پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

1.

راننده ء تاكسى كه من مسافرش بودم زد روى ترمز و به رانندهء بغل دستش گفت:

- بخاطر صبح معذرت مى خوام.يهو اعصابم به هم ريخت و از كنترل خارج شدم.لطفاً من رو ببخش.

-خواهش مى كنم اما يك چيزى رو از من داشته باش؛هيج وقت كلمات بد رو به زبون نيار.من خودم هيج ادعايى ندارم و ممكنه خيلى از اخلاق هام از همه ادمها بدتر باشه اما،هيچوقت ناسزا نمى گم.تو هم سعى كن اينطورى باشى

- اشتباه كردم.من رو ببخش.

- برو به سلامت

واقعاً مكالمه بالا به مكالمه رانندگان تاكسى شبيه بود؟

2.

نيلو پرسيد:

- ناصر چه مرگشه امروز؟چرا اينقدر شلوغش كرده؟

من گفتم:

- نمى دونم.به نظرم افسردگى گرفته

 رئيس پرسيد:

- چطور؟

- نمى دونم.ميگه عروسى خيلى مزخرفه و ادمها تو عروسى ديونه ميشن و از خودشون حركات عجيب،غريب در ميارن  و عزادارى بهتره چون ادم واسه گريه بهونه پيدا مى كنه و مى تونه هر چقدر دلش خواست گريه كنه.الانم داره دعا مى كنه كه كسى بميره تا بره واسش گريه كنه

- اينا رو خودش گفت:

- بله

  رئيس رفت پيش ناصر اقا و بعد از مدتى برگشت و گفت:

- ناصر از زن شانس نداره

نيلو گفت:

- بس كه زر مى زنه لامصب


برچسب‌ها: دوست دارم ىک احساس مخصوص را توضىح بدهم اما نمى توا
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 0:22 توسط پرژین|

داشتم از داخل پارك سر كوچه مان رد مى شدم و فكر مى كردم كه چقدراينجا ساكت است.كسى در پارك نبود غير از چند پسر نوجوان كه آنها هم بى سرو صدا در سايه نشسته بودند.ناگهان يك خانم مسن به پسرها نزديك شد و گفت:

- شماها خجالت نمى كشيد اينجا نشستيد؟تو مسير خانواده مردم؟بعد هر دخترى كه رد ميشه هم نگاش مى مكنين و هم بهش متلك ميگين

پسرها به وضوح ترسيدند و به قسم خوردن افتادند:

- به خدا خانم ما كارى به كسى نداريم

- اينجا اومديم چون خنكه

 - ما هيچ حرفى نمى زنيم

خانم گفت كه چند دقيقه پيش دختر خودش از آنجا رد شده است و از آنها متلك شنيده است و....

همه پسرها داشتند معذرت خواهى مى كردند بلكه خانم كوتاهي بيايد الا،يكى از آنها كه هم دراز كشيده بود و هم دستش زير چانه اش بود و هم تخته نرد دم دستش و هم از نظر خانم متهم شما ه يك بود.پسرك متهم ،بدون تغيير حالت و با يك لحن حق به جانب گفت:

- من رو نگاه مادر!ببين اصلاً بهم مياد همچين حركتى برم؟


برچسب‌ها: دلم سفر مى خواهد آنهم خااااااارج
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 23:27 توسط پرژین|

صبح على الطلوع رئيس گفت:

- اى واااى منوچهر هم از خانمش جدا شد

بعدش نيلو و رئيس مدارك منوچهر را بررسى و به اين نتايج رسيدند:

هر دو چهل و هفت ساله،پدر و مادر چهار تا بچه،طلاق توافقى

بعد هم اظهار نظر رئيس و نيلو شروع شد:

- طلاق تو اين سن آخه؟

- با چهار تا بچه؟

- رو ازدواج بچه هاشون تاثير مى ذاره

هم رئيس و هم نيلو بدشان نمى آمد من هم وارد بحث شوم و اتفاقاً چند بار هم سعى كردند نظر من را بدانند اما من پماد سوختكى به زخمم زده بودم و بجاى تسكين،دردم چندين برابر شده بود و نه طلاق منوچهر برايم مهم بود و نه هيج چيز ديگرى.اصلاً حواسم نبودو نمى دانم رئيس چطور بحث را به يك خانم استادش در دانشگاه ربط داد:

- خيلى باسواد بود.دكتراى رياضى داشت.بااينكه خيلى خوشگل بود اما شوهر نداشت

بعد هم به افق خيره شد و گفت:

- بعضى از زنها خيلى باشعورن

گفتم:

- به هر حال بعضى ها ازدواج مى كنن و بعضى ها ازدواج نمى كنن.اين موضوع خيلى ساده ست و...

