پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

١.

خانم،شيرين هفتاد و پنج سال را داشت.لباسش سفيدبودبا گلهاى آبى آسمانى.و جليقه هاى كوتاه و بلند روى لباسش آبى كبالتى.روسريش سفيد و چادرش سفيد و مشكى.ساكت نشسته بود و برخلاف خانم همراهش كه ده سالى از خودش جوانتر بود هيچ حرفى نمى زد.اما خانم همراه حرف زد و حرف زدو حرف زد تا رسيد به اين موضوع كه:

- اون خانم همكارتون  كه دماغش رو عمل كرده بود،چطوره؟خوبه؟دماغش خوشگل شده؟

- بد نشده.اتاق بغليه

- مى تونم برم ببينمش؟

- البته

خانم سفيد و آبى غريد:

- مى خواى برى تماشا؟

فكر كردم اگر من پير بشوم شبيه آن خانم مى شوم و از خانم خوشم آمد.البته خانم هم از من خوشش آمد.شايد شبيه جوانى هايش بوده ام.

٢.

رئيس گفت:

- بايد خانمم رو ببرم دكتر.همش سرش گيج ميره

ناصرآقا گفت:

- همهء زنها سرگيجه دارن

من داشتم به جملهء بالا مى خنديدم كه نيلو رسيد و وقتى شنيد داريم در مورد سرگيجه حرف مى زنيم بلافاصله گفت:

- منم سرم گيج ميره

بعد ناصر آقا دكتر شد:

- اتاق دور سرت مى چرخه يا خودت دور اتاق مى چرخى؟

- اتاق دور سرم مى چرخه

 - اين نوعش خيلى مهم نيست.نگران نباش!

٣

- حيف نيست ادم تو خونه بمونه و دنيا رو نگرده؟.فردا مى ميريم و مجبوريم هزار سال تو قبر بخوابيم

- تو انتظار دارى تو قبر هم برى گردش.مثلاً از بهشت به جهنم و از جهنم به بهشت.لابد دلت مى خواد همه ء طبقات رو هم بگردى؟

٤.

پرتو نورى مرا دعوت نمود/تا كه اسرار دلم تبعيد شد/كنج يك مخربهء متروكه اى/حكم توقيف دلم تمديد شد

اين شعر رو دوست داشتم.


برچسب‌ها: برو بخواب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 0:30 توسط پرژین|

دفعهء قبل كه دستبند ساعت زرشكى ام دستم را زخم كرد،نيلو زخم را ديد اما،ترديد داشت كه زخم ها ارتباطى به دستبند ساعتم داشته باشند:

- حالا اگه به فلز ساعت حساسيت نشون مى دادى يه چيزى.اما،من تا حالا نديدم كسى به چرم حساس باشه.

چند روزى بود كه اثرى از زخمها نمانده بود و نيلو پيشنهاد داد يكبار ديگر دستبندرا امتحان كنم تا معلوم شود زخم ها به ساعت مربوط است يا چيزى ديگرى مثل استرس.مخصوصاً استرسى مثل استرس جابجايى و كار كردن با سه تا موجود نادر.بر اين اساس،ديروز ساعت را امتحان كردم و هيج مشكلى نبود تا ساعت پنج عصر كه يك دفعه مچ دستم ملتهب شد.ملتهب و زرد رنگ.نيلو باور نمى كرد و حتى براى خودم هم عجيب بود.لحظه به لحظه التهاب بيشتر مى شد و تحملش سخت تر.به هر ترتيبى بود به خانه برگشتم و شروع كردم به شستن محل التهاب.ان هم با اب داغ و صابون و نه يك بار بلكه بيشتراز ده بار.كمى بهتر شد اما فقط براى يكى،دو ساعت و بعدش لحظه به لحظه بدتر شد و ديشب حدود ده بارى من بخاطر اين التهاب از خواب بيدار شدم.هم درد داشت و هم خارش و تحملش سخت بود و نتيجه عدم تحملم مچ دستى ملتهب و خونين بود كه صبح با چشمانم ديدم.نتيجه قاجعه بود.حتى خودم هم باور نمى كردم چه برسدبه نيلو.طفلك نيل و به معذرت خواهى كردن افتاد:

- تقصير من بود.من پيشنهاد دادم دوباره ساعت رو امتحان كنى

بخاطر نيلو،درد و خارش را به روى خودم نمى اوردم فقط گفتم:

- نه نيلو جان.چه ربطى به تو داره.تقصير اين چرم دستبنده كه مطمئنم از پوست خر ساخته شده!

