پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

براى برادرزادهء كلاس سومم به مناسبت برنده شدنش در انتخابات شوراى مدرسه شان جشن گرفته بودند و همه هم خيلى جدى بابت اين موضوع خوشحال بودند و هى تبريك مى گفتند و آرزو مى كردند موفق تر شود.من با خنده پرسيدم:

حالا چند تا راى آورده بودى؟

- 42 راى.خودم فكر مى كردم فقط يك نفر كه با هم دوستيم بهم راى مى ده اما 41 نفر ديگه هم بهم راى داده بودن.اصلاً فكر نمى كردم اونا  هم من رو دوست داشته باشن

فكر كردم كه بايد هم خوشحال باشد.بدون آنكه بداند چهل و يك نفر ديگر هم دوستش داشته اند.چهل و يك نفر...چهل و يك نفر...پرسيدم: خوب،حالا برنامه ت واسه مدرسه تون چيه؟ 

-برنامه؟

-أره ديگه.حالا كه اينهمه آدم تو رو دوست داشتن و بهت راى دادن بايد تو هم در عوض سعى كنى يه كارى واسشون انجام بدى.باهاشون حرف بزنى.مشكلى اگه بود به مدير و معاون بگى ...

اصلاً  مفهموم حرفهايم را نمى فهميد.مثل بقيه آدمهاى  اطرافش فقط به رسيدن فكر كرده بود.اينكه به هدفش برسد و بعد از هدف؟نمى دانست.چون بزرگترهايش هم نمى دانند.چون فقط هدف را تعريف مى كنيم و هيچ برنامه اى براى بعد از هدف نداريم.گفتم:

- بالاخره الان كه شوراى مدرسه شدى بايد يه كارى انجام بدى ديگه.

 - آها!بهمون گفتن فردا دو تا قطعه عكس سه در چهار ببريم مدرسه و بعدش ديگه شورا مى شيم!

هيچى ديگه جمعهء پاييزى شما خوش!

 


برچسب‌ها: چه از جان پاييز مى خواهيد شما
نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 12:56 توسط پرژین|

داخل ميوه فروشى تقريباً شلوغ بود و هر كسى داشت ميوه موردنظرش را جدا مى كرد و همزمان يك آهنگ حماسى مشهور هم از يك بلندگو پخش مى شد،أهنگش بسيار مشهور بود و كمتر كسى هست كه حفظ نباشد.در نتيجه آخرهاى آهنگ چند تا از مشترى ها شروع كردند به همسرائى با خواننده و اصلاً اين مردم ديوانه اند.نمونه اش همين صاحب ميوه فروشى.چون تا ديد مشترى ها از آهنگ خوششان آمده و دارند لذت مى برند،جلوى چشم همگى مان رفت و صداى بلند گو را قطع كرد!


برچسب‌ها: خوبى دكتر رفتن اين است كه ادم درد خودش يادش مى رود
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 20:31 توسط پرژین|

1.

رئيس توى تلويزيون شنيده است كه ثواب ازدواج در فصل سرما از ثواب ازدواج در فصل گرما بيشتر است و امروز داشت دنبال دليل اين تفاوت ثواب مى گشت.يكى، دو تا نظر مشعشع شنيديم و من بالاخره طاقت نياوردم و پرسيدم:

- مگه ازدواج ثواب هم داره؟!!!!.

2.

يك موضوع بى اهميت را به نيلو گفتم و نيلو جان فرت و فرت زنگ مى زند كه حتماً دكتر بروم.امروز و بخاطر اينكه جوابى براى گفتن به نيلو داشته باشم به يك مطب زنگ زدم و شنيدم كه تا يك ماه ديگر دكتر وقت ندارد.(واقعاً اينا راست ميگن؟)

- يك ماه خيلى زياده.هيچ راهى نيست؟

- همين الان بيا اينجا بشين.حول و حوش ساعت ده شب و بعد از ويزيت شدن اخرين مريض،سعى مى كنم بفرستمت پيش دكتر

- نميشه همون ساعت ده شب بيام؟

- نه خير.حتماً بايد بيايد و اينجا بشينيد!!!!

3.

