پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

البته مى دانم حواسم كجا بود و همين كه كه جاى بدى نبود خودش مايهء مباهات است.اما،به هيچ عنوان نمى توانم بابت  اين حواسپرتى كه به جاگذاشتن موبايلم توى اداره منجر شد،خوشحال باشم.مخصوصاً كه موبايلم هر روز ساعت شش زنگ مى خورد و مطمئنم صداى زنگش از بس ضايع و گوشخراش است هر كسى را كه آن اطراف باشد ديوانه خواهد كرد و اما آن اطراف؟نيلو حتماً هست و رئيس و آقا اسماعيل و پيشخدمتها...و حتى اگر بخواهم بيخيال روح و روان  همكارهايم شوم،چگونه فردا ساعت شش بيدار شوم؟


برچسب‌ها: بگذار كه دل حل كند اين مساله ها را
نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 22:34 توسط پرژین|

1.

جامعهء آمارى من معلمان باسابقه و با تجربه هستند كه با اما و اگر معلمان بازنشسته هم مورد تاييد دكتر واقع شده است و امروز من به ديدن يكى از اين معلم ها رفته بودم كه هيچ شباهتى يه ساير معلم هايى كه تا حالا ديده ام نداشت.قد بلند و چهارشانه و بسيار خشن و در واقع  ترسناك.شما فيلم "جايى براى پيرمردهانيست"را ديده ايد؟كپى پيست،نقش اول فيلم بود.براى خودش موسسه زبان داشت با يك عالمه معلم جوان كه به علت جوان بودنشان به درد كار من نمى خوردند متاسفانه و بايد با خودش مصاحبه مى كردم.اما ديدن خودش به اين راحتى ها نبود و بعد از گذشتن از سه خوان تازه به دفتر كارش وارد شدم.تعارف كرد كه بنشينم و نشستم.برخلاف ساير معلم ها هم كارت شناسايى خواست و هم پرسشنامهء تائيد شده و البته سوالات مصاحبه.همه را كه ديد گفت:

- من يك آزمون تعيين سطح دارم.اشكالى نداره كمى منتظر باشيد؟

البته كه اشكالى نداشت ولى آيا اشكالى نداشت كه من هم شاهد آزمون مربوطه باشم؟

- اشكالى نداره

كسى كه براى آزمون آمده بود يك پسر جوان لرستانى بود كه اينجا سرباز بود و مى خواست بعداز ظهر ها انگليسى ياد بگيرد.من داشتم به دقت به سوال و جوابها گوش مى دادم و اين وسط مبهوت لهجه انگليسى-آمريكايى مدير موسسه شده بودم.عالى حرف مى زد وخيلى خوب كارش را بلد بود.چند تا سوال كرد وجواب شنيد و به عنوان آخرين سوال از سرباز پرسيد:

- اگه يك ميليون دلار پول داشته باشى،چكارش مى كنى؟( اين به زبان انگليسى بود)

- اول ماشين مى خرم و بعد زن مى گيرم(انگليسى)

- yes

پيرمرد ناگهان از انگليسى آمريكايى به لرى تغيير زبان داد و موذيانه پرسيد:

- سى چه؟

2.

يك دوست مخصوص با روحيهء منحصربفرد دارم كه كارش خيلى درست است فقط جواب پيامك و تلفن را نمى دهد و رابطه بسيار مستقيمى بين موود(mood)لحظه اش با جواب دادن تلفن و اين قرتى بازى ها وجود دارد.به هرحال به جهت شناختى كه از روحيه اش دارم خيلى منتظر جواب گرفتن نيستم و شبى مثل امشب كه هم پاييز است و هم خنك و هم هلال ماه توى اسمان است دلم خواست حالش را بپرسم و وقتى پيامك را تايپ مى كردم به اين فكر مى كردم كه اين دوست عزيزمان وقتى پيامك را مى بيند چه واكنشى خواهد داشت؟من داشتم مى نوشتم :سلام...سناريوى ذهن خودم اين بود كه:1. صداى پيامك را مى شنود2.پيامك را باز مى كند.3.توى دلش مى گويد:عليك سلام4.گوشى را مى گذارد سر جايش و به درسهايش مى رسد.

