پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

من دلم نمى آيد به باران بد بگويم.حتى اگر آخر  هفته رويايى ام را بر هم زده باشد.حالا كه آسمان اينقدر سخاوتمند شده است و زمين اينقدر خوشحال است و بين زمين و آسمان فقط باران است،چه اهميتى دارد كه كنار درياچه باشى و غذاى روى آتش بخورى يا با كمترين فاصله چسبيده باشى به بخارى و بستنى مزه مزه كنى؟حالا درست است كه شنيدن صداى ريزش باران بر روى درياچه يك چيز ديگر است اما، گوش دادن به صداى باران در يك اتاق گرم و با چشمان بسته هم خوشبختى كمى نيست.اگر هم يهو دلت راه رفتن زير باران خواست،خيلى راحت بلند مى شوى و بدون هيچ آداب و ترتيبى مى روى توى حياط و اول سرت را بلند مى كنى و يك سلام مى دهى هم به آسمان و هم به باران و بعد سراغ تنها گل بازماندهء باغچه مى روى و تا عمق جان بويش مى كنى و اى وااااى گل_رز_ قرمز چرا پر پر شد؟ و تا بخواهى گلبرگ هارا جمع كنى سرما مى پيچيد توى تنت و به سرعت برمى گردى توى اتاق و فاصله ات با بخارى صفر مى شود.با مهربانى هم.


برچسب‌ها: مرسى خدا بابت اينهمه خوشبختى
نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 21:45 توسط پرژین|

چاى داغ اول صبح،داشت كمى حالم را بهتر مى كرد.مخصوصاً كه همزمان،چشمانم داشت از زيبايى برفهاى تازه نشسته بر روى زاگرس لذت مى برد.اين اولين  برفها چقدر زياد سفيدند!.گرماى چاى و زيبايى زاگرس تمام وقايع ديروز را از يادم برد و باعث شد لبخند بزنم و يك روز خوب را براى خودم پيش بينى كنم.توى حال و هواى پيش بينى بودم كه نيلو به كسى كه پشت خط بود گفت:

- بزن به آهن!

نمى دانستم چه كسى پشت خط بود و در مورد چه حرف مى زدند.اما،حدس زدن در مورد محتواى مكالمه شان كار سختى نبود.لابد كسى از زيبايى نيلو و اينكه قيافه اش به سنش نمى خورد تعريف كرده بود و براى خوب ماندنش به تخته زده بود و نيلو جان هم با گفتن جمله ء بالا و كوبيدن گوشى روى تلفن از خجالتش در آمده بود.اين اتفاق ميمون اول صبح باعث شد به واريانس پيش بينى ام فكر كنم و با خودم بگويم:

- چه روزى بشه امروز!

چه روزى شد؟با مسئول خدمات دعوايم شد.البته حق با من بود اما،آن بدبخت هم خيلى مقصر نبود.آمده بود پيش من تا نظر من را در مورد خريدهايى كه براى واحد من انجام مى شد،بداند و جواب من:

- به من چه ربطى داره چى مى خرى و چى نمى خرى؟....

ايشان از اتاق بيرون رفت و نيلو و رئيس با جملات زير سعى كردند من را نصيحت كنند:

نيلو:

- اين مرض داره!زياد سر به سرش نذار!

رئيس:

- براى چى خودت رو ناراحت مى كنى؟از اين به بعد بهش بگو هر غلطى دلت مى خواد انجام بده و چيزى از من نپرس!

جواب بداههء خودم بهتر نبود؟

انحراف پيش بينى ام داشت بيشتر و بيشتر مى شد.اصلاً سرم درد گرفته بود.يك سردرد ملايم اما آزاردهنده.فكر كردم بهتر است كمى به خودم استراحت بدهم اما،فكر نمام نشده بود كه يكى از همكاران وارد اتاق شد و به رئيس گفت:

- ديروز بلاى بدى سرم اومد!ممكنه فردا بلوتوثم تو شهر پخش بشه!