يك خانم زيباى قد بلند و تقريباً درشت گاهى براى گدايى به اداره مى آيد و اين آقايان مومن وديندار از هيچ كارى براى كمك به خانم دريغ نمى كنند.امروز خانم وارد شد و سلام كرد.من زياد تحويل نگرفتم و بنابراين پيش يكى از همان آقايان كه عرض كردم و توى اتاق ما بود رفت.همكارمان گفت: 

-امرى بود خواهر؟

خانم  براى گرفتن پول حتى دروغ آماده نكرده بود.كمى هول شد و كمى دستپاچه و بعدش گفت:

- پول سى تى اسكن زياده!!!!!

4.

همين الان پريسا زنگ زد و من را براى تعطيلات هفتهء آينده به شمال دعوت كرد.گفت:

- تو كه عزادارى نمى رى.پاشو بيا اينجا!

- پريسا جان!من عزادارى نمى رم،تو كه مى رى مگه نه؟

- خوب.آره!!!!


برچسب‌ها: عمراً اگه دكتر برم
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 21:52 توسط پرژین|

مامان داشت اخبار شبكه استانى را گوش مى داد.مجرى هم داشت اعلام مى كرد كه خوشبختانه تا امروز هيچ نشانى از انفلونزاى پرندگان  در ميان پرندگان استان ديده نشده است و براى اثبات اين خبر يك ربعى فك زد.مامان به دقت فك زدن مجرى را گوش داد و وقتى تمام شد گفت:

- اين يعنى هست!

من لبخند زدم و مامان ادامه داد:

- اگر نبود؛اصلاً در موردش حرف نمى زدن،حالا كه در موردش حرف مى زنن حتماً  هست!

پى نوشت:

1.

- برچسب از كافكاست

2.

من يك دوستى داشتم به اسم خانم كانيا.دوست دارم اگر اينجا را مى خواند يك خبرى از خودش بدهد.


برچسب‌ها: جايى كه اعتماد نيست سخن گفتن بيهوده ست
نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 22:55 توسط پرژین|

به نظر شما يك پيرمرد كه لباسهاى تميز و مرتب پوشيده است و خودش هم سرحال است.اما،گوشه خيابان نشسته است و دارد باميه مى خورد؛ به كدام خوشه آويزان است؟حدس زدن براى خودم هم سخت بود.اگر فقير است چطور لباسهايش اينقدر تميز است و خودش هم اينقدر سرحال است؟اگر پولدار است چرا مثل فقيرها يك دانه باميه دستش گرفته و گوشه ء خيابان را براى خوردنش انتخاب كرده است؟داشتم حدس و گمان هايم را بررسى مى كردم كه يادم افتاد من سالهاست از اين باميه ها نخورده ام.بس كه سنگين و پركالرى است و هميشه فكر كرده ام اين شيرينى ها مخصوص بچه هاست نه همسن و سالهاى من.بعد الان اين پيرمرد...چقدر سالم و چقدرشجاع.كمى جلوتر رفتم تا از سوپر پفك بخرم.همزمان با من يك پير زن كه به نظرم آشناى فروشنده بود وارد شد و ماست خواست.فروشنده پرسيد:

- كم چرب يا پرچرب؟

خانم انگار كه كلمه"كم چرب"فحش است،با آزردگى كسى كه ناسزاشنيده باشد گفت:

- نه ..نه..پرچرب!


برچسب‌ها: اى وااااى ساعت دوازده شد
نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 23:51 توسط پرژین|

1.

براى سارا توضيح دادم كه پرسشنامه در مورد بزرگسالانى است مى خواهند ادامه تحصيل بدهند.گفت:

- منظورت خرهاى پير هست ديگه؟

- وااااااساراااااا؟

سوال اول: به نظر شما پايين بودن سطح هوش و كم بودن استعداد مى تواند دليلى براى ترك تحصيل فرد باشد؟

- يعنى هم خر_پير باشه و هم خر مغز؟خوب معلومه.آره.

سوال دوم:آيا خانواده و دوستان مى توانند باعث ترك تحصيل فرد شوند؟

- اگه مثل خودش خر باشن،آره!

سوال سوم: امكانات مدرسه شامل مواردى مانند تهويه ء هوا،نور،وضعيت كلاسها و.. غيره مى تواند باعث ترك تحصيل شود؟

- نه بابا!خر رو چه به اين حرفها!