نيلو گفت:

- يادته چند سال پيش من به دستبند طلا حساسيت نشون دادم و بعدش فهميديم كه طلا ها خالص نبوده و احتمالاً حلبى قاطيش بوده

- لابد تو اون حلبى خر آب خورده بود


برچسب‌ها: من مانده ام با يك مچ ملتهب و زخمى كه خارش هم دارد
نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 23:4 توسط پرژین|

به نظرم دريك خيابان شلوغ كه پاركبان هم دارد،فعال كردن دزدگير ماشين نه تنها موضوعيت ندارد كه خيلى هم مشكوك است و باعث مى شود كه يكى مثل من خيلى راحت فكر مى كند كه رانندهء ماشين دارد سعى مى كند حواس اطرافيان را پرت كند تا خودش برود دزدى مثلاً .بديين؟كى من؟اصلاً و ابداً.من آدم بدبينى نيستم ولى آخر چه كسى تا حالا ديده است كه  روى پيكان دزدگير نصب شده باشد؟


برچسب‌ها: هزار ساله كه انگار صدات رو نشنيدم
نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 0:18 توسط پرژین|

نيلو پرسيد:

- چى شد؟رئيس چى گفت؟

- با مرخصى ام موافقت كرد و گفت هيچ مشكلى با مرخصى رفتن همكارها نداره و پيشنهاد داد بجاى آخر هفته،كل هفته رو مرخصى بگيرم

- خوب ديگه.چى بهتر از اين؟حالا چرا پكرى؟

- يك عالمه كار داد كه انجام بدم.تقريباً چهار برابر پيش بينى خودم واسه اين ماه.بعد من نمى دونم اگه مرخصى برم كى اين كارها رو انجام بده.اگه قراره كارها رو انجام بدم چطورى مرخصى برم؟

بعد ليست كارهايى را كه اين ماه بايد انجام شود رابه نيلو نشان دادم و نيلو جان بعد از آنكه ليست را خواند گفت:

- به عبارتى گاوت زائيده...


برچسب‌ها: انصاف نيست كه خوب زندگى كردن اينقدر سخت باشد
نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 22:49 توسط پرژین|

سردرد امروزم مى تواند سه تا دليل داشته باشد:

١.خريت خودم:چون ديروز تصميم گرفتم كه كمتر غذا بخورم و همين باعث افت فشار شد و افت فشار من معادل است با سردرد و من سالهاست اين را مى دانم.

٢.همسايهء روبه رو:اين پدر سوخته پنج سال است اين خانه چهارطبقه را روبه روى خانهء ما ساخته و تابستان هر پنج سال نماى ساختمان را عوض كرده است.عوض كردن نما هم به اين راحتى نيست كه.صداى برش سنگها و موتور برق و امروز چكش آسايش را از تمام محله مى گيرد.من نمى دانم مرض دارد؟آزار دارد؟روانى ست؟يا پولهايش زيادى امده است؟ففط اميدوارم يا خدا شفايش بدهد يا حداقل انقدر پول به دامنش نريزد كه سال ديگر هم نماى ساختمان را عوض كند.