- خانم سادهء چى؟يكى به من بگه اين زهراى خاك بر سر چرا شوهر كرده؟خانم پاك قاطيه و به محض اينكه بفرستمش تهران با ازكارافتادگيش موافقت ميشه اما معاون نمى ذاره معرفيش كنم چون شوهرش طلاقش ميده.يعنى خودش كم برامون مشكل ايجاد كرده،بايد ناز شوهرش رو هم بكشم.

- به نظرم شوهرش بيشتر مشكل داره.همه از خداشونه خانمهاشون وقت بيشترى رو تو خونه باشن

- اون گذشت خانم.الان شوهر خانم هاى همكار مخفيانه به من زنگ مى زنن و ميگن با درخواست بازنشستگى خانوم هاشون موافقت نكنم.


برچسب‌ها: چقدر لوس و چقدر لجباز
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:42 توسط پرژین|

 

ديروز كه شيرين اينجا بود و يهو فشارش افتاد،من رفتم و جعبه سوهان را از توى يخچال برداشتم و گذاشتم جلوى دست شيرين.شيرين جان هم نه يكى و نه دو تا...بلكه چند تا سوهان نوش جان كرد و بعدش من سوهان ها را برگرداندم توى يخچال.تا اينكه سارا آمد و چاى دم كرد و بعدش رفت سراغ يخچال و جعبه سوهان را برداشت و گذاشت روى ميز و رفت يك سينى چاى هم آورد و بعد از نشستن بلافاصله يك سوهان برداشت و گفت:

- ببينم اين همون سوهان هاست؟

- آره

سارا رو به شيرين ادامه داد:

- اين سوهان ها رو مى بينى؟دو روز قبل از عيد خريده شده!

شيرين باورش  نمى شد و لابد فكر كرده است...نمى دانم چه فكر كرده است و با وجود اينكه چيزى نگفت، من از ديروز بابت اين موضوع ناراحتم. 


برچسب‌ها: اندوه بزرگيست وقتى كه نباشى
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 15:22 توسط پرژین|

شيرين تمام امروز اينجا بود ودليل اينجا بودنش،نه ديدن من،كه استقاده از اينترنت و مشخصاً چك كردن ايميلش بود.هى ايميلش راچك مى كرد و خبرى نبود تا اينكه بالاخره ايميل دكتر رسيد و شيرين بلافاصله آن را باز كرد و به محض رويت آنهمه جملهء قرمز شده حالش دگرگون شد.جدى ،جدى چشمانش به لپ تاپ خيره شد ونفسش داشت بند مى آمد.من هراسان گفتم:

- غصه نخور شيرين جان!باور كن ارزشش رو نداره.همين ديشب دويست و نود و پنج تا آدم تو يك لحظه پودر شدن كه صد تاشون دانشمند بودن(روحشون شاد)

- كجا؟

- اكراين

- يه وقت نندازن گردن ايران

-فعلاً كه انداختن گردن روسيه

شيرين كمى بهتر شد و با آمدن سارا وعوض شدن جو از حوزهء درسى به اجتماعى حالش كاملاً خوب شد.اما ،حال من  گرفته شد.سارا پرسيد:

-ببينم تو چه كاركردى؟

 آخرين ويرايش پايان نامه ام را كه ديشب تحويل گرفته بودم نشانش دادم.سار كمى نگاه كرد و گفت:

- دكتر بدبخت رو ديوونه كردى.ببين چى نوشته؟

دكتر نوشته بود"چرا اينقدر اذيتم مى كنى؟چرا توجه نمى كنى؟؟؟؟؟؟؟"

شيرين باور نمى كرد.پرسيد:

- يعنى چى؟چرا اينجورى نوشته؟

- راستش شيرين جان من نه اذيت كردم نه بى دقتى.خود دكتر تو ويرايش قبلى نوشته بود"راست چين نيست"خوب اين يعنى چى!

-يعنى اينكه ويرايش بعدى راست چين باشه

- خوب من هم همين كار رو كردم و به دكتر هم گفتم  بايد مى نوشت"راست چين نباشد" و از بس اشتباهش فاحش بود،قضيه رو مسكوت گذاشت اما،چه فايده!من الان دارم از شما سركوفت مى خورم.

