پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

بهار به نيمه رسيده و هوا گرچه ملايم اما،هنوز  سوز دارد و نمى شود احساس سرما نكرد.به ويژه اول صبح.البته گله اى نيست و خيلى هم عالى ست چون هم خواب را از سر مى پراند و هم طعم خوش چاى  داغ و خوشرنگ و خوش طعم صبحگاهى را دو چندان  مى كند.تازه فقط اين ها كه نيست.اين روزها ياد گرفته ام كه ليوان چاى داغ راقبل از نوشيدن،چند دقيقه اى  نزديك چشمانم بگيرم  تا بخار داغ چاى به چشمانم بخورد و بدين ترتيب، اين روزها، هر روز صبح چشمانم قبل از خودم از چاى لذت مى برند.اوايل براى خودم هم عجيب بود اما،انگار بدون آنكه خودم بدانم چشم هايم هميشه سردشان بوده است و بخار چاى اين روزها بى سر و صدا و به طرز خوشايند و خيلى ملايمى يخشان را مى شكند و آرام  و آهسته هر دو تايشان را گرم مى كند.....به هر حال هر كسى به طريقى با دنيا حال مى كند و خوشى اين روزهاى من بازى با  چشم و چاى شده است.


برچسب‌ها: مى ترسم گله كنم از دنيا از دورى از فاصله از سفر
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:44 توسط پرژین|

1.

چرا اين مردم اينقدر به پول فكر مى كنن؟

- پس به چى فكر كنن؟

جواب جالبى بود و من قانع شدم.اصولا جوابهاى نيلو هميشه من را قانع مى كند.

2

من و نيلو و رئيس به معمولى ترين شكل ممكن مشغول كارهايمان بوديم كه يك دختر كوچولو توى چارچوب در ظاهر شد.خيلى كوچولو بود و به نظرم كمتر از دوسال داشت.اما،رنگ پستانكش با رنگ كفش هايش ست بود و رنگ روسريش با رنگ پالتويش.صورتى و زرد.خودش هم سفيد بود و خوشگل و خوش خنده.به من نگاه مى كرد،لبخند مى زد و از جلوى چشمانمان محو مى شد.دوباره نگاه و لبخند و محو شدن.. چشم باز كرديم ديديم داريم با يك فسقلى دالى موشه بازى مى كنيم.آنهم سه نفرى.آنهم حين انجام وظيفه!

هر چه بود لحظاتمان را از معمولى بودن نجات داد.

3.

نيلو با عصبانيت گفت:

- خدا لعنت كنه و مرگ بده و بكشه هر دخترى رو كه دلش شوهر مى خواهد و هر زنى كه دلش به شوهر خوشه!

ناصر آقا و رئيس هم بودند و بحث طولانى شد.ناصر آقا كه تكليف مواضعش در قبال موضوع زنان روشن است و معتقد است زنها فاقد يك رگ راست توى تنشان هستند و اصولا خلق شده اند كه هيچ مردى روى خوشى نبيند و همين شهين زن خودش،اگر امروز ناصر بميرد فردا مى رود و شوهر مى كند.رئيس گفت كه مطمئن است زنش شوهر نمى كند و شايد حتى غصه هم بخورد.اما،چه فايده؟نيلو هم گفت برايش اهميتى ندارد شوهرش زن بگيرد يا نه و حتى الانش هم برايش مهم نيست.فقط نگران بچه اش است.چون مردى كه زن بگيرد حكم ناپدرى را براى بچه خودش پيدا مى كند.آنهم نه يك ناپدرى خوب.بلكه يك ناپدرى بدجنس.من حرفى براى گفتن نداشتم و ساكت بودم.اما،نيلو و آقايان بحث را چرخاندند و چرخاندند و چرخاندند تا رسيد به اوايل ازدواج و آشنايى و خواستگارى و راههاى حدس زدن اهداف شوم طرف مقابل...اين بحث ها خسته كننده ست مگرنه؟من هم خسته شده بودم تا اينكه شنيدم ناصرآقا گفت؛خواستگاران دخترش را به چشم كلاهبردار مى بيند و بهتر است همهء دخترها اين ديد را نسبت به خواستگارانشان داشته باشند...

تمام امروز را به اين نصيحت بازرس ارشد خنديدم.


