پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

نيلو به موهايم دست زد و با اطمينان گفت:

-اين  مو دكلره شده!

با اطمينان جواب دادم:

- ابدا

- ببين اين مو دكلره داره! 

- امكان نداره.

-اين مو دكلره ست و راهش هم اينه كه موهات رو كوتاه كنى.

آخه چرا؟

- براى اينكه دكلره شده و سوخته!وقتى همينجورى موهات رو دست آرايشگرها مى دى،بايد هم اينطورى بشه.خودت خبر نداشتى، اونا برات دكلره كردن كه سريع تر روشن بشه.بس كه تو موى روشن درست دارى!

چاره اى نبود و براى كوتاه كردن موهايم وقت گرفتم.اما،كلى هم غصه خوردم.

2,

خانم آرايشگر يك دختر سه ساله دارد كه در نوع خودش بى نظير است.چون اين دختر بچه،با خواهرش بيست و يك سال تفاوت سن دارد و مادرش اين دختر را بخاطر و به اصرار آن دخترش به دنيا آورده و حالا، خواهر بزرگتر بيشتر مادر است تا مادر اصلى دو تا دختر.خلاصه يه وضعى! بعد اين دختر بچه هم خيلى زيبا و شيرين است و هم خيلى حاضر جواب.مكالمه امروز دخترك و مادرش:

مادر: امشب مهمون داريم. 

- دخترك: من از مهمون خوشم نمياد،اگه بيان خونمون،پليس رو خبر مى كنم!

3.

مادر سارا گفت: خواب ديدم سارا يك لباس بلند و سفيد تنش كرده بود و مى خواست بره مكه.

سارا با تشر گفت: 

-يعنى من؟

- آره. يك لباس سفيد تنت بود و داشتى مى رفتى مكه

-بيخيال مامان!لباس سفيد و بلند نشونه مرگ و ميره!لطفا از اين خوابها واسه من نبين!

حاج خانم براى چند لحظه واقعا ترسيد.اما،خيلى زود به اعتقاداتش برگشت و گفت:

- اين چه حرفيه!من ميگم خوايم ديدم رفتى مكه و تو بجاى خوشحالى از اين حرفا مى زنى؟مى دونى كه من اين جور جاها نمى رم!

كمى گذشت و من و سارا ماجرا را فراموش كرده بوديم.اما، مادر سارا برگشت و خيلى جدى رو به سارا گفت:

- روله جان!بشين خوب فكر كن و ببين چه كار خوبى كردى كه خدا واست حج نوشته؟

4.

امروز كسى از من پرسيد:

- خانم!آزار با كدوم "ز" نوشته ميشه؟

فكر كردم  آنقدر آزار ديده است كه يادش رفته "آزار"با كدام "ز"نوشته مى شود.


برچسب‌ها: خيلى خوشمان است هوا هم پر شده از گرد و غبار
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:31 توسط پرژین|

همان ديروز عصر براى خودم تشخيص ميگرن دادم.اما،بجاى لوس كردن خودم،بهتر ديدم به يخچال خالى ام فكر كنم و بروم خريد.مى خواستم بروم سر كوچه ولى چشم كه باز كردم ديدم آبيدر هستم و وسط باد و بوران ايستاده ام و دارم ميوه مى خرم.به نظرم باد حالم را بدتر كرد چون به خانه كه رسيدم،بى محل كردن ميگرن غير ممكن شد و مجبور شدم به تحمل ميگرن در تاريكى فكر كنم.تاريكى تاثير خوبى دارد هميشه و اين بار هم موثر بود.اواخر شب با دوستانم قرار گذاشتيم كه صبح زود برويم كوه.يك قرار مشروط البته؛اگر حالم خوب بود،زنگ خواهم زد.ساعت ده بيدار شدم و حالم خوب نبود.عصبانى از اينكه چرا بيدار نشده ام يادم افتاد ديشب چقدر خواب شلوغ ديده ام و چندين بار بيدار شده ام و حق دارم خواب مانده باشم و تازه حق كسل بودن هم دارم.به راههاى رفع كسالت فكر كردم و ذهنم سريع استخر را پيشنهاد داد كه بلافاصله رد شد.راههاى ديگر؟ گوشى موبايل و بلوتوث اسپيكر كنار دستم بود.هر دو را روشن كردم و خواستم چند آهنگ كردى گوش بدهم.اما،تا من فولدر كردى ها را پيدا كنم، داريوش شروع به خواندن كرد.متعجب از اينكه كى من البوم هاى داريوش را توى گوشى ريخته ام،صداى داريوش را ترجيح دادم."بى همگان به سر شود"...عالى بود.بلند شدم و رفتم صبحانه بخورم.يخچال پر بود از خوراكى.تمامشان حالم را به هم مى زد.ناچارا و براى پيشگيرى از افت فشار، چند تا كيوى برداشتم كه خوشبختانه شيرين بودند و پيش بينى ام اين بود اين كيوى ها حالم رابهتر خواهند كرد.خدا خدا مى كردم حالم بهتر شود و مجبور به برگشتن به رختخواب نشوم.سعى كردم سر خودم را گرم كنم و مرتب كردن ميز را انتخاب كردم.همچنان صداى داريوش توى خانه بود.درد ميگرن توى سرم و يك عالمه اشك توى چشمم.كمى گذشت و فهميدم حريف ميگرن نمى شوم و بهتر است برگردم به رختخواب.برگشتم و تا دراز كشيدم تمام صورتم از اشك خيس شد.فكر كردم لابداتفاقى براى مجارى اشك من افتاده است كه به محض دراز كشيدن اينهمه اشك را سرازير مى كند روى صورتم.بلند شدم و نشستم و اشكها هم كوتاه آمدند اما،احساس كردم چشمانم پر از نمك است.موسيقى را قطع كردم و دوباره دراز كشيدم با اين تصميم كه اجازه اشك ريختن را به چشمانم ندهم.اراده حريف اشك هايم شد اما،تحمل معدن  نمك هم كار راحتى نبود.نيست.