سناريويم كاملاً اشتباه بود.


برچسب‌ها: ملت به لاك مى گويندفرنچ به استن مى گويندلاك پاك كن
نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 22:33 توسط پرژین|

شوخى،شوخى دارم كار علمى انجام مى دهم.البته قرار نبود من انجام بدهم و از شما چه پنهان پول انجام دادنش هم پرداخت شده است .اما،طرف زير بار نمى رود و من را به اين روز انداخته است.به هرحال،الان كه خودم سخت مشغول جمع آورى اطلاعات هستم و مصاحبه جور مى كنم و صدا ضبط مى كنم و متن پياده مى كنم...مى بينم كه كار چندان سختى نيست و اتفاقاً هيجان انگيز هم هست.هيجان انگيز از اين نظر كه از نظرات آدمهاى با تجربه اى مطلع مى شوى كه سالهاست درگير كار تدريس و آموزش هستند و اطلاعات و ايده هايشان را حالا نه خيلى راحت اما،صادقانه در اختيارت مى گذارند و خودت هم مى دانى كه اين تحقيق به هر حال مى تواند موثر باشد و حتى اگر هم نباشد تحقيق خودت است.

پى نوشت:

- عناوين دكتر را صد تا تريلى هم نمى كشد اما،وقتى از ايشان در مورد راضى كردن جامعهء آمارى براى مصاحبه،مشاوره مى خواهم جواب مى دهد:

- نهار ببرشون بيرون!!!!!

 


برچسب‌ها: نترس, ساده ست
نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 15:33 توسط پرژین|

نيلو جان و رئيس در هيچ جيزى تفاهم نداشته باشند دردو مورد كاملاً به هم شبيه هستند و آن دو مورد،يكى اعتراف هردوتايشان به  اين است كه چشمشان ضعيف است و گوششان سنگين.اما ربطش به من؟به واسطه مشكل شنوايى تا انجايى كه مى شود تلفن جواب نمى دهند  و بخاطر ضعيفى چشمم اوضاع من در اين اتاق اينگونه است:

- بى زحمت بيا اينجا،اين رو بخون ببين چى نوشته!

- بى زحمت اينقدر ريز ننويس!

- بى زحمت بيا و اين اطلاعات رو وارد كن!

اين احترام بزرگتر و كوچكتر كه من به آن مقيد هستم،وادارم مى كند در جواب تمام فرمايشات بگويم:

- چشم

حالا نيلو كلاً حسابش جداست و من  هيچ مشكلى براى كمك كردن به او ندارم اما ،اين رئيس هم از من كار مى كشد و هم با اعصابم طناب بازى مى كند.مثلاً امروز:

 - بى زحمت بيا ببين چى نوشته؟

- نوشته دلتون مى خواد برنامه رو دسكتاپ باشه يا نه؟

- خوب؟

- دلتون مى خواد يا نه؟

- من چه مى دونم خودت يك چيزى بزن!

 - yes

ده دقيقه بعد:

- اون yes رو كه زدى رو نيايد مى زدى؟

- چرا؟

- اتوماسيون پريده

-Restart كنيد

- Restart كردم

-اجازه بدين Restor كنم

Restor كردم و بعد:

- Firefox من كو؟

- ببيند اتوماسيون هست؟

-Firefox من كو؟؟؟؟؟؟

حالا من مى مانم و رئيس و بيا اين رو بخووون...


برچسب‌ها: هيچ چيزى هم براى دلخوشى نباشد هلال ماه كه هست
نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 22:41 توسط پرژین|

من حتى نمى دانستم برس بدن يعنى چه؟اين شيرين بود كه در ضمن اسم بردن از لوسيون بدن و كرم بدن و نوع شامپو و لاك و ...اسمى هم از برس بدن برد؟(راستى شيرين داشت پز مى داد و من دوزاريم نيفتاده بود؟)من پرسيدم:

- برس بدن چيه؟

- ...

