پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

درخت انجير حياط،حتى يك دانه برگ برايش نمامده و رسماً كچل شده است.همين امروز،ديدن شاخه هاى لخت و عورش من را ياد بى خانمان ها انداخت. با اين تفاوت كه من را غمگين نكرد و برعكس حسابى خنداند.تضاد عجيبى بود.در ذهن من هنوز آن درخت انجير_سايه گستر_با ابهت و مغرور بود و امروز يك درخت مى ديدم كه كرك و پرش ريخته بود و من را ياد مرغ پر كنده مى انداخت.هر هر و كر كر داشتم به درخت سوگلى ام مى خنديدم كه روى بلندترين شاخه ء درخت چيزى توجهم را جلب كرد.كنجكاو شدم و با دقت بيشترى نگاه كردم.يك دانه انجير بود.بازمانده از گزند باد و باران و برف و سرما.فكر كردم انجير بيچاره چقدر مقاومت كرده است!ناگهان ابهت و غرور به درخت انجير بازگشت.از خودم و افكارم در مورد درخت خجالت كشيدم و نگاهى به گوشهء ديگر باغچه انداختم.به به!يك رز صورتى هم هنوز روى شاخه بود.رنگ_  رز پريده بود و پوستش هم چروك شده بود.اما،هنوز روى شاخه بود.من رفتم توى حياط و خواستم رز را بو كنم وتا شاخه را به خودم و صورتم را به گل روى آن نزديك كردم،رز پر پر شد اما،چند ثانيه  قبلش من بويى را استشمام كرده بودم كه بوى رز نبود.بوى زندگى بود.


برچسب‌ها: يلدابا برف و باران آمد يلدا با عشق و مهربانى مبارك
نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 20:43 توسط پرژین|

1.

خوبی دنیا این است که هیچ وقت در برروی یک پاشنه نمی چرخد و یهو ورق برمی گردد.این "برگشتن ورق" برخلاف بار معنایی منفی اش، همیشه هم بد نیست.همین امروز ،من داشتم باران را تگاه می کردم و خودم هم می دانستم نوشیدن چای داغ پشتِ پنجره،در آخرین روزهای پاییز چه ترکیب چذابی است و به خودم بخاطر این همه خوش شانسی تبریک می گفتم؛که یهو آسمان دلش تنوع خواست و باران،برف شد.آنقدر ناگهانی و آنقدر سریع که فکر می کردم از اولش هم برف بوده است و من توهم زده ام. 

2.

چند شب پیش شیرین زنگ زد و توضیح داد که تا چند ساعت دیگر مهلت ثبت نام دکترا تمام می شود و برای ثبت نام شماره حساب بانکی و رمز دوم لازم است و چون خودش رمز دوم نداشت از من خواست برایش ثبت نام را انجام دهم.ازشیرین دلخور هستم.چند وقت قبلترش،یک پولی را به حسابش ریخته بودم و زنگ زده بودم که واریز شدن پول را با اطلاعش برسانم و به جای شیرین یک سگ جواب داد:

_ چرا ریختی به حساب من؟ باید می ریختی به حساب خودِ خانم!

بعدش من بیخیال شیرین شده بودم و انگار شیرین بیخیال نمی شد و زمانی که من از شدت سرگیجه حس می کردم توی چرخ و فلک هستم و بخاطر مصرف دارو،به شدت دلم خواب می خواست زنگ زده بود و من را بی خواب کرده بود و می خواست برای دکتری ثبت نامش کنم!

اطلاعات را وارد کردم وپول را پرداخت کردم و پول هم از حساب کسر شد اما تائید نهایی انجام نمی شد و شیرین هی زنگ می زد چی شد؟چکار کردی؟

_ صد و بیست تومن واریز شد اما،تائید نمی شه!

_ باید تائید بشه!

_ خوب، این شماره کارت من و اینم رمز خودت دوباره انجام بده!

انجام داددو کلی تشکر! اما،ورق برگشته و من دیگر حوصله شیرین را ندارم.و دلم نمی خواست در موردش فکر کنم تا اینکه امروز آن صد و بیستی که بیخیالش شده بودم واریز شد و دوباره یاد دلخوری هایم افتادم.

3.