اما وبا همهء اين توضيحات،دريغ از يك جو دلدارى از طرف دوستان.گرچه هيچ نيازى هم به دلدارى نيست.از قديم گفته اند"جوان مرگ نداشته باشد"والا.


برچسب‌ها: آآآآآى
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 0:36 توسط پرژین|

مدتهاست وبلاگ جديدى كشف نكرده ام و امشب صفحه اول بلاگفا را براى اين مكاشفه بازكردم.وبلاگ اول را خواندم و دلم نيامد روى نويسنده وبلاگ را به زمين بزنم كه عاجزانه التماس دعا كرده بود.بنابراين با صداى بلند- توى دلم هم نه- از خدا خواستم كه:

- خدايا يه شوهر واسش پيدا كن

دعا براى بعدى اين شد:

- خدايا به اين هم آرامش بده

و بعدى ها.. 

- خدايا به سفره اينا بركت بده

.

.

.

اما آخرين وبلاگ، باز هم نويسندهء در آرزوى همسر،تقاضاى دعا كرده بود و من خواستم براى اين يكى هم از خدا درخواست شوهر كنم كه متوجه شدم نويسنده وبلاگ پسرى است كه همه آيتم هاى ازدواج را دارد غير از شانس.البته اين توضيح آخر توى پروفايلش نوشته شده بود و من با خواندن پروفايل طولانى وبلاگش،سطربه سطر بيشتر احساس حماقت مى كردم.


برچسب‌ها: خداى من يهو دويست و نودو پنج نفر باهم
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 0:22 توسط پرژین|

بجاى نوشتن اسمش روى برگه،داشت با رقصاندن خودكارش توى هوا، باد توليد مى كرد.دست آخر گفت:

- اسمم يادم رفته!

باور كردنش راحت نيست كه يك آدم،اسم خودش را فراموش كند و از اين بابت نه ناراحت باشد و نه متعجب و فقط بگويد:

- مثل اينكه دارم آلزايمر ميگيرم

و من نگران قضاوت آدمهايى هستيم كه خودشان اسم خودشان را به ياد نمى آورند درست همانطورى كه دلم براى كسى تنگ است كه شك دارم دل داشته باشد. 


برچسب‌ها: همه چى آرومه اما قشنگ نيست
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 23:13 توسط پرژین|

بهتر است نيمه ء پر ليوان راببينم و بجاى عصبانى بودن از اين گرماى وحشتناك و رمضان تمام نشدنى وسوختگى الكى و درد جدى اش...بهتر است به موهبت حمام كردن بدون ترس از سرماخوردگى فكر كنم و به خشك شدن سريع لباسها دل خوش كنم وهيجان هر روز صبح از ديدن ماه نقره اى چسبيده به آسمان را به ياد خودم آورم و سپاسگزار آن باد خنك صبحگاهى باشم كه خواب را خواب سنگينم را با خودش مى برد.


برچسب‌ها: و بترسيم از دلهاى شكسته
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 23:57 توسط پرژین|

به رانندهء تاكسى گفتم:

- اشكال نداره از اين يكى در پياده شم كه اين دو تا خانم تو زحمت نيفتن؟

- نه خانم.يهو ديدى يه ماشين اومد زد بهت.دور برو،درست برو...


برچسب‌ها: اين سوختگى شوخى شوخى دردميكند در حد تيم ملى آلمان
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 22:25 توسط پرژین|

به محض اينكه اذان دادند شروع كردم به خوردن انواع اطعمه واشربه.سرگرم خوردن خوراكى ها بودم كه ديدم مامان و خواهرها پياپى و پشت سر هم فقط آب مى خوردند.با تعجب پرسيدم:

- وااااا چرا هيچى نمى خوريد؟

- تشنه هستيم

كمى بعد مامان شروع به كشيدن شام كرد و اولين بشقاب را براى من كشيد.گفتم:

- اى واااى مامان.شماها روزه بوديد،اونوقت اول واسه من غذا مى كشى؟

- چكار دارى به ما؟غذات رو بخور.ما،چون روزه بوديم اشتها نداريم.


برچسب‌ها: يهو چقدر گرم شد
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 22:19 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» بهانه براى گريه
» تو خود متهم هستى
» جامعهء جينگيل
» دوستان مشترك
» سرکوفت
» مكاشفه
» دلتنگى بدون مجوز
» باد خواب ما را خواهد برد
» حرف حساب
» افطار