2,

دارم مى روم كلاس مديريت وبه سلامتى روانشناسى ياد مى گيرم.امروز استاد به كلاس دستور داد همگى بلند شوند و همديگر را در اغوش بگيرند و ببوسند.من و خانم همكار هم اين كار را كرديم و دوست دارم بنويسم من سالهاست در مورد خانم همكارم به واسطه حرفهاى اطرافيان منفى فكر مى كنم اما امروز و بعد از در اغوش كشيدن و بوسيدن نظرم عوض شد.خيلى صميمانه من را در اغوش گرفت و بسيار واقعى بوسيد.با همه ء اينها استاد بعد از اينكه همه نشستيم خيلى رك و شفاف گفت:

- هيچ كدومتون نه بغل كردن بلد بودين و نه بوسيدن

بعد يك ساعت تمام در مورد اين مهارت هاى مهم زندگى توضيح داد اما،دريغ از يك راهنمايى كوچك در مورد چگونگى يادگرفتنشان.


برچسب‌ها: ما خودمان بلديم فقط اگر كمى فاصله كمتر بود
نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 0:13 توسط پرژین|

ما مدرس خواسته بوديم.همين.و حتى الان كه دارم اينها را مى نويسم نمى دانم چرا براى تدريس اين درس بى اهميت اين آدم مهم به منطقه معرفى شد؟از پست سازمانى اش مى شد فهميد آدم مهمى است اما تعريف هايى كه مى شد و سفارش هايى كه مى رسيد،اصلاً به مذاق من خوش نيامد و بى تعارف و البته به صورت شفاهى خواستم كه مدرس را عوض كنند،چرا؟چون اين  درس نيازى به حضور شخصى به اين مهمى ندارد.به نظرم دكتر از نظر من مطلع شده بود.با اين وجود و من نمى دانم به چه علت ديگرى امروز وارد اداره شد و من ويك عده از همكاران دوباره رفتيم سر كلاس درس.راستش با سوادتر از آن چيزى بود كه توى ذهن من بود اما...

براى تدريس اهميت به وضع كاركنان سازمان از فيلم عصر جديد چارلى چاپلين مثال آورد.

 يك ماشينى رد مى شود و يكى از پرچمهاى متصل شده به ماشين مى افتد.يكى از كارگرها پرچم را بر مى دارد كه به صاحب ماشين پس بدهد و باقى كارگران فكر مى كنند اين ادم دارد اعتراض مى كنند و پشت سرش راه مى اقتند و تظاهرات مى شود.به همين راحتى.

براى تدريس انواع مديريت به مديدريت كاريزمانيك رسيد.دكتر كاريزما را كسى معرفى كرد كه عطيهءالهى دارد.و اين عطيه كه كسى نمى داند چيست و چگونه در نهاد فرد گذاشته شده است،باعث مى شود ديگران از او پيروى كنند.كاريزما توانايى تغيير رقتار در ديگران را دارد

من پرسيدم:

چرا؟

-معلوم نيست.عرض كردم اينگونه افراد داراى عطيهء الهى هستند

نمى دانم بعدش من چه گفتم و دكتر چه گفت.اما، اصل مطلب اين بود كه من با اين عطيه مشكل داشتم و نمى فهميدمش.

استاد توضيح داد:

-مثلاً گاندى!مگه گاندى كى بود؟يك مهندس ساده كه با يه جفت دمپايى و يك لباس ساده جلو مردم راه افتاد و  تصميم گرفت كه انگليسى ها رو از هند بيرون كنه. اونم بدون خشونت.دنيا هم ديد كه ملت هند پشت سرش راه افتادن.

خواستم بگويم:

- مثل اون كارگرى كه پشت ماشين  دويد تا پرچم رو تحويل بده و كارگرها فكر كردن داره اعتراض مى كنه و پشت سرش راه افتادن و تظاهرات شد.. ببيند چقدردقيق نوشتم .چون گفتن تمام كلمات  سطر بالا روى دلم مانده است.چون به زبان نياوردمشان.راستش ترسيدم.از خيلى مهم بودنش ترسيدم.