- چرا مگه چى شده؟

ماجرا زير سر ناصرآقا بوده است كه از اين همكارمان خواسته است برود در خانه شان و دويست و شش پارك شده در دم در را ببردو بگذارد پاركينگ خودشان. و در ضمن ماشين را طورى ببرد انگار كه خريدار است و دارد ماشين خودش را مى برد.اين نقشه هم بخاطر اين بوده كه دختر ناصر آقا فكر كند پدرش ماشينشان را فروخته است.اين همكارمان هم مى رود و در مى زند و از روژين مى خواهد سويچ را بندازد پايين و روژين اين كار را مى كند.همكارمان سويچ را در هوا مى گيرد و بلافاصله ريموت را مى زند و بجاى ماشين در خانه باز مى شود و هاسكى(يك نوع سگ بزرگ) ناصر آقا از خانه فرار مى كند و اين بدو و اون بدو...همكارمان گفت:

- نمى دونيد!تمام بلوار رو با اين لباسها دنبال هاسكى دويدم و آخرش تو پارك سپيدار گرفتمش!

با بدبختى هاسكى را مى گيرند و به ناصر اقا زنگ مى دهند كه با ماشين خودش را برساند و مى رساند اما؛همكارمان را وادار مى كند كنار هاسكى بنشيند تا به خانه برگردند.همكارمان گفت:

- تمام مسير هاسكى زل زده بود تو چشمهام!

ماجرا به شدت خنده دار بود و كمى سر دردم بهتر شد و با رد و بدل شدن ديالوگ پايين متوجه شدم پيش ببنى ام،واريانش قابل ملاحظه اى نداشته است.همكار ماجراجوى ديروز گفت:

- از ناصر آقا پرسيدم كه آخه اين سگ رو واسه چى نگه مى دارى؟

- اين سگ از شهين بهتره!حداقل من رو كه بينه دو تا پارس مى كنه!

نيلو گفت:

- حاضرم دست بكشم رو قرآن كه ناصر عقلش رو از دست داده و روز به روز هم بدتر ميشه!آخرش هم بايد با بى آبرويى بازنشسته بشه!يكى نيست بگه آخه بدبخت سگ مى خواى چكار؟تو خودت سگى!

رئيس:

- عاقبت شر كه ميگن اينه!


برچسب‌ها: وبگردى توى تخت احساس مرفه بى درد بودن به من داده ا
نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 22:44 توسط پرژین|

در يك روز بارانى و زيبا،كلافه از دست خودت و نه هيچكس ديگرى؛پاس بگيرى،زير باران قدم بزنى،برگردى خانه،غذاى گرم و چاى داغ بخورى ،بعدش دراز بكشى و فكر كنى تنها چيزى كه الان دلت مى خواهد اتفاق بيفتد اين است كه سرت را بگذارى و بميرى.


برچسب‌ها: چه زجرى بايد بكشيم براى اين زندگى كوتاه
نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 14:53 توسط پرژین|

از عمد توى اداره و جلوى چشم نيلو و رئيس شمارهء هتل را گرفتم و گفتم كه مى خواهم براى آخر هفته اتاق رزرو كنم و راهنمايى شدم و البته مى دانستم كه رزرو اينترنتى بهتر است و تخفيف دارد و اينا.نيلو پرسيد:

- كجا مى خواى برى؟

- مريوان.

- كى؟

- پنچشنبه با اجازتون!

- تو اين سرما؟

- سرد نيست كه...

- ميل خودته.ولى آخه واسه چى ميرى؟

- مى خوام دور درياچه بگردم و غذاى اصيل بخورم و خزان رو نگاه كنم .

-خودت مى دونى.ولى،الان فصلش نيست.

- بدجور هواى درياچه به سرم زده!

نيلو كوتاه آمد و رئيس كلاف را به دست گرفت:

- هزينه هتل چقدره؟

- خيلى ارزون شده.الان سرده و مسافر ندارن آخه

و ادامه دادم:

- با دويست تومن، ميشه رفت و درياچه رو ديد و دورش چرخيد و كنارآتيش غذاخورد و بعدش شب رو تو يه هتل شيك موند و فرداش برگشت.

دو تايشان ساكت شدند و حرفى نزدند.فقط نمى دانم اين سكوتشان علامت رضايت بود يا ممانعت؟


برچسب‌ها: مرز است و مى توانم لباسهاى گرم و خوشگل هم بخرم
نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 22:15 توسط پرژین|

- نيلو جان!اين خانم چرا فكر مى كنه ما خريم؟

- حالا فكر كنه تو خرى،يه چيزى.چرا فكر مى كنه من خرم؟

بعد نيلو سعى كرد نظرش راتوجيه كند:

- منظورم اينه كه چون سنش ازت بيشتره،حق داره پيش خودش فكر كنه كه تو نمى فهمى.اما، در مورد من كه سنم از اون بيشتره كه نبايد اينطورى فكر كنه!