برچسب‌ها: كسى بايد با خط كش توى دستم بزند و بگويد بهانه نگير
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:26 توسط پرژین|

از ادم هاى دور و برم،منظورم شصت، هفتاد ساله هايشان است، از اين ادمها حماقت هاى عجيب و غريبى مى بينم.در واقع دارم به چشم خودم امتداد حماقتهايى را مى بينم كه ريشه در بيست و پنج، شش ساله گذشته دارد.اين ادمها آن وقت ها،سى،چهل ساله بوده اند.يعنى همسن و سال بيشتر ماها.يعنى خيلى هم جوان و خام و بى تجربه نبوده اند ولى، آن وقت ها هم دقيقا به اندازه اين روزهايشان احمق بوده اند و بدجنس و حتى حسود به گمانم.آنقدر حسود و بدجنس كه سعى كرده اند جلوى عشق را بگيرند و الان كه بعد از بيست و پنج سال دختر و پسر عاشقشان مى خواهند به هم برسند،دوباره سعى مى كنند حريف عشق شوند.دوباره دارند حماقتهايشان را تكرار مى كنند.و اين در حالى است كه حتى يك جواب كوتاه براى اين سوال هاى ساده ندارند:

- چه اشكالى داره اين دو تا به هم برسن؟

-داريوش زن و بچه داره.

-آذر كه بچه ها رو ورداشته و رفته امريكا و نمى خواد هم برگرده.

- باشه!بچه هاش چى ميشن؟

- داريوش كه جدا شده و برگشته ايران.چه فرقى به حال بچه ها مى كنه كه باباشون اينجا زن داشته باشه يا نداشته باشه؟

- داريوش واسه بهار خيلى زياده!

- اين چه حرفيه! اصلا رفتن اذر بى ربط به  سايه بهار تو زندگيش نيست هاااا.بيست و پنج ساله داره با مردى زندگى مى كنه كه يكى ديگه رو دوست داشته و اينم آخر و عاقبتش.

-آذر خوشى زده بود زير دلش و اين ربطى به سايهء بهار نداره.

- امكان نداره!اصلا جدا شدن بهار از شوهر دومش هم يه ربطى به داريوش داره.شهرام  رو همه مى شناختن كه چقدر عالى بود.

- بهار هم خوشى زده بود زير دلش كه از شهرام جدا شد.

- حالا چه اشكالى داره اين دو تا به هم برسن؟

كسى جوابى ندارد.اما، كسى هم دلش نمى خواهد اين دو تا به هم برسند و اين ميان فقط نيلو است كه معتقد است  بهار و داريوش،هم به هم مى رسند و هم با هم خوشبخت مى شوند.و من هم اميدوارم اين اتفاق بيفتد.اينقدر دلم مى خواهد اين اتفاق بيفتد...


برچسب‌ها: ضد حال تر از يك يخچال خالى چه مى تواند باشد
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:19 توسط پرژین|

دعواى من و رئيس خدمات مثل فيلم هاى هندى شد.پيرمرد بداخلاق درخواست بازنشستگى اش اش را روى ميز رئيس گذاشت و بعد به طرف من چرخيد و گفت:

- ببين يه چيزى تو دلم هست كه بايد بهت بگم!

- بفرمائيد.

پيرمرد دستش را روى قلبش گذاشت و ادامه  داد:

- تو جريان دعوا من مقصر نبودم.ولى،فكر كردى من مقصرم.همش فكر مى كردم چرا بايد فكر كنى من مقصرم؟

ده دقيقه بعدش به توضيحات تكنيكى گذشت.و بعد از آن ده دقيقه و وقتى پيرمرد از اتاق بيرون رفت،ديگر فقط يك پيرمرد بداخلاق نبود.يك پيرمرد_مهربان_ بداخلاق بود.


برچسب‌ها: درگير چالش خاموش كردن يا روشن نگه داشتن بخارى هستم
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:38 توسط پرژین|

به خودم اگر بود هيچوقت آن پيراهن گل  بهى،تاپ بنفش،رژلب زرشكى،انگشتر نگين سبز و مانتوى سبز- آبى را نمى خريدم.دوستانم معتقد بودند و اصرار داشتند كه همهء آنها به من مى آيد و حيف نيست آن پيراهن گل بهى تن من نباشد مثلاً؟

- اين بزرگه! اين اندازهء من نميشه!