اینهمه به آیپدم بد وبیراه گفتم و اینکه بدرد نمی خورد و مزخرف است و اینا.یعد الان سه شب است که مشکل پیدا کرده و آنلاین نمی شود...تازه فهمیده ام که چقدر آیپد خوب است و در مقابل لپ تاپ دست و پاگیر است.شوخی که نیست ورق برگشته و من الان،بجای لپ تاپ قرضی دلم آیپد خودم را می خواهد.

 


برچسب‌ها: چقدر خوبه که آخرین روز پاییز تعطیله
نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 23:9 توسط پرژین|

دايى _ناصر آقا در تنهايى فوت شده است و از ميان خيل عظيم فك و فاميل جلوى در_پزشك قانونى فقط ناصر آقا كارت ملى همراه داشته است.البته اين را ناصرآقا خودش مى گويد و نظر من را اگر بخواهيد،به عرض مى رسانم ناصر آقا اول براى پز دادن و دوم بخاطر ميل شديدش به فضولى پيش قراول شده است.حالا،به هر خاطرى كه بوده باشد جناب بازرس وارد پزشك قانونى مى شود و امروز ماجرا را براى ما اينطور شرح داد:

- خانم!آقا!سگ صاحب خودش رو نمى شناسه!هيچ كسى مرده ها رو نمى ذاره تو يخچال!خودت بايد برى و مرده رو پيدا كنى و بذارى تو يخچال!اينكار رو كردم.دايى خدابيامرزم رو گذاشتم تو يخچال و تا كارمندها فهميدن زورم زياده ازم خواست چند تا مردهء ديگه رو هم بذارم تو يخچال!يكيشون يك خانم جوون بود وخيلى هم خوشگل بود طفلكى...(بقيهء حرفهاش وحشتناك بود،نمى نويسم)هيچى بعداز چند تا جابجايى،مادرم زنگ زد و گفت:

- بدبخت بيا بيرون!تو چكار دارى به مردهء مردم!مى خواى از اين ديوونه تر بشى!

-بله.حرف مادرم رو گوش كردم وبعد كه خواستيم دايى رو ببريم بهشت محمدى،خودشون آمبولانس معرفى كردن و گفتن بايد با آمبولانس منتقل بشه.ماشين شخصى ممنوع!

-چرا؟

- واسه دزدى!

- بله!خواستم با رانندهء آمبولانس حساب،كتاب كنم.اما،راننده گفت:

- بعداً حساب مى كنيم.چون الان اگه حساب كنيم فقط پول رفت حساب ميشه،اما،ما رفت و برگشت حساب مى مى كنيم.

- مگه مرده برمى گرده از قبرستون؟

- همين رو ازشون پرسيدم و جواب دادن؛چون هيج مرده اى برنمى گرده،اونا مجبورن از اون سر خالى برگردن و واسشون يه طرفه حساب كردن ،نمى صرفه!

- واااااى!

-بله كه واااااى!حالا گوش بدين!رفتيم قبر بخريم و بهمون گفتن قيمتها فرق مى كنه!قطعه يك ششصدو پنجاه و دو پونصد و نود و سه سيصد و پنجاه(قيمتها دقيق يادم نيست) ! يك قبر آماده تو قطعه دو خواستيم و كارت كشيدم و پيش قبركن قطعه دو فرستاده شدم و رسيد پول رو تحويل دادم.قبر كن هم رسيد رو گرفت و يك موزاييك داد دستم و گفت:

- اين موزاييك رو بگير دستت و بالاى يكى از قبرهاى قطعه دو وايسا!

- واسه چى؟اين چه كاريه آقا؟ موزاييك چرا دستم بگيرم؟

- همين كه گفتم!اينقدر اين مردم سرمون كلاه گذاشتن كه ديگه كلاه سرم نمى ره!

-يعنى چى؟

- آقا ما قبر رو كنديم و قبر حاضر و آماده ست.يهو اگه يكى اومد و مرده اش رو گذاشت تو قبر و خاكش كرد،من چه خاكى بايد به سرم بر بريزم؟

-مگه شهر هرته؟

- از اونم بدتره!چند وقت پيش يك خونواده اومدن و مرده شون رو توى يكى از قبرهاى حاضر و آماده گذاشتن و تا ما رسيديم خاكش هم كرده بودن!داد و بيداد كه كرديم گفتن:

- ما خاكش كرديم،اگه مى تونى درش بيار!


برچسب‌ها: خوشبختى يعنى چهار تا پليور به رنگهاى ارغوانى, زرشكى, ياسى و سبز
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 21:20 توسط پرژین|

1.