برچسب‌ها: اين كلاغ هم فكر مى كند صدايش خيلى خوب است
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:15 توسط پرژین|

من سرم توى مونيتور بود و حواسم به كارهايم.يهو حضور كسى را توى اتاق احساس كردم.سرم را بلند كردم و ديدم يكى از همكاران است كه جلوى ميزم  ايستاده  و سعى مى كند با زبان اشاره به من بفهماند كه حرف نزنم و ساكت باشم.من ساكت بودم.اما نمى فهميدم اوضاع از چه قرار است.تا اينكه همكارمان، توجه ام را به نيلو جان و رئيس جلب كرد.نيلو به صندلى اش تكيه داده بود و خوابيده بود و رئيس هم سرش را روى ميزش گذاشته بود و خوابيده بود.وااااااااو بدتر از اين هم مگر مى شد؟ در سكوت نامه اى را كه همكارمان آورده بود تحويل گرفتم و باز هم در سكوت همكارمان رفت.اما،انگار سكوت هم صدا دارد.چون،قبل از اينكه كاملا برود،اول نيلو بيدار شد و بعد هم رئيس.من حرفى نزدم اما،خودشان حسابى معذب شدند و من نمى  دانستم در اين شرايط چه حرفى بايد بزنم و از طرفى دلم مى خواست جو اتاق عوض شود.اما كاش سكوت مى كردم و آنقدر بى ربط حرف نمى زدم.گفتم:

- نيست اينجا هيچ خوراكى خوشمزه اى نيست،يهو خواب،ادم رو مى بره!

نيلو گفت:

- خوراكى مثل چى؟

- مثل بستنى!

- نه!هزار تا خوراكى خوشمزه هم كه باشه،وقتى خوابت بياد هيچ كدوم به نظرت خوشمزه نمياد!

از آن ور رئيس هم بعد از اينكه من حرفهايم با نيلو را برايش بازپخش كردم خيلى خواب آلود گفت:

- نع!هيچ چيزى مثل خواب خوشمزه نيست!

متوجه شديد؟هنوز بيدار نشده بودند و وخامت اوضاع را درك نكرده بودند 


برچسب‌ها: سوغات سربازى برادرم يك پوكه است كه من را مى ترساند
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:17 توسط پرژین|