- خوب هم اندازه ت ميشه!كاملا اندازه ست.

با اين هدف كه ثابت كنم فكرشان اشتباه است، پيراهن را پرو كردم وعاااااالى.پيراهن انگار براى من دوخته شده بود.آنقدر عالى بود كه هم بيخيال اثبات اشتباه دوستان شدم و هم بى خيال قيمت بالايش.پيراهن را خريدم و به دنبال من بچه ها هم از همان پيراهن و البته سايز خودشان را خواستند.اما،هيچكدام حتى حاضر نشدند بقيه پيراهن را در تنشان ببيند،بس كه به قول خودشان پيراهن در تنشان ضايع بوده است و زار مى زده است.چرا؟

- چون لاغر بودند(اين نقل قول است).

جمله ء بالا جوابى بود كه با ناراحتى گفته شد و با همان ناراحتى از تپل بودن من تعريف شد و به خاطر اينكه همه رنگها به من مى آيد؛به من حسادت شد.و چون تمام بدليجات روى پوستم مى نشيند سرم غر زده شد....من هم از اينكه آدم هاى لاغر اينقدر زياد غذا مى خورند تعجب كردم و از اينكه از لاغر بودنشان ناراضى هستند شگفت زده شدم و باور كنيد نمى دانستم لاغرها هم حسرت پوشيدن بعضى از لباسها را دارند و از فهميدن اين يكى شاخ دراورم.مجموع اين حقايق تازه فهميده شده باعث شد كه من براى كمتر از يك ساعت تبديل به يك خودشيفتهء راضى از اضافه وزن شوم و با خيال راحت شيرينى بخورم آنهم سه تا و بستنى آن هم با طالبى و غذا آن هم دو نوع و ميوه آن هم چهار نوع.نتيجه؟مرگ را به چشم ديدم!البته فقط براى دو ساعت.حالا هم كه مرگ راهش را كشيده و رفته،من نشسته ام وسط خانه و دارم پيراهنم را نگاه مى كنم و اميدوارم خيلى زود بپوشمش.


برچسب‌ها: چقدر خوبه دلتنگ نبودن
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:59 توسط پرژین|

دو تا از شاگردان سارا به او گفته اند:

- خانم معلم ما،فردا مى ريم چاقاله دزدى!

سارا گفته است:

- چاقاله دزدى؟بيخود مى كنين!

پسربچه ها با لحن گله مند جواب داده اند:

- خانم،مى خوايم واسه شما بدزديم!


برچسب‌ها: هدفشان هم تهيه ى كادوى روز معلم بوده است
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:39 توسط پرژین|

چاقاله بادام باچاقالهء زردآلو فرق دارد.اولى رنگش سبز تيره است و مزه خاصى ندارد و خيلى كه كسى در خوردنش زياده روى كند فشارش مى افتد.اما،دومى رنگش سبز روشن است و مزه اش خيلى ترش است و حتى با خوردن مقدار كمش، بايد منتظر دل درد بود.با اين تفاسير خوردن مقدار زيادى از دومى و مقدار زيادترى از اولى از يك حرفه اى بعيد است.ولى خوب شام امشب من اين امر بعيد بود.فقط نمى دانم چرا هنوز سالمم؟

 


برچسب‌ها: گااهی زندگی چقدر دست و دلباز می شود, گل و ماه و صدایی که دوست داری, همه هم با هم
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:52 توسط پرژین|

فردا شب تولد سارا است و من امشب زنگ زدم و براى فردا شب دعوتش كردم:

- شام  در يك  ستوران متفاوت!

رستوران متفاوتش را نيلو كشف كرده كه پيتزايش با نان جو است و سوپش در نان جو سرو مى شود و سالاد سزارش عالى است و اسم رستوران هم يك ربطى به جو دارد.اينها توضيحات من بود و جواب سارا:

- جو؟

- اره.همه چى از جو درست شده!

-جو متفاوته؟ 

-آره ديگه! 

-لابد به نظرت باكلاس هم هست؟

- خوب آره!