بعد نيلو ديد كه توجيه نميشود سعى كرد كه هر دو نظرش را ماستمالى كند:

- منظورم اينه كه بالاخره من دو تا پيرهن بيشتر از اون پاره كردم و تجربه دارم و نبايد حتى سعى كنه من رو دور بزنه...

البته ماستمالى نشد اما،جوابهاى نيلو امروز غروب من را پر از خنده كرد.


برچسب‌ها: زيبايى غوغا مى كند, بلند شويد برويد ييرون از خانه
نوشته شده در یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 21:3 توسط پرژین|

عذاب اين است كه سرما خورده باشى و گرسنه باشى و موجودى توى يخچال بستنى با طعم قهوه و تكه هاى شكلات باشد و يك عالمه آلبالوى فريز شده و يك عدد انار.بعد از رو نروى و به اميد يافتن چيزى شبيه غذاى ساير آدميان يخچال را زير و رو كنى و چيزى كه پيدا مى كنى بستنى باشد با طعمى كه عاشقش هستى؛شاتوت.


برچسب‌ها: بستنى با طعم شاتوت و باران را امتحان كنيد
نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 22:25 توسط پرژین|

جمعه باشد و مجبورشده  باشى ساعت هفت صبح  بيدار شوى و ماشين نداشته باشى و صبحانه اى در كار نباشد و چهار ساعت سرپا ايستاده باشى و تماس هايت بى جواب مانده باشد و سرما هم خورده باشى!


برچسب‌ها: هوس درياچه و خوراك درياچه اى هم كرده باشى
نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 22:33 توسط پرژین|

اسمش لباس گرم است و خوش رنگى و خوش دوختى به جاى خود،نبايد گرم هم باشد؟

اسمش لباس گرم است و هنر كه نكرده بايد هم گرم باشد.اما نبايد خوش دوخت هم باشد؟

اسمش لباس گرم است اما،فقط گرم بودن كه ملاك نيست نبايد خوشرنگ هم باشد؟

 من براى سرماى امسال لباس گرم نداشتم و بايد مى خريدم  اما، دوست نداشتم لباسهاى گرم_بى ريخت با رنگهاى كدر و تيره بخرم.اصلاً مگر مجبورم سرمه اى بردارم،يا سبز تيره؟قهوه اى هم شد رنگ؟مشكى...فك كن مشكى!

- بله مجبورى!هم در مورد سرمه اى و هم در مورد سبز...قهوه اى هم رنگ قشنگيه  و تازه خيلى هم زيباست و حسابى بهت مياد ...مشكى رو هم كه ديگه همه مى دونن  رنگ _ عشقه...

بنابراين غر نزن و با اين رنگهاى زيبا و متنوع زمستانت را سر كن!


برچسب‌ها: من دلم آبى و آجرى و قرمز و صورتى و ياسى مى خواست
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 23:30 توسط پرژین|

1.

نيلو يهو گفت:

- يه چيزى هست كه دلم مى خواد بهت بگم اما،امروز نميشه بهت بگم!

-چرا نيلو جان؟

- آخه خيلى قسمم دادن كه به كسى نگم.حالا به خاطر قسم هام امروز بهت نمى گم اما يادم بنداز فردا بهت بگم!

- باشه

خوب من آدمى نيستم كه توى كار ديگران سرك بكشم و واقعيتش را بگويم دوستتر دارم كمتر بدانم.اما،نيلو جان من را به شدت كنجكاو كرد و   من ناخودآگاه شروع كردم به بيست سوالى پرسيدن و نيلو فقط لو داد كه قضيه به يكى از همكاران مربوط است واتفاقى كه حتى اگر يك روز ديرتر در موردش بدانم برايم بهتر است چون مسئله آنقدر فجيع است كه خودش از صبح ته دلش يك جورى شده است و يخ كرده است و بدبختى آن است امروز نمى تواند در موردش با من حرف بزند.و اينك بايد صبر كنم تا فردا...

2.