يك عصر مفرح بهارى ست و بجاى اينكه بلند شوم و بروم چرخى در اطراف بزنم، نشسته ام توى خانه و زل زده ام به سقف.يك لحظه به نظرم رسيد بهتر است بلند شوم و بروم كمى ميوه براى اين يخچال خالى بخرم.اما،نه حسش هست و نه حوصله اش.حتى بلند نمى شوم بروم و به باغچه برسم.يا كمى اين خانه را مرتب كنم...فقط زل زده ام  به سقف و به امروز فكر مى كنم كه يكى آمده بود و گريه مى كرد و مى گفت شوهرش دماغش را شكسته است.يك دختر نوجوان زار مى زد كه پدرش ديشب او و مادرش را كتك زده است.يكى آمده بود و هزينه كفن و دفن خواهرش را مى خواست كه چهار روز پيش فوت كرده است.بكى از همكاران بخاطر اينكه براى يك خانم غريبه و بچهء كوچكش خانه گرفته و خرجشان را مى دهد،سوال و جواب شد.مى گفت؛فقط فردين بازى بوده است.خواستم به يك زن بى سرپناه كمك كنم.اين جرم است؟الان هم حاضرم از كمك كردن دست بكشم،اگر شما بجاى من حاضر به كمك باشيد.يكى از همكاران باسابقه بخاطر بدهكارى فرارى است و امروز يكى از طلبكارانش با يك سرباز و حكم جلب دنبالش آمده بودند.من و نيلو ترسيديم.يكى همكار ديگر اشتباه كرده و پاى چند همكار ديگر گير است،امروز با اين ها هم همكلام شديم. . همهء اين ها،شنيدن صداى گريه زن و بچه، ديدن سرباز و حكم جلب،رودرورشدن با يك،يكى نه،سه تا چون دوتايش را ننوشتم،رودرو شدن با سه تا آدم قالتاق...همه اين ها در يك روز بود.تازه تلفن ها هم بماند و جنگ روانى معاون اداره هم بماند و بى محل كردن مسئول خدمات هم بماند و آنهمه كارى كه يهو روى سرم ريخت هم بماند،همهء اين ها بماند و سوال ناگهانى يك خانم پير و خيلى زيبا هم در مورد من بماند:

- دخترم! چرا اينقدر رنگت پريده؟

همچنان به سقف زل زده ام و فكر مى كنم،پريدن رنگ براى گذراندن اينچنين روزى خيلى هم كم است.

 


برچسب‌ها: اين فروردين غمگين تمام شود, ارديبهشت با شادى بيايد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:39 توسط پرژین|

1.

باريدن برف چند دقيقه بيشتر طول نكشيد.اما،همان چند دقيقه بارش، ثابت كرد كه من هيچ درد و مرضى ندارم و هوا واقعا سرد است.حالا بماند كه اين برف هيج تاثيرى در عقيده نيلو جان در خصوص گرم بودن هوا نداشت و همچنان باد _سرد _برف_ بهارى بود كه از پنجره وارد مى شد و به پس گردن من مى خورد.

2.

اين يك مشاهده عينى است.طرف به خواهرش زنگ زده است كه بگويد:

- درد _كليه روزگارش را سياه كرده است و دكترها گفته اند خيلى دير مراجعه كرده است و در اسرع وقت بايد عمل شود و برايش تاريخ عمل تعيين كرده اند و توصيه كرده اند تا روز عمل هيچ كار سنگينى انجام ندهد و حتى پياده روى هم نكند،چون ممكن است سنگ حركت كند و باعث درد سر شود....

و عكس العمل خواهرش همراه با خنده:

- دقيقا حرفهايى رو بهت زدن كه دكترها تو سريال مهران مديرى به مريض هاشون ميزنن!به حرف دكترها گوش نده!اينا هركى پيششون بره همين حرفها رو بهش مى زنن!همين امشب برنامش رو نگاه كن.شبكه دو نشون ميده.ساعت يازده!

من حس كردم خواهر مريض به شدت توى ذوقش خورده است اما، چيزى به رويش نمى آورد.امروز مطمئن شدم احساسم اشتباه نبوده است چون،خانم تحت عمل قرار گرفت و بعد از به هوش آمدن از خواهرش خواسته بود سريع برگردد خانه و در بيمارستان نماند.چون، احتياجى به كسى ندارد....من هم تجربه مشابه دارم.اينكه اطرافيان دردم را جدى نگرفته اند و فكر مى كردند دارم شوخى مى كنم .اصلا انگار مشكل اين است كه ما طنز را جدى مى گيريم و درد را شوخى.

3.

توى آييدربا سرعت معمولى داشتم مى رفتم.ناگهان ماشين جلويى ترمز گرفت.من هم بلافاصله زدم روى ترمز و ماشين عقبى هم همينطور.كم مانده بود همه به هم بزنيم.توى دلم گفتم:

- وحشى!

چند لحظه بعد يك سگ از خيابان رد شد و وارد جاده خاكى شد.بعد از عبور سگ، راننده  جلويى حركت كرد و من هم.اما قبل از آن  حرفم را پس گرفتم:

- متمدن!