شيرين كاملاً توضيح داد اما من يادم نمانده است.فقط فهميدم كه برس بدن چيزى مثل مگس كش است  و به وسيله آن مى توان نقاط كورى مثل پايين كتف را هم شست.چقدر عالى!!!جو من را گرفت و يك برس سفارش دادم و پولش را هم پرداخت كردم و قرار شد شيرين جان آن را برايم بخرد و بياورد دم در خانه.كى؟حدود شش ماه پيش!شش مااااااه.من قضيه يادم رفته بود تا اينكه امروز شيرين پيامك داد و تلفن خانم فروشنده را برايم فرستاد با اين توضيح:

- خودت زنگ بزن.آدرس بگير.بگو از طرف شيرين اومدم.بعد برو برس رو بخر!!!

بعضى آدمها حاضر نيستند كوچكترين لطفى در حق كسى انجام بدهند.من اين آدمها را نمى فهم.


برچسب‌ها: لطف پاييز است كه خورشيد تو را از خواب بيدار مى كند
نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 22:57 توسط پرژین|

اصلاً تعريف كردن از خانواده و خاندارن را دوست ندارم وتا كسى شروع مى كند به بافتن اراجيفى نظير "اجداد ما خان بوده اند""ما چندين روستا داشته ايم""جد ما به نادر افشار مى رسد"....تا حرف به اينجا مى رسد اگر سر سوزن ارادتى به خانواده و خاندان طرف داشته باشم به محض شنيدن آن جمله هاو نظير آنها، طرف و خانواده و خاندانش از جلو چشمم مى افتد و آن سر سوزن ارادت هم پر مى كشد  و مى رود هوا.يعنى چى كه انها خان بوده اند؟حالا بوده باشند هم به ما چه؟حالا كه اجداد ما مثل خود ما عادى بوده اند و روستا نداشته اند و سرباز نادر افشار نبوده اند ...ما بايد الان چه كار كنيم دقيقاً؟دستشان را ببوسيم؟رعيت شان شويم؟برگرديم روستا گندم بكاريم و درو كنيم و بگذاريم جلو دستشان؟

چيزى كه مى خواهم بنويسم خيلى ربطى به پاراگراف بالا ندارد.فقط كمى دلم پر بود خواستم بنويسم.البته بى ربط_بى ربط هم نيست.مثلا، اگر من الان بنويسم در خانوادهء ما هنوز اهداى خون رسم خوشايندى است؛اين تعريف مى شود از اين خانواده؟خوب،گفتم كه تعريف از خانواده را دوست ندارم براى همين اضافه مى كنم خود من يادم نمى آيد آخرين بار كى خون دادم و حتى محل سوال است كه ايا اصلاً  تا حالا خون داده ام يا نه؟به نظرم خودم كه يك بار خون داده ام و يك چيزهايى يادم مى آيد.مخصوصاًكه در يك دورانى اهداى خون به شدت تبليغ مى شدو جو همه و از جمله من  را گرفته بود كه برويم و خون بدهيم.اما نظر خانواده اين است كه من هرگز خون نداده ام.حالا خيلى مهم نيست،مهم اين است بعد از گذر از ان دوران جو گرفتگى هم،اعضاى خانواده همچنان خون  مى دادند و اين روند كم شد و كم شد تا رسيد به برادر كوچك ما كه هنوز هم هرچند ماه يك بار خون اهدا مى كند و موضوع اين پست زير سر همين برادر كوچكتر است.