مورچه يك دوست خيالى دارد به اسم "توتو".اين خانم"توتو" كه هم خيلى  زيباست و هم كارش خيلى درست است و هم با آرايش كردن مورچه موافق است و هم با تمام آتش سوزاندنهايش،باعث نگرانى مامان مورچه شده بوداما،مامان گفت كه جاى نگرانى نيست و بهتر است بگذارند مورچه با"توتو"خوش باشد.

هفته پيش مورچه ماتيك خواسته بود و مامان ماتيك را برايش آورده بود تا يك بار ماتيك بزند و بعد پسش بدهد.اما،مورچه هم يك عالمه ماتيك زده بود و هم زير بار قراردادش با مامان مبنى بر بازگرداندن ماتيك نشده بود وخيلى جسورانه به مامان گفته بود:

- ماتيك رو فقط به "توتو" ميدم!

بعد الان يك هفته تمام است هر وقت مورچه از مامان ماتيك مى خواهد مامان ارجاعش مى دهد به "توتو" و مى گويد:

- برو از "توتو" بگير!

خبر آورده شده است كه مورچه جان آنچنان كفى كرده است كه حتى گريه اش نمى گيرد وفقط لبهايش را ورمى چيند.

3.

شما هم از آن دوستانى داريد كه هر وقت دلشان خواست بيايند خانه تان و اگر بوديد كه وظيفه تان بوده است باشيد وگرنه پيامك بدهند كه:

- كدوم گورى هستى؟

سارا اينطورى ست.البته الكى اينطورى نشده است.اين دوستى قدمتش به اندازه سن و سال دوتايمان است و سارا را نمى دانم اما،اين صميميت هميشه مايهء مباهات من بوده است.بعد الان چه شده است؟يكى دو بار كه شيرين اينجا بود،سارا هم آمد و اين دو تا هم با هم آشنا شدند.حالا شيرين زنگ زده و مى گويد:

- هر وقت سارا اومد اونجا،زنگ بزن منم ميام!

4.

پينوست را خطاب به مامان و خواهرها گفتم و نزديك بود سرم را از دست بدهم.


برچسب‌ها: اين اناره ريختين تو ظرف يا دندون مصنوعى
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 18:42 توسط پرژین|

با بى ميلى تمام بلند شدم كه بروم سوپر فقط براى خريد پنير.غروب پاييز...خريد پنير...اين چهار كلمه محتواى غرهايم بود و ضمن پوشيدن پالتو و گره زدن روسرى و برداشتن كيف و پوشيدن كفش يك در ميان تكرار مى شدند.اما،تا پايم را از در بيرون گذاشتم غرها تبديل شدند به تحسين؛چه هواى ملسى...چه نم نم بارانى...كمى مسير را طولانى كردم اما،بالاخره به سوپر رسيدم و با صداى زنده ياد هايده از من پذيرايى شد:

- خوب مى دونى چه جوررررى دل من رو بسوزوووونى...

كمى گشت و گذار توى سوپر را طول دادم و بعدش به پيرمرد گفتم كه برايم از آن پنيرهايى بياورد كه توى حلبى است.با تعجب گفت:

- حلبى؟

- بله!

يك سوال:اسم حلبى عوض شده است؟

مجبور شدم با اشاره به پيرمرد بفهمانم كه كدام پنير را مى خواهم.پنير مورد نظر علاوه بر اينكه توى حلبى بود در يك مكان سوق الجيشى هم قرار داشت و بيرون آوردنش از توى فريزر پيرمرد را به هن هن انداخت و حالا...بايد قيمت پنير از روى حلبى خوانده ميشد اما،خوانده نميشد.پيرمرد از يكى از مشتريانش كه يك مرد جوان بود خواست كه حلبى را نگاه كند و قيمت را بخواند.مرد جوان حلبى پنير را گرفت و هى دور و نزديكش كرد و آخرش؟هيچى.نتوانست قيمت را بخواند و پيرمرد؟عصبانى شد و با خشم گفت:

- تو كه از من بدترى!

 و مى رفت كه دعوا شود.اما، چشمان كوچك اما پر سوى خودم ماجرا را ختم به خير كرد.

 


برچسب‌ها: اين خانه گرم است
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 22:22 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» گل بارون زدهء من
» بزن به آهن
» همين الان...
» قو
» هركه سنش بيش...فهمش بيشتر!
» باران و بستنى
» خدايا مپسند
» گرم و خوشرنگ و زيبا
» تا فردا...
» با تشكر از چشمان خودم...