٣.هواى سنندج: هواى اينجا يا سرد است،آنقدر سرد كه استخوانهايت تير بكشد يا گرم است،آنقدر گرم كه مجبور شوى با موهاى خيس و مستقيم روبه روى دريچه كولر كفه مرگت را بگذارى.بعد تمام اين تابستان من با موهاى خيس جلوى كولو خوابيده ام و صبح سرحال از خواب بيدار شده ام اما،انگار ديشب دماى هوا كاهش داشته است و خوب چه انتظارى مى توان داشت غير از سرماخوردگى و سردرد؟

دليل سردرد امروزم هر چه باشد نتيجه اش جهنم شدن اين جمعه ام شد.سخت بود و سخت گذشت.اماتحمل كردم.تا اينكه يك ساعت پيش تحملم تمام شد و تصميم گرفتم بروم حياط وببينم كارى از دست هواى تازه بر مى آيد؟تا به مياط رسيدم اسمان را نگاه كردم.اسمان پر از ستاره بوديعنى بايد باشد مگر نه اينكه اسمان تابستان است؟كمى افسوس خوردم كه تابستان دارد تمام مى شود و اين اولين بار بود كه چشمانم اسمان شبهاى تابستانى را مى ديد.خوا خوب بود و اسمان عالى.يك پارچه كف حياط انداختم ودراز كشيدم فكر كردم حداقل چند ساعتى اينجا مى خوابم و بعد مى روم داخل.زه دقيقه اى گذشت و سردردم به مراتب بهتر شد.چشمانم داشت گرم مى شد كه سر و كله پيشى و مادرش پيدا شد.كمى ترسيدم اما فكر كردم به من نزديك نمى شوند كه.اما خير.مى خواستند نزديك شوند.دستهايم را به هم زدم.يعنى برگرديز سر جايتان.پيشى برگشت اما مادرش گارد حمله گرفته بود.قبل از اينكه حمله كند بلند شدم وبرگشتم داخل.به هر مال سردردم بهتر شده بود.روى تختم دراز كشيدم و ارزوى مسكن كردم.مغزم را مطمئن كردم كه هيج مسكنى در كار نيست خودش بخوابد.بدبخت خوابيد اما بلافاصله سعى كرد من را بيدار كند.هشدار داد؛چيزى روى تنت راه مى رود.بيدار شدم اما به هشدارش اهميت ندازم و دوباره خوابيدم دوباره هشدار و دوباره همان واكنش.دوباره و دوباره... اخرش بيدار شدم و ديدم يك عنكبوت روى تختم جولان مى دهد.عنكبوت را با دستمال كاغذى گرفتم و بردم كه پرتش كنم داخل حياط.اما،تا در حياط را باز كردم پيشى با سرعت دور شد و قلب من با سرعت كوبيد...حالا كسى بپرسد چرا از حيوانات بدت مى آيد؟


برچسب‌ها: چه خوب كه اين هذيان ها را كسى نمى خواند
نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 0:14 توسط پرژین|

رئيس اداره تهرانى ست.يكى، دوماهى است كه رئيس ما شده و با اينكه خيلى مقرراتى است واين موضوع كمى كاركردن را مشكل مى كند،در مجموع آدم مثبتى به نظر مى رسد.مثبت،خوش برخورد،باسواد،باسابقه و شيك.از همان روز اولى كه امد رئيس حدس زد كه اين پست برايش تنزل به حساب مى آيد و امروز با ديدن پرونده اش مطمئن شد.رو به من گفت:

- دويست امتياز ازش كم شده.به نظرت عجيب نيست كه اين پست رو قبول كرده؟

- درسته.تنزل هست.ولى ادم خوبى به نظر مى اد و بعيد مى دونم بخاطر كارى بهش تنزل داده باشن!

 - به هر حال پستش تو تهران از اين پست بالانر بوده.الان هم، خونه و زندگى و خونواده ش رو جا گذاشته و هم امتيازش كم شده!

توى اين اوضاع و احوال،ناصرآقا وارد شدو بعد از اينكه در جريان امر قرار گرفت،خيلى راحت رئيس را از تعجب در آورد:

- لابد مثل منه.از زندگى خسته ست.دلش خواسته تنها باشه و الان تنهاست.خوش به حالش...