پارسال مادر_پير يكى از همكارانمان بصورت اتفاقى با پسرش آمده بود اداره و از اقبال بدشان ناصر آقا آنها را ديده بود.روز بعد ناصر آقا به اتاق ما آمد و گفت:

- مادرش خيلى پير بود.فقط يك جورابش مونده!

من پرسيدم:

- فقط يك جورابش مونده يعنى چى؟

- يعنى پاش لب_گور هست.با كمى تفاوت در زمان وقوع افتادن توى گور!

- يعنى چى؟

- يعنى سال ديگه ميميره!

و امروز پيرزن فوت شد. 

2.

رفته بودم دفتر كار دكتر بلكه ببينمش.اما،بجاى دكتر يكى از دخترها را ديدم كه دفاع كرده بود.پرسيدم:

- تو اينجا چكار مى كنى؟

توى گوشم گفتم:

- اومدم  اين"باباسگ" رو ببينم!

با توجه به اينكه اصطلاح "پدر سگ"اصطلاح مورد علاقه و پر كاربرد من در طول روز است،شنيدن شكل مدرن اصطلاح موردعلاقه ام به شدت مشعوفم كرد.با اين وجود،همچنان معتقدم شكل سنتى اش بيشتر مى چسبد.

3.

يكى از دوستان نيلو كه پنجاه و پنچ سال يا كمى بيشتر را دارد،امروز به ديدن نيلو آمده بود و حدود نيم ساعتى من و نيلو و خانم گپ زديم و نتيجه اش يادگرفتن يك اصطلاح فوق سرى شد كه فقط و فقط در محافل زنانه كاربرد دارد و من تا حالا نشنيده بودم و به عبارتى نصف عمرم بر فنا رفته است.چون فقط با به كار بردن اين اصطلاح مى توان اندازه يك مثنوى هفتاد من ،معنا و مفهوم منتقل كرد.

4.

يكى از پيرمردها رفته است  پيش پسر جوانش- بيست و پنچ ساله و دانشجو- تا كمى درددل كند.درددلش هم در مورد مادر خانواده بوده است كه پدر خانواده را اذيت مى كند...و اما پيشنهاد پسر_ به قول پدرش پدرسوخته:

- به نظر من بهتره از هم جدا بشين،هم براى خودتون خوبه و هم براى سربازى_ من!

5.

 بر چسب خطاب به فشار خونم است.با اين توضيح كه از قديم گفتن افتادگى خوبه و اصلاً  گاهى بايد آدم بايد بره پيش فشار خونش تا افتادگى ياد بگيره

 


برچسب‌ها: هر چقدر هم افتادگى پيشه كنى, من از آلبالو نمى گذرم
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 22:8 توسط پرژین|

همان هفت،هشت روز پيش كه سرگيجهء من شروع شد،نيلو حدس زد كه علتش جابجايى مايع گوش است و دليلش هم اين است كه سرم را روى چيزى گرفته ام،آن هم طولانى.بلافاصله منظورش را گرفتم و فهميدم منظورش آى پدم است.اما، فكر كردم شايد اشتباه مى كنم مخصوصاً كه نيلو جان پرسيد كه:

- اين چند روزه آشپزخونه رو نشستى يا كارى  نكردى كه سرت مداوم پايين باشه؟

جواب سوالات منفى بود.اما سرگيجه همچنان ادامه داشت و بالاخره من رفتم دكتر و دكتر علت سرگيجه را كامل توضيح داد:

- تغيير بسيار ناچيز املاح گوش داخلى به علت ويروس سرما خوردگى يا علل ديگرى كه تا حالا علم پزشكى متوجه نشده.

حرف دكتر را براى نيلو تعريف كردم و انتظار داشتم دست از تز خودش بردارد.ديروز به خير گذشت اما امروز دوباره و خيلى واضح شنيدم كه:

- سعى كن زياد سرت رو پايين نگه ندارى!مثلاً به صورت طولانى مدت با موبايل كار نكن!(با دستش آى پد رو تو هوا كشيد)

حالا چرا نيلو فكر مى كند من دائم سرم توى گوشى و آى پد است؟چون وايبر دارم و بيشتر شبها يادم مى رود مودم را خاموش كنم و تا صبح آنلاين هستم البته خود نيلو ايبر ندارد اما بچه اش شماره من را دارد و انگار به صورت خودجوش دارد زاغ سياه من را چوب مى زند! حالا بيا و ثابت كن كه در شبانه روز نيم ساعت هم از ينترنت استفاده نمى كنى...ثابت نمى شود،چون تمام شواهد و قرائن به نفع تز آنهاست.فقط نمى دانم نيلو چطور نيلو از خودش نمى پرسد،چگونه مى تواند صبح  زود از خواب بيدار شود،كسى كه تا صبح توى اينترنت پرسه زده است؟


