياد تو خوابم
نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 0:1 توسط پرژین|

داشتم فكر مى كردم روز زن را چطور به نيلو تبريك بگويم؛به اتفاقهاى خوبى كه ميشد براى نيلو آرزو كرد،فكر كردم وچيزى به نظرم نرسيد.در يك لحظه خواستم برايش آرزو كنم كه سال آينده مادربزرگ شود....بعدش نيلو را در قامت مادر بزرگ تجسم كردم وديدم اصلا به نيلو نمى آيد كه حالا حالاها مادربزرگ شود،گرچه تحقق اين آرزو خيلى هم بعيد نيست. اما خوب ممكن بود نيلو از اين آرزو ناراحت شود،چون خود من از صبح تا حالا به مامان بزرگ نيلوفر فكر مى كنم و مى خندم.


برچسب‌ها: خيلى چيزها هست تو دنيا كه نميشه آرزو كرد
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:52 توسط پرژین|

1.

كاش اين همسايه هاى ما فقط پول نداشتند،عقل ندارند.يكى نيست به اينها بگويد شما كه پول نداريد مگر مرض داريد كه براى ازدواجتان جشن مى گيريد و مهمان دعوت كنيد؟حالا مهمان هم دعوت كرديد،اشكالى ندارد.خوش بگذرد حتى.اما چه اصرارى به رقص داريد؟البته رقص هم خيلى عالى است اما دست كم خواننده و موزيك لازم دارد.ندارد؟حالا خواننده هم نشد،نشد.فداى سرتان.اما به جان همان دو تا كبوتر عاشقتان ،هيچ رقصى بدون موزيك نمى شود.البته شايد بشود و من خبر ندارم.اما انگار،نمى شود و شما و مدعوينتان هم خبر نداشتيد.وگرنه،همگى با هم خودتان، با آن صداى نخراشيده تان اقدام به توليد صوت نمى كرديد و زندگى همسايه ها را از ساعت پنج عصر تا همين حالا كوفت نمى فرموديد.آخر در كجاى دنيا و كدام آدمى خودش با صداى نعره خودش مى رقصد و هلهله مى كند؟

٢.

همزمان با رفتن ماركز عزيز،دخترعموى زمين پيدا شده است،و اين احتمال به وجود آمده است كه آدمهاى آينده يك جاى ديگر براى زندگى پبدا كنند و بروند آنجا و براى خودشان زندگى كنند،يعنى خيلى زياد زندگى كنند و شايدحتى، مرگ براى آيندگان يك آپشن شود و هر وقت دلشان خواست بميرند.من حسود نيستم و همين الان،براى آن آيندگان آرزوى زندگى شاد و بدون رنج دارم و ايام به كامشان.اما تكليف ماركز وآدمهاى قبل از ماركز و ماها كه اين آپشن را نداريم چه مى شود؟آدم زورش مى آيد،والا!

٣.

خوب من ديشب تا نصف شب بيدار مانده بودم و لباس شسته بودم و دلم نمى خواست دوباره آنهمه لباس را بشورم و حق داشتم بدوم زير باران و لباسها را جمع كنم. تازه شايد اين باد كردن كله ام ربطى به آن جهش يهويى نداشته باشد و حتى اگر داشته باشد ،الان  هم هر چه فكر مى كنم نمى توانم انتخاب كنم كه اين سرما خوردگى سريش  بهتر است يا شستن دوباره آن لباسها؟فقط اميدوارم فردا كسى با ديدن سرماخوردگى من دلش خنك نشود!


برچسب‌ها: كاش موهايم لخت بود
نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 23:50 توسط پرژین|

دير بود اما فكر كردم بهتر از ظرفها را بشورم،بعدش فكر كردم سينك را هم برق بندازم،از شستن آشپزخانه  صرف نظر كردم اما به نظرم بهتر آمد كه لباسها را هم بشورم.كمى بعد با يك سبد لباس شسته شده رفتم توى حياط و قبل از هر چيز سرم را به سمت آسمان بلند كردم.انتظار يك آسمان پر ستاره داشتم اما خبرى از ستاره ها نبود،عوضش ماه بود،با يك هاله زرد كمرنگ در دورش.سبد را زمين گذاشتم و شيرجه زدم توى ماه.

برچسب‌ها: چقدر خوبه كه فردا مى تونم هر چقدر دلم خواست بخوابم
نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 1:49 توسط پرژین|

نوع نگاه كردن به زندگى خيلى مهم است.مثلا،همين من كه رانندگى ام توسط هيچ راننده ى ماهر و آماتورى تائيد نمى شود؛راننده محبوب نوه ها و مخصوصا مورچه جان هستم.بچه ها،اصرار دارند "دى دى "را من برانم زيرا برخلاف ديگران كه ماشين را آنقدر نرم مى رانند كه بچه ها احساس مى كنند در رختخوابشان هستند و طفلك هاى معصوم بلا استثنا توى ماشين خواب شان مى برد،هنگام رانندگى من آنقدر بالا و پائين مى پرند و آنقدر يهويى به اين ور و آن ور پرت مى شوند كه نه تنها خوابشان نمى برد،بلكه اگر خواب هم باشند،از خواب مى پرند و به گروه تشويق كنندگان شوفرى كه من باشم مى پيوندند.