برچسب‌ها: توى پيشانى من نوشته اند هى بايد درس بخواند
نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 23:8 توسط پرژین|

براى انتخاب طرح و رنگ كابينت ها به شدت دو به شك بودم.بنابراين به پيشنهاد فروشنده آدرس خانه يكى از مشتريانشان را گرفتم تا اگر طرحشان را پسنديدم  همان كار را براى من هم اجرا كنند. من آدرس را گرفتم ولى براى رفتن بسيار مردد بودم و دلم بيشتر با نرفتن بود.يعنى چه كه در خانه مردم را بزنم و بگويم مى خواهم كابينت هايتان را ببينم؟حالا هر چقدر هم كه صاحبخانه  يك خانم پير و تنها باشد،باز هم اصل ماجرا ايجاد مزاحمت براى مردم است.هم مزاحمت است و هم ضايع بازى.داشتم از بيخ بيخيال كابينت مى شدم تا اينكه امروز از حوالى آدرس داده شده رد شدم و بين در زدن و نزدن،در زدن را انتخاب كردم.خيلى يواش دستگيره را چند بار به در زدم.آنقدر يواش كه خودم به زور صدا را شنيدم.داشتم برمى گشتم كه ناگهان در باز شد و يك خانم پير با چشم هايى خيس به اسقبالم آمد و بابت اينكه دير در را باز كرده است عذرخواهى كرد و توضيح داد كه مريض است.من هم عذر خواهى كردم و دليل در زدنم را به خانم گفتم و همزمان وارد خانه شدم و اولين چيزى كه ديدم عكس يك مرد جوان روى ديوار بود.خانم خيلى زود توضيح داد كه آن پهلوان پسرش است كه شش ماه پيش ظرف نيم ساعت از بين رفته است و چشم هايش خيس تر شد.هم گريه مى كرد و هم كابينت ها را به من نشان مى داد.كابينت ها خيلى زيبا كار شده بود و من اين را به خانم گفتم با وجود اينكه،مى دانستم هيچ چيزى در نظرش زيبا نيست.خود خانم هم گفت كه خانهء قبلى اش خيلى بزرگ بوده است ولى چون بعد از پسرش نتوانسته انجا را تحمل كند به قيمت ارزان فروخته است و آمده است اينجا كه خيلى تنها نباشد.چند دقيقه بعد فهميدم شوهرش ارتشى بوده است و خيلى زود بيوه شده است و با بدبختى پسر و دو دخترش را بزرگ كرده است و الان يك دخترش خارج كشور است و يكى هم امروز كه جمعه است مى آيدو به او سر مى زند.من ديگر كابيت ها برايم مهم نبود وفقط چهره زنى را نگاه مى كردم كه به قول خودش"از خودش دست شسته بود".خانم اصرار به ماندن من كرد تا برايم چاى بياورد.

دو ساعتى ست كه به خانه آمده ام و تنها نشسته ام و فكر مى كنم  چرا فكر كرده بودم يك ادم تنها ممكن است از به صدا در آمدن در خانه اشت ناراحت شود؟ و اينكه  خودمن چقدر دلم مى خواهد الان زنگ خانه به صدا در بيايد.من دوست دارم تو پشت در باشى.تو دوست دارى چه كسى پشت در باشد؟


برچسب‌ها: سحر كه شد بيا به من سربزن مثل سپيده بيا در بزن
نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 13:34 توسط پرژین|

به محض ورود به خانه اولين چيزى كه ديدم تعداد زيادى مورچه بزرگ و سياه بودند كه داشتند روى موكت ها دنبال رزق و روزيشان مى گشتند.اما هيچ چيزى كه روى موكت ها نيست؟تو از كجا مى دانى؟لابد هست كه اين لشكر بى ادعا،ساكت و بى سرو صدا مى آيند و مى روند و انبارشان را پر مى كنند و با اين  تعدادى كه دارند  و با اين تلاشى كه مى كنند و اين ولعى كه براى جمع اورى آذوقه دارند،هيج بعيد نيست كه دست و پا و شاخكهايشان به فعل مذموم احتكار آلوده شود.فك كن!يك انبار پر از اجناس كمياب آنهم بيخ گوش تو!بهتر است كلك همه شان را بكنى.والا!فردا چه كسى مى خواهد جواب تعزيرات را بدهد؟همهء اينها درست.اما،الان حوصله ندارم و اين طفلكى ها هم كه كارى به كار من ندارند.عين كارگرهاى بى مزد و مواجب دارند ميلىمتر به ميليمتر موكت را مى گردند و چيزى اگر باشد برمى دارند و مى برند توى لانه شان كه به مقياس آنها فاصله اينجا تا پايتخت مى شود احتمالاً.بدبخت ها خبر هم ندارند كه دو روز ديگر كه هوا سرد شود،هيچكدامشان تحمل حتى يك روز سرماى اين خانه را نخواهند داشت و عين لشكر هيتلر در روسيه شكست خورده و درمانده فريز مى شوند.