خواهرم در ازمايشات اوليه براى گواهينامه متوجه مى شود كه گروه خونى اشoمنفى است و تا برادرمان اين را مى فهمد مى نشيند و انقدر روضه مى خواند كه اين گروه خون كمياب است و خيلى ها به ان احتياج دارند وانسان دوستى حكم مى كند هر چند ماه يك بار خون اهدا كنى..هيچى ،خواهرمان راضى مى شود كه برود و خون اهدا كند اما بار اول در سازمان انتقال خون پذيرش نمى شودچون ناشنا بوده و نبايد باشد يا بالعكس.بار دوم كارت ملى همراهش نبوده و بالاخره امروز و براى بار سوم پذيرش مى شود اما،خونش وارد محفظه نشده است.چرا؟چون رگ هايش خيلى نازك است و مشكل اين رگها اين است كه خون به سختى از آنها خارج مى شود(نظرات متصدى گرفتن خون)نتيجه؟يك كف دست پايين آرنج ويك كف دست بالاى دست خواهرمان سياه وكبوده شده است.سياه و كبود هااااا.بعد خواهرمان بجاى ناراحت شدن بابت سياه و كبود و دردناك شدن دستش،ناراحت ان يكى، دو سى سى خونى است كه با بدبختى از رگش خارج شده و وارد محفظه شده اما،حتماً دور انداخته مى شود.


برچسب‌ها: كار بجايى رسيده كه أسمان و ستاره هايش را خواب مى ب
نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 22:55 توسط پرژین|

يك روزهايى هم هست كه همه چيز خوب پيش مى رود و من از اين روزها داشته ام.روزهايى كه حتى چراغهاى راهنمايى برايت سبز مى شوند.اما بعضى روزها هم هست كه به محض اينكه دوستان ريموت آفتاب را مى زنند،به تعداد اشعه هاى خورشيد اتفاقات ناخوشايند برايت رقم زده مى شود.اول صبح با يك آدم پرحرف طرف مى شوى،اشتباه شش ماه پيش خودت رو مى شود و برنامه ء مهر ماه بر هم مى خورد،با همكارانت در مركز تماس مى گيرى و راستى آن خانم امروز مشكلى داشت؟پاچه ام را گرفت.يك هزينه اى دو هفتهء پيش بايد پرداخت مى شد و طرف خرت  را گرفته است و پولش را مى خواهد و به هيچ زبانى هم متوجه نمى شود كه پرداخت پول مستلزم ارائه مدارك و مستندات است و كاش فقط او نمى فهميد،رئيست هم نمى فهمد.يك نامهء ديگر اشتباه تايپى  فاحش دارد و نه خودت متوجه شده اى و نه رئيس و نه معاون و نه آن رئيس ديگر.يك برنامهء ديگر كلاً كن لم يكن مى شود و خدااااى من ،چقدر من بابت اين يكى سر و كله زده بودم.كفشهايت تنگ است،مانتويت زود چروك مى شود،توى آينه نگاه مى كنى و با تعجب مى بينى ابروهايت پر شده است،مى خواهى مرخصى بگيرى اما،نمى شود.خسته به خانه برمى گردى و يك سوپ بى مزه مى خورى وخداياااااااااااا اين يكى ،اين آخرى،اين مارمولك توى خانه وحشتناك بود.لطفاً دفعه بعد اين آيتم را حذف كن. آخر اين انصاف است; بعد از اين همه سال و دراين مدت كم  كه جو خانم بودن حاد من را گرفته است و دامن مى پوشم،دقيقاً توى اين تايم بايد مارمولك بفرستى كه  از ترس راه رفتن مارمولك روى پاهايم زهره ترك شوم؟بعد،تمام موارد بالا را از سر مى گذرانى و ميخواهى ايميلت را چك كنى اما،حجم ندارى.كسى مى داند حجم چيست كه من ندارمش؟


برچسب‌ها: اتحاد آمريكا و اعراب اولين خبرامروز بود
نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 21:44 توسط پرژین|