برچسب‌ها: چاقاله را از دست ندهيد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 23:34 توسط پرژین|

من به احترام تمام كسانى كه سبك چيدمان خانه شان سنتى است،كلاه از سر برمى دارم اما،خودم سبك مدرن را ترجيح مى دهم و مدتها به اين موضوع فكر مى كردم كه با لاله هايم چه كنم؟اين لاله هارا خودم نخريده ام،كادو نيلو جان است وبنابراين فكر انهدام و يابه كسى دادنشان منتقى است.چون به هرحال نيلو گه،گاهى اينجا مى آيد و درست است كه هيچ كسى سراغ كادويش را نمى گيرد و نيلو هم مستثنى نيست اما بهتر است كادويش جلو چشم باشد،مخصوصاً كه لاله ها بلند و باابهت و از حق نگذرم خوشگل هم هستند اما رنگ قرمز شان با رنگ نارنجى اين خانه هماهنگى ندارد و من هر كارى مى كنم نمى توانم روى آويزهاى سفيد كريستال شان تمركز كنم يا آن تراشكارى هاى طلايى را براى خودم بزرگنمايى كنم.واقعيت از نظر من اين است:

١-من دو تا لاله ى قرمز و بلند و زيبا دارم.

٢- تم خانه نارنجى است.

چاره اى نبود،لاله ها را رو اپن آشپرخانه گذاشتم و داشتم باهاشان كنار مى آمدم كه يك ديوان حافظ به همراه رحل مربوطه كادو گرفتم .خداى من !با اينها چه مى كردم؟خيلى ساده، رحل و ديوان را هم روى اپن گذاشتم و لاله ها را هم در دو سمت آنها قرار دادم و ااااى بد نشد.اما در خانه تكانى اجبارى من ١-قورباغه چوبى٢-ميوه كاج٣-شمع بلند چوبى و ٤-ميوه بلوط را پيدا كردم و آه ...به هيچ عنوان نمى توانستم بندازمشان  دور.حتى مجبور شدم ميوه ى بلوط را هم همان جا جلوى دهان قورباغه بگذارم و بعدش با غم فكر كنم

-از اين بدتر نمى شد

اما قسمت خوب ماجرا مانده است.كاملاً اتفاقى و بدون هيچ فكر خاصى ميوه كاج را روى شمع چوبى بلند قامتى كه شبيه كنده ى درخت است،گذاشتم و نمى دانى نتيجه چه شده است؟معركه است.آنقدر زيبا وآن قدر چشم نواز است كه اين روزها هى نگاهش مى كنم وهى به قول زنده يادمهستى "جوون ميشم،شاد ميشم"



برچسب‌ها: اين آى پد حال من را گرفته است
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 23:49 توسط پرژین|

١.

- كوچولو اسمت چه؟

- مهبد

- معبد؟معبد هم شد اسم؟

٢.

داريم به اواخر فروردين نزديك مى شويم و با اين وجود يك عده همچنان عيد را تبريك مى گويند.مطمئنم اين آدمها هيچ اعتقادى به روح ندارند.

٣.

من هرسال تصميم مى گيريم كه با توجهه به دما لباس بپوشم ،نه اسم فصل و در اين راستا،امسال يك پليور سبك و رنگى زيبا هم خريدم اما از بس پرسيدند:

-سردته؟سرما خوردى؟هوا به اين خوبى!

مجبور شدم همرنگ جماعت شوم و خوشبختانه تا حالا سرما نخورده ام اما از سرما خوردن شديد يك آدم كه سؤالات بالا را به صورت مكرر مى پرسيد به طرز بدجنسانه اى خوشحالم.حالا، هر چقدر هم مريضى اش را به بازگشت حجاج و ويروسهاى پاكستانى و چينى و آفريقايى ربط دهد مهم اين است كه من مى دانم دليل اصلى سرما خوردگيش اول فضولى و بعدش دماى متغير هواست.



برچسب‌ها: يهوبيدار شدم يهو باران باريد يهو مهمان آمد
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 23:36 توسط پرژین|

١.

ناگهان ،پيرمرد هشتاد و چهارساله ى مهربان،عصا به دست و با آن چشمهاى روشن و پوست سفيد نورانيش  وارد اتاق شد و من با آنچنان محبتى نگاهش كردم كه دخترش مجبور شد  جواب محبتم را با يك لبخند آغشته به تعجب بدهد.اما خودش انگار من را نمى ديد ،چون به من كه براى سلام و احوالپرسى سرپا ايستاره بودم آنقدر نزديك شد كه من مست يك بوى آشنا شدم.دخترش دست همكار بازنشسته مان را گرفت و رفت.اما من ناخودآگاه چند قدم دنبالشان راه رفتم و دلم مى خواست ساعتها دنبالشان راه بروم.پيرمرد بوى توتون مى داد،بوى پدربزرگم.

٢.

دستهايم را زير چانه ام گذاشته بودم و خيلى بى حال به نيلو گفتم:

- نيلو،كاش گز داشتيم .الان اين چاى با گز خيلى مى چسبه

-گز؟

- آره

-با آرد يا بدون آرد؟

- بدون آرد

آه. اما از عصر تا حالا هيچ خبرى از گز نشده است.نا با آرد ش،نه بدون آردش.كائنات خسيس خجالت بكش!


برچسب‌ها: زين پس بجاى اينترنت گردى بگوييم اينترنت نوردى
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 22:50 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» هنوزم كه هنوزه
» گل رز صورتى
» غم فردا
» آرزو
» پارتى در پاركينگ
» شيرجه
» هنر ايجاد هيجان
» دل خوشى
» سمعك
» آن بوى آشنا