برچسب‌ها: چقدر وقت من توى آرايشگاه تلف مى شود
نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 20:43 توسط پرژین|

1.

چند  سال پيش يكى از پيشخدمتها بخاطر مشكلى كه با رئيسش داشت تصميم گرفته بود از رئيسش انتقام بگيرد و براى اينكار پسر عمويش را اجير كرده بود.پسر عموى مربوطه هم در يك روز كه خود پيشخدمت به مسافرت رفته بود- و لابد اين هم قسمتى از نقشه بوده است-نقشه را اجرا كرده بود و اتفاقاً خيلى هم تميز اجرا كرده بود.اما،يك پيرزن كه از پشت پنجره شاهد ماجرا بوده است شماره ماشين پسر عموى اسيدپاش را يادداشت كرده بود و ماجرا لو رفت.پيشخدمت البته زير بار نرفت و تبرئه شد اما انگ اسيد پاش رويش مانده و سالهاست در بدترين شرايط و بدترين مكان ها به كار گمارده مى شود و تا كسى مى خواهد از او دفاع كند،تعدادى از همكاران صدايشان را بلند مى كنند:

- بله.بهش پاداش هم بديد تا فردا رو بچه هامون اسيد بپاشه

موضع من،حالا نه صددردصد اما بيشتر متمايل به اين همكاران است و مخالف هر گونه ترقى اين فرد هستم و دليلم هم "فكر خطرناك"اين آدم است.مى توانست به هزار طريق تلافى كند اما اسيدپاشى؟وحشتناك است

2.

چند ماه پيش يكى از همكارانمان ماشينش را در كوچه كنار اداره پارك كرده بود و در اين فاصله يك ماشين به ماشينش زده بود و درب و داغانش كرده بود.اما،روى شيشه ماشين يك كاغذ چسبانده شده بود و يك خط كودكانه شمارهء ماشينى را كه به ماشين همكارمان زده بود را روى كاغذ نوشته بود.ماجرا پيگيرى شد و صاحب ماشين خاطى پيدا شد و محكوم به پرداخت شش،هفت ميليون پول شد.اما،هر چه همكاران ما در آن كوچه دنبال كودك كاردرست گشتند پيدايش نكردند.

3.

.خيلى كم سن و سال بودم.حدود سيزده ،چهارده سال.با مادرم به دكتر رفته بوديم و داخل مطب من كمى از مادرم فاصله داشتم.به نظرم مادرم نشسته بود و من سرپا بودم يك دفعه يك خانم سرش را نزديك گوشم كرد وچيزى گفت كه من متوجه نشدم.اما اين حركت انقدر من  را ترساند كه به نظرم رنگم شبيه گچ شده بودو خود خانم هم هول كرد و گفت:

- مى گم حجابت رو درست كن

بعدش ناپديد شد.

4.

شك ندارم اصفهان پر از مردمان آزاده است.اصفهان اگر اينگونه نباشد كجا اينطور خواهد بود؟اما،چرا اين مردم بيرون نمى آيند؟.چرا كسى نمى بيندشان؟چرا اين مردم اجازه مى دهند عدهء ديگرى از مردم به خودشان اجازه بدهند كه توى خيابان به عابرين تذكر بدهند.خود من توى يك خيابان شلوغ اصفهان توسط يك فرد عادى- گشت ارشاد نبود- تذكر خوردم:

- خانم روسريت رو بيار جلو؟

- خانم شما چكاره اى؟

اما،مثل اينكه توى اصفهان كسى مثل من پاسخ نمى دهد.پاسخ نداده اند كه امروز ودر روز روشن روى دخترهاى شهر اسيد مى پاشند.مردم خوب اصفهان كجاى اين شهر  هستند تا اگر روزى چند تا دختر جوان  به شهرشان امدند تا نصف جهان را ببينند و لهجهء كردى داشتندبعد از هزار سال سفر به اصفهان را تلخ ترين سفر عمرشان ندانند.(بخاطر صداقت در نوشته بايد بگويم از يك دختر جوان در ميدان نقش جهان محبت ديديم)


برچسب‌ها: دلم رئيس شدن مى خواهد
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 20:29 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» بعد از رسيدن
» مارش در ميوه فروشى
» ثواب_سرما
» درك متقابل
» پرچرب براى پيرها
» مهارت هاى مهم
» عطيهء الهى
» در بزن
» دلدارى دراماتيك
» افكار خطرناك