كافى ست كمى هوا تاريك شود تا حكومت راننده تاكسى ها شروع شود.نوع حكومت؟ سرمايه دارى.كرايه ها دو برابر مى شود و اما و اگر هم ندارد.تازه اين وقتى است كه اعصابشان سرجايش باشد وگرنه بعضى وقتها، سلاطين با هم تصميم مى گيرند كه هيچ مسافرى سوار نكنند و جهنم كه خودشان ضرر مى كنند؛بگذار مردم قدرشان را بدانند و بفهمند كه حتى با نرخ دو برابر سوار كردنشان هم،نوعى لطف است و جيك اگر بزنند يا بايد همانجا بايستند تا علف زيرپايشان سبز شود.يا،سرشان را بندازند پايين و مسير را پياده گز كنند.اما، خوب هميشه براى ظالم، زوال مى رسد و عامل  زورل اين جماعت پليس است.پليس وارد عمل مى شود و به راننده تاكسى ايست مى دهد و مثلاً مثل امشب داد مى زند:

- بهارانى ها سوار شن!

من و دو خانم ديگر سوار شديم و راننده پير تاكسى بلافاصله گفت:

- نفرى هزار مى گيرم!

جيغ و داد و هوا ر آن دو خانم بالا رفت.پيرمرد گفت:

- يا هزار يا پياده شيد!

- اما،جناب سروان  گفت سوار شيم

- جناب سروان غلط كرده!

آن دو تا پياده شدند و راننده از من هم خواست پياده شوم.گفتم:

- من پياده نميشم.هر چقدر مى خواى حساب كن!

پيرمرد چشم غره رفت و در مسير سه تا مسافر هزارى ديگر سوار كرد.خيالش كه از بابت مسافرها راحت شد گفت:

- خانم اين سروان جمشيد پدر سوخته با من لجه.مى دونه من اين مسير رو دوس ندارم،همش واسه اين مسير واسم مسافر مى زنه.يكى نيست بگه آخه نادرست مگه تاكسى باباته!مكه من كارگر باباتم!مگه تاكسى من سهميه ست!تاكسى خودمه،هر كى رو دلم بخواد سوار مى كنم!هر جا دلم بخواد ميرم!

من خسته تر از آن بودم كه جواب دهم يا مخالفت كنم.ساكت بودم و پيرمرد هم ساكت شد و تاكسى در سكوت حركت مى كرد.اما پيرمرد دوباره سكوت را شكست:

- خانم ديروز چندم بود؟

- بيست و نهم

- شنبه بيست و نهم،امروز سى ام،فردا سى و يكم ...

كمى ديگر حساب و كتاب كرد و ناگهان گفت:

- سه شنبه پائيزه!

  


برچسب‌ها: سمينار برگزار مى كنم عين هلو
نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 22:6 توسط پرژین|

يك سمينارى قرار بود برگزار شود و اين موضوع هيچ ريطى به من نداشت.برگزارى سمينار وظيفهءروابط عمومى است كه يهو غيب شد.غيب كه نه.يك هفته تشريف برد مرخصى و يهو ديدم من مانده ام ومسئوليت برگزارى يك سمينار.هيج كسى،حتى رئيس خودش را درگير نمى كرد و اين موضوع باورنكردنى بود.چند بارى من با عصبانيت داد زدم كه:

- اينجا همه رئيس هستن.هيج كسى كار نمى كنه.اخه سمينار به من چه ربطى داره ؟من چكاره هستم اينجا؟

داد وبيداد ها كار خودش را كرد و يكى از همكاران جوان را براى كمك به من معرفى كردند و يك هفته است دو تايى مى آييم و مى رويم و هماهنگى مى كنيم و من حرص مى خورم و اين همكارمان خيلى خونسرد فقط كارها را انجام مى داد.بالاخره امروز و بعد از كلى كش و قوس راهى سمينار شديم.توى راه من گفتم:

- يك هفته ست من  تو معرض  استرس هستم واونوقت آقا حتى موبايلش رو خاموش كرده.واقعاً نوبره!

بعد رو به همكارم كه همچنان خونسرد داشت به حرفهاى من گوش مى داد گفتم:

- خونسرد بودن خيلى خوبه ...