برچسب‌ها: مثل اصحاب كهف از خواب كه بيدار مى شوم تعجب مى كنم
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 23:49 توسط پرژین|

رفلكت من به مشكلات_مبهم خواب است.مشكلات مبهم؟همان مشكلانى كه نمى دانى چه شد؟و چرا شد؟و چه بايد كرد؟.چه سوالات سختى!خواب از همه چيز بهتر است و معمولاً  ناجى _ من مى شود و وقتى كه بيدار مى شوم  ديگر نه خود مشكل خيلى مهم است نه ابهامش .اين  رازها را در مورد خودم مى دانستم.چيزى كه نمى دانستم اين است كه رفلكت_ مشابه هم در مورد درد داشته باشم.البته درد داريم تا درد.به عنوان مثال سرماخوردگى يك نوع درد آشنا است و ميگرن يك درد مرموز  و سرگيجه يك درد مهيج.حالا فكر كنيد اين سه تا دست در دست هم نهند به مهر.نتيجه اش يك خواب چند ساعته مى شود كه بعد از بيدار شدن تازه مى فهمى معنى كلمه تلفيق يعنى چه!آنهم تلفيق سه درد!آنهم سه درد آشنا و مرموز و مهيج.تازه اگر تهوع را درد به حساب نياوريم.


برچسب‌ها: خواب خوبى بود
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 23:59 توسط پرژین|

دارم به رقصيدن دنيا عادت مى كنم و توى همين مدت كوتاه ياد گرفته ام كه به محض بستن چشمهايم بايد براى يك گردش اجبارى آماده باشم و هيجانش اين است كه معلوم نيست گردشم به چه سمتى خواهد بود.ورژنهاى گهواره اى،وارونه،دورانى و چند نوع ديگر را كه توضيحشان سخت است را تا به حال تجربه كرده ام و گهوراه اى اش بيشتر مقبول افتاده است بحمداله.تازه،اين چرخش ها را موقع باز كردن چشمهايم هم دارم اما، چون يهو از خواب بيدارمى شوم اما يهو دوزاريم نمى افتد كه اوضاع از چه قرار است،هيجان ماجرا كمتر از وقت خوابيدن است. البته هيجان كه چه عرض كنم اين فاصلهء زمانى بين يهو بيدار شدن و دير افتادن دوزارى بالا خودش مكافاتى شده است و باعث مى شود كه بعد از توفيق اجبارى ديدن رقص سقف و در و ديوار دوباره بيفتم و چشمانم را ببندم و يك نوع رقص ديگر را مشاهده كنم و بعد و البته اين بار با آمادگى تماشاى سانس بعدى رقص  چشمانم را باز مى كنم و...اصلاً يه وضعى. ..

چه قدر خوب!امروز تعطيل بود و كمى بيشتر خوابيدم.با اين وجود بعد از گذراندن آداب بالا بيدار شدم.هنوز دنيا داشت تكان مى خورد اما، بلند شدم كه به آشپزخانه بروم و جلوى آينه قدى خانه خودم را ديدم و رد شدم.كمى كه رد شدم دوباره برگشتم و متوجه شدم كه فكرم اشتباه نبوده است و چند تا پر توى موهايم است.با تعجب فراوان پرها را از موها بيرون كشيدم و منتظر شدم دنيا آرام بگيرد بعد در موردش فكر كنم.خوشبختانه خيلى زود دنيا آرام گرفت و بله...منبع پرها بالشم بوده است با خشم به مامان زنگ زدم و گفتم:

- مامان!بالش من از پر درست شده؟

- نمى دونم!

- يعنى چى نمى دونى؟الان بالش جلو چشمهاى منه و دارم مى بينم كه پر از پره!

- خوب پر از پر باشه!مگه چيه؟مى خواستى طلا و جواهر توش باشه؟


برچسب‌ها: به لازانياى امروز چهاره مى دم و چهارده از صفربهتره
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 19:23 توسط پرژین|

جان كرى پشت تريبون است و دارد سخنرانى مى كند. وزير خارجه ،با حالت كسى كه هزار تا مشكل سرش ريخته است و نمى داند به كداميك از آنها برسد و كدام را اول حل كند،مى گويد:

- تروريسم...بمب اتمى...فلاكت...