برچسب‌ها: ادمهاى منطقى رو نميشه حتى دلدارى داد
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 23:12 توسط پرژین|

خيلى وقت است كه بچه هاى اين كوچه توجه ام  را جلب كرده اند.حالا،جدا از بازى هايشان كه منحصر به دوچرخه سوارى و پينگ پونگ و خط بازى مى شود و هيچ نشانه اى از دويدن و سرو صدا و بازيگوشى نيست،نوع لباس پوشيدن شان هم حداقل براى من شگفت آور است.لباسها،مخصوصاً لباس دختر بچه ها بيشتر به لباس مهمانى و جشن شبيه است تا لباس توى كوچه.موهاى همگى شان بدون استثناء ارايش شده است و مدل داده شده است.رنگ تل مو و كش مو و دمپايى با هم ست است.بلوز شلوارشان و دامن و بلوزشان يا همرنگ است يا با جين هماهنگ است.خودشان هم كه بيشتر خانم به نظر مى رسند تا دختر بچه.انهم خانمهايى كه قصد رفتن به مهمانى را دارند نه بازى توى كوچه.حتى يكيشان امروز جوراب شلوارى طرح دار،زير مينى ژوبش پوشيده بود و دقيقاً شبيه كسانى بود كه مى روند آتليه تا عكس يادگارى براى هزار سال بعد بگيرند.به نظرم رسيد اين نوع لباس پوشيدن براى يك دختربچه شش،هفت ساله كه امده است كوچه تا دوچرخه سوارى كند زيادى جينگيل است و خيلى حيف است كه اين طفلكى از همين الان مجبور است بخاطر سرووضعش از بازى بگذرد.داشتم اين يكى را نگاه مى كردم كه وسط آن همهمه صداى دوتا دختربچه ديگر توجهم را جلب كرد.دخترها همزمان هم داشتند بازى مى كردند و هم حرف مى زدند.بازيشان پينگ پنك بود و حرفهايشان به انگليسى.آنهم انگليسى با لهجه بريتيش.فكر كردم طفلكى ها هنوز كرديش را خوب بلد نيستند ...اينها دارند چكار مى كنند؟


برچسب‌ها: من سعى مى كنم مودب باشم انها فكر مى كنند خر هستم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:56 توسط پرژین|

دارم روزهاى جالبى را مى گذرانم.جديد و جالب.البته نه جديد بودنش چنگى به دل مى زند و نه جالب بودنش.صرفاً جديد و جالب است.البته بيشتر جديد است تا جالب اما،خوب نمى شود از بعد جالب ماجرا فاكتور گرفت.بى انصافى مى شود.اين پست طولانى نخواهد بود چون هم خيلى خسته ام و هم خوابم مى ايد و هم چشمانم قرمز شده است و هم درد دارد و هم دلم شليل و هلو و ياقوتى مى خواهد كه هيچكدامشان را ندارم و دليلش هم نه مشغله زياد است و نه فراموشى.يعنى امروز عصر وقتم ازاد بود و مى توانستم بروم خريد و يادم هم بود كه توى يخچال ميوه ندارم اما،يك چيز ديگر هم يادم بود؛توى كيفم پول ندارم.موضوع روشن شد؟من تجربه بى پولى داشته ام اما نه ديگه تا اين حد...


برچسب‌ها: اميدوارم كار به قطع شدن تلفن و اب و برق نكشه
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 23:49 توسط پرژین|