- مى دونى مردم كى جو مى خوردن؟هزار سال پيش!اونوقت الان  اين از نظر تو متفاوت و باكلاس شده؟

- اصلا نه متفاوت و نه باكلاس!كاملا ضايع و درب و داغون! اما تو بيا!

- نع!

- خوب نيا!از قديم گفتن خر رو چه به علاقه بندى!

اين ضرب المثل خر و علاقه بندى و اينا ورد زبان آرزو يا درست تر بگويم مادر آرزو بود در سالهاى دور و من اصلا نمى دانم از كجا به ذهن من رسيد و راستش معنى دقيقش را نمى دانم اما،به شدت مناسب بود براى پايان يك مكالمهء نافرجام و هم دل من را خنك كرد و هم سارا را خنداند.اما،در نهايت سارا حرف خودش را به كرسى نشاند و من هم تلفن را قطع كردم و دارم فكر مى كنم چراحتى يك دوست رمانتيك در اطرافم ندارم؟

 


برچسب‌ها: يك شب بيا به ديدنم
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:40 توسط پرژین|

اواخر سال گذشته شنيديم كه يكى از خانم هاى همكار در محل كار دچار حمله قلبى شده  و بلافاصله به تهران منتقل شده است و تحت عمل جراحى قرار گرفته و خبر آخر اين بود كه عمل موققيت آمبز بوده است.با شنيدن خبر آخر ما يك نفس راحت كشيديم.مخصوصا كه خانم همكار سى و هفت سال بيشتر ندارد.من و نيلو در صدد بوديم كه يك روز زنگ بزنيم و احوالپرسى كنيم.اما، اين يك روز هيچوقت نيامد و امروز خود خانم صبح اول وقت و در حاليكه بازرس بداخلاق داشت من را مى پيچاند( خدايا لطفا مجوزها را چك نكند)به گوشى من زنگ زد- شماره من رو از كجا پيدار كرده بودى سيمين؟- جواب دادم و شنيدم:

- سلام سيمين هستم.

- سلاااااام سيمين جان....

و كلى حال و احوال و عذر خواهى بابت زنگ نزدن و خوشحالى بابت سلامتى و اينا و...بعد سيمين پرسيد:

- خانم! من و حامد استخدامى يك سال هستيم.اما، حامد حقوقش از من بيشتر است.چرا؟

- چى؟؟؟؟؟؟

سوالش واقعا غافلگيرم كرد و انگار آب سرد روى سرم ريختند.من داشتم از زنده ماندنش ابراز خوشحالى مى كردم و تاااااازه هنوز خطر كامل رفع نشده و احتمال بروز دوبارهء سكته كردنش هست.آن وقت خانم چرتكه به دست گرفته ونشسته فيش حقوقى اش را با فيش مردم مقايسه مى كند.فك كن!ملت قلبشان را عمل مى كنند.مخ شان تكان مى خورد.

 


برچسب‌ها: وسط ارديبهشت است و پاييزى لباس مى پوشيم
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:58 توسط پرژین|

اين معاون بيشعور نكرد بازرس ها را به همكاران معرفى كند.من فقط شنيده بودم كه بازرس ها به اداره آمده اند.اين را ديروز شنيده بودم و امروز منتطر بودم كه معاون با آنها همراه شود و انها را به همكاران معرفى كند.اما،هيچ خبرى نشد و من هم موضوع  بازرس ها يادم  رفته بود و داشتم چاى ميل مى كردم با انجير.بعد گل هاى پامچالم هم گل داده.نوشته بودم؟آسمان هم آبى بود و يك گوشهء دور پرستوها پرواز مى كردند.فك كن! در اينچنين فصاى رمانتيكى ناگهان يك مرد قد بلند و بداخلاق جلوى ميزم ظاهر شد و بعد از يك سلام گفتن سرسرى از من خواست يك سرى مدارك و مستندات را براى او آماده كنم.با تعجب گفتم:

- براى چى؟

با تعجب جواب داد:

- براى بازرسى!


برچسب‌ها: اين روزها نمى دانم بايد خوشحال باشم يا غصه بخورم
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:21 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» چشم و چاى
» 💲
» كاش اين اتفاق بيفتد
» مهربان هاى بداخلاق
» پيراهن گل بهى
» عياران كوچك
» حرفه اى
» جو
» چرتكه
» بازرس بداخلاق