كمى نگاهم كرد و بازهم خيلى خونسرد يك بسته قرص را از جيبش در اورد و به من نشان داد و گفت:

- خانم من امروز،اولين كارى كه كردم اين بود كه قرص فشارم رو همراه خودم آوردم

 - اينقدر اضطراب دارى؟؟؟؟؟؟؟

- خودم متوجه اضطرابم نميشم اما يهو فشارم ميره بالا!!!!

حالا،امروز به خير گذشت و گرچه من تا به خانه رسيدم تقريباً مردم تا همين الان اما،فردا هم مانده است كه حتى اين همكارمان هم نيست و من هستم و سيستم صوتى تصويرى و فيلمبردارى و عكاسى ...


برچسب‌ها: شايد من هم بايد براى فردا قرص فشار با خودم ببرم
نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 2:27 توسط پرژین|

علاوه بر تنبلى،من به مواد شوينده حساسيت دارم واسه خاطر اين دو تا موضوع معمولاً شستن حمام رو مى پيچونم هر بار دست به دامن كسى مى شم و اين بار قرعه به اسم نيلو افتاد و ازش خواستم كه شمارهء كارگر خونه ش رو بهم معرفى كنه.نيلو جان پرسيد:

- واسه چى مى خواى؟

- بياد حموم رو واسم بشوره!

- خودت چرا نمى شورى؟تنبلى ت مياد؟

بعضى رفتارهاى نيلو مثل اين يكى رفتار شبيه رفتار مادرشوهر ها ميشه.البته من اين رو نمى گم خودش ميگه و توضيح ميده:

- اشكالى نداره.فك كن من مادر شوهرتم.آخه ماد شوهرها اين جورى جواب ميدن.تازه نه با اين ملايمت!

ملايمت؟اون جواب ملايم بود؟نه ملايم بود؟گفتم:

- اين دفعه مشكلم تنبلى نيست.گرچه اون هم هست اما، مشكل اصلى ام اينه كه بوى مواد شوينده سرم رو درد مياره و واقعاً نمى خوام جمعه ام خراب بشه.

نيلو جان مادر شوهريش رو ادامه داد وگفت:

- مثل زنهاى قديم، روسريت رو محكم جلوى صورتت ببند و برو خودت حمومت رو بشور!

مثل زنهاى قديم يك روسرى شالى_ضخيم_سرمه اى رنگ رو محكم جلوى صورتم بستم و رفتم عمليات شستن حمام با پودررو شروع كردم.حالا انصاف اگه داشته باشم بايد بگم اين كلك قديمى موثر بود و الان كه كارم تموم شده غير از كوفتگى تمام بدن،درد ديگه اى ندارم.يعنى مى دونى سرم درد نمى كنه و اين خوبه به هر حال.گرچه اگه نيلو مادرشوهر بازى در نمى اورد و اون شماره رو مياد الان من مثل يك خانم مى رفتم تو اشپزخونه و واسه خودم سوسيس هندى درست مى كردم نه اينكه از شدت كوفتگى در شرف بيهوشى باشم.

پى نوشت:

- وسطهاى شست و شو يهو نفس كم آوردم و روسرى رو باز كردم.حالا تو اون واويلا بايد روسرى رو چكار مى كردم؟آفرين به خودم.روسرى رو مثل دامن دور كمرم گره زدم و كار رو ادامه دادم.وقتى كارهام تموم شد و اومدم بيرون؛ جلوى آينه خودم رو با يك دامن خيلى شيك سرمه اى ديدم كه با تى شرت بنفشم ست بود.تازه شيك هم بود.جدى ميگم خيلى شيك بود.


برچسب‌ها: من اگه كارگر خونه مى شدم يك كارگر شيك مى شدم
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 14:58 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» حواست كجاست؟
» سناريو
» مصاحبه
» طناب بازى
» آدمهاى سمى
» چند سى سى خون
» حجم
» سروان جمشيد
» خونسردى خطرناك
» كلك قديمى