ياد اين روزهاى خودم مى افتم:

- پايان نامه...سرگيجه...دلتنگى...

و ياد بعضى از زن ها كه تا لب باز مى كنند مى گويند:

-هزينهء غذا...هزينهء مدرسهء بچه ها...آب،برق،گاز...


برچسب‌ها: به سلامتى دارم به زندگى در سرما عادت مى كنم
نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 12:16 توسط پرژین|

حالا درسته كه من ماشين درست و حسابى سوار نشدم.اما، تا دلتون بخواد ماشين درست و حسابى ديدم .دليلش هم اين هست كه ساعت ده تا دوازه روزهاى جمعه و بر اساس يك تفاهم كاملاً دموكراتيك و مردمى،مسير آبيدر اختصاص داده ميشه به ماشين هاى لوكس و خارجى .پولدارها ميان ماشين هاشون رو نمايش مى دن و فقرا هم نگاه مى كنن.كم پيش مياد من جمعه ها و تو اون سانس باشكوه،آبيدر باشم.اما،يك چند بارى كه بودم،ماشين رو زدم كنار و مثل بيشتر صاحبان ماشين هاى ضايع؛يك گوشه ايستادم و مشغول نگاه كردن پورشه و هيوندا و فورد شدم.فقط نكته ش اينه  كه اين نگاه كردن همراه با حسرت و اينا نيست،ادم خوشش مياد و لذت مى بره.به نظرم از جمله معدود كارناوال هاى دنياست كه هم فقرا و هم پولدارها با هم از يك نمايش لذت مى برن.همهء اينها رو گفتم تا جملهء اولم رو توضيح داده باشم و اينكه خوب من ماشين زياد ديدم و مثلاً الان مى دونم كه v8چقدر خوبه و پورشه نازه و فورد محكم.اما خوب،امرور جنسيس ديدم و واوووووو بيشتر شبيه هواپيما بود كه!بعد اين هواپيما در راستاى تاكسى كه من سوارش بودم حركت مى كرد و اون مدت كمى كه با ما شونه به شونه بود صداى موتورش مخصوصاً موقع گاز دادن عين صداى پيكان بود.


برچسب‌ها: بادنيا بازى مى كنم يه بار اون مى چرخه يه بار من
نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 22:0 توسط پرژین|

من مى خواستم وقت آرايشگاه را كنسل كنم اما نيلو جان مخالفت كرد و دوباره تكرار كرد كه بايد سعى كنم تحمل كردن را ياد بگيرم و درد ندارد و اگر هم داشته باشد خيلى سريع برطرف مى شود.من تسليم نمى شدم و همچنان مرغم يك پا داشت اما،مرغ نيلو جان پا نداشت انگار.كم كم من كوتاه آمدم و داشتم به رفتن فكر مى كردم و نيلو جان هم آخرين سفارشش را كرد:

- وقتى رفتى،فقط به زيبايى فكر كن!

داشتم به زيبايى فكر مى كردم كه خانم آرايشگر يك پارچه سفيد آغشته به موم داغ را روى دستم گذاشت.سعى كردم آرام باشم و فقط گفتم:

- واااااااااى سوختم!

- كم كم بايد به اين داغى عادت كنى!

داشتم به داغى عادت مى كردم و همچنان كه خانم پارچه را روى پوستم فيكس مى كرد به لحظه برداشتن پارچه فكر مى كردم.توى دلم گفتم:

- يا خود خداااا

و خانم پارچه را كشيد و خوشبختانه درد كمتر از حد تصورم بود و بنابراين فقط  در سكوت به رد پارچه نگاه كردم و اى واااااى:

- خانم، داره از پوستم خون مياد!

- حالا وايسا!كبود هم ميشه!

مردم مى روند آرايشگاه خوشگل مى شوند.من رفته ام آرايشگاه و با بدنى سياه و كبود برگشته ام.

 


برچسب‌ها: ابروهايم هم دو مدل شده اند يكى از يكى زيباتر
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 18:22 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» بوى زندگى
» سه ورق
» دزدى در گورستان
» فوق سرى
» خانم مارپل
» تلفيق
» ليدى گاگا
» دغدغه هاى متفاوت
» جولان_ جنسيس ها
» تمرين تحمل