گرچه خيلى عجيب به نظر مى رسد اما،احتمال دارد من اين روحيه رمانتيك را از پدرم به ارث برده باشم.چون با اينكه پدر من حتى جواب ساعت را درست نمى دهد و مثلاً اگر ساعت دو باشد مى گويد سه است و اگر سه باشد مى گويد پنج است؛با همهء اين احوال،اين مرد  به ازاى تولد هر يك از فرزندانش، يك درخت در زمين خالى روبه روى خانه اش كاشته است.درخت من كه حسابى قد كشيده و يك عالمه شاخ و برگ و سايه ى خيلى خنكى دارد،توت است.توت ها سفيد است وريز و شيرين و خوشمزه.درخت يكى از خواهرها شاه توت است.پاييز به ثمر مى نشيند و شاه توت هاى خيلى خوشرنگ و خيلى خوشمزه اى به ما هديه مى دهد كه نصفش خورده ميشوود و نصفش شربت مى شود. سنجد و بيد و گيلاس هم داريم.مجموع اين درختها شده است يك باغچه كوچك كه در حال حاضر عشق پدرمان است و با اينكه سالهاست خانه قديمى خالى از سكنه است،پدرمان همچنان به باغچه اش سر مى زند و آنقدر كه دلش به باغچه اش خوش است به فرزندانش خوش نيست.حالا جريان چيست؟جريان اين است كه پدرمان تصميم گرفته است كه در آن باغچه يك گاراژ درست كند.چرا؟چون چهل سال است دارد به آن باغچه رسيدگى مى كند و بنابراين زمين  خودش است و مى تواند هر تصيمى كه دلش خواست براى زمينش بگيرد.اما،اينجا يك مشكل كوچك وجود دارد و آن اين است كه شهردارى با پدرم موافق نيست يعنى نبود و هيچكس نفهميد پدرم چطور مجوز ساخت اين گاراژ را گرفت؟آن هم در يك منطقه از شهر كه كاملاً جلو چشم است و اجازه هيچ گونه ساخت و سازى داده نمى شود.حدس من  اين بود كه رشوه داده است كه با اه و فغان ساير فرزندان روبه رو شدم و اينكه:

- اين چه حرفيه؟خوب زمين خودشه.حالا مگه مى خواد چكار كنه؟

اما كاش رشوه داده بود.امروز برادرم با يك دست روى قلب به سمع و نظر اخوى و همشيره هايش رساند كه:

- نامه رو شهردار امضاء نزده.بابا خودش بجاى شهردار نامه رو امضاء زده و هركسى هم براى سركشى و بازديد مياد ميره جلو و سرش داد مى زنه كه:

- من مجوز دارم!

خواهرها نگران لو رفتن مجوز توسط شهردارى و خراب كردن گاراژ و رفتن آبروى چندين ساله خانواده در ان محله بودند.داداش كه كلاً سيستمش به هم ريخته بود و من آنقدر خنديدم كه چشمانم پر از اشك شدند.

 


برچسب‌ها: اين روزها هم خوب است و هم خنك
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 23:7 توسط پرژین|

در حاليكه حتى رئيس اداره يك اتاق بيشتر نداره،من دو تا اتاق دارم.يكيش رو كه با نيلو و رئيس شريك هستيم و اون يكى اتاق اينترنت هست كه معاون سر لج و لجبازى كليدش رو داد به من و من هم بعد از كلى جر و بحث و دعوا كليدش رو تحويل گرفتم و گذاشتم تو كشو.يك بار و با يك دعواى جانانه كليد رو پس دادم و يك نفس راحت كشيدم اما بعد از كمى كليد دو باره برگشت توى كشوى من و من تقريباً كليد و اتاق اينترنت رو يادم رفته بود تا اينكه امروز بخاطر يك كارى اينترنت مى خواستم و ياد كليد توى كشو افتادم.كليد رو برداشتم و رفتم توى اتاق اينترنت و بجاى سرچ از سكوت و سرماى كافى نت لذت بردم.ميگم سكوت چون توى اون يكى اتاق تنها چيزى كه نداريم سكوته و سرما رو هم بخاطر اين گفتم كه با وجود اينكه اون يكى اتاق خنكه اما گاهى گرما رو هم ميشه حس كرد اما موقعيت دريچه هاى كولو كافى نت طوريه كه اتاق رو خنك نمى كنن،سردش مى كنن و سرما تو دل مرداد يعنى چرخ و فلك زندگى جاى خوبى ايستاده.


برچسب‌ها: به به, مرداد نيست كه خود پاييزه
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 23:31 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» سرگيجه
» ساعت خوشگل نخواستم
» سرقت
» به عبارتى...
» هذيان
» تنهاى تهرانى
» بچه هاى اين كوچه
» جايى حوالى خط فقر
» باغچهءخانوادگى
» سكوت و سرما