برچسب‌ها: نيمه هاى شب گريه هايم را ايميل مى كنم
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:16 توسط پرژین|

پروسه صبح زود بيدار شدن به خودى خود سخت است.اگر، شب قبلش كم  خواييده باشى ديگر سخت نيست،جانكاه است و وقتى يك راننده سرويس آن تايم دم در ايستاده باشد ديگر جانكاه هم نيست...انگار يك نوع جريمه است.يك جور شكنجه است اصلا.چون،اگر مشكل فقط اداره باشد كه  راه در رو و فرار دارد و مى شود كارى كرد.اما،اين راننده سرويس ما انگار تنظيماتش توى انگليس تنظيم شده باشد از بى نظمى متنفر است و كافيست يكى از ما مثلا يك دقيقه دير برسد...البته طفلك حرفى نمى زند و تازه اگر هم گلايه كند حق دارد و من در اين مورد خاص آدمها را درك مى كنم.با اين وجود خيلى ساكت و مثل هميشه جواب سلاممان را مى دهد اما نه با لحن هميشه.و با همان تغيير خيلى نامحسوس لحنش مى شود حدس زد كه توى ذهنش تو را  كسى مى داند كه نه براى خودش و حرف خودش احترام قائل است و نه براى وقت مردم.فكر كن!كسى فكر كند تو آنچنانى آدمى هستى!

واقعا اين گرفتارى نيست كه تو استرس منتظر نگه نداشتن راننده سرويست را هم داشته باشى؟خواستم بگويم علاوه بر استرس هاى اول صبحى ساير آدميان،من اين ورژن استرس را هم دارم و تازه وقتى وارد ماشين مى شوم صداى راديو باز است و مجبوريم هر روز صبح راديو جوان را گوش بدهيم كه گوش مى دهيم.اما، اين چند روز احسان مسابقات كشتى را گوش مى داد و با هر ضربه اى كه يكى از كشتى گيرها به كشتى گير ديگر مى زد انگار ضربه اى به سر من وارد مى شد.يكى هم نمى گفت آخر هوا هنوز روشن نشده است.اول صبح و مسابقهء كشتى آخه!


برچسب‌ها: راستى كشتى ايران قهرمان جهان شد
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:59 توسط پرژین|

1.

سارا همكارانش را- همكاران باسابقه اش را- كه گاه و بيگاه از سر دلسوزى نصيحتش مى كنند را يك عده بيشعور مى داند كه در عمرشان حتى يك كتاب نخوانده اند و سال تا سال يك فيلم را هم نگاه نمى كنند.اينكه خود_سارا خورهء فيلم و  كتاب و به ويژه فيلم است گفتن ندارد.اما، من بايد اعتراف كنم چندين سال است كه حتى يك كتاب را هم نخوانده ام و مدتهاست كه علاقه ام  را به ديدن فيلم هم از دست داده ام و خوب سارا اين ها را بهتر از خودم مى داند.چون فولدر،فولدر كتاب الكترونيكى برايم مى آورد و سيزن،سيزن فيلم هاى برتر اسكار و روز و مستند و ....من نه كتابها را مى خوانم و نه فيلم ها را مى بينم.پس داريم:

تعريف بى شعور از نظر سارا=كسى كه كتاب نمى خواند و فيلم نمى بيند

من: نه كتاب مى خوانم و نه فيلم مى بينم.

پس، من از نظر سارا يك بيشعور هستم.

اما،اينطور نيست.يعنى نظرسارا نمى تواند اين باشد.چون اگر بود،تا حالا صد بار اين را به من گفته بود.ولى،چون سارا اينطور فكر نمى كند،باعث نمى شود كه خودم هم اينطور فكر نكنم.سالهاست نه كتاب خوانده ام و نه فيلم ديده ام و معلوم و واضح و مبرهن است كه يا بيشعور هستم يا خواهم شد.البته يك چيزى را هم بگويم با اين جماعتى كه با خواندن دو كتاب و ديدن چند تا فيلم احساس روشنفكر بودن و خاص بودن و متفاوت بودن مى كنند.. با اين جماعت هيچ سنخيتى نمى توانم داشته باشم.

2.

ديشب و در راستاى بيشعور زدايى شخصى،شروع كردم به خواندن كتاب.اول شب،خاطرات زيرزمينى _داستايوفسكى را دست گرفتم و هر چه بيشتر خواندم،بيشتر احساس حماقت كردم.البته نه از اين نظر كه اشكالى به قلم بزرگ نويسندهء قرن نوزده خداى ناكرده وارد باشد.خير!از اين نظر كه داستايوفسكى پنجاه صفحهء تمام نوشته بود و نوشته بود و نوشته بود و در آخر داشت ثابت مى كرد كه فقط احمق ها مى توانند احساس خوشبختى كنند....و خدااااااااى من!كمتر روزى بوده است كه من احساس خوشبختى نكرده باشم.پس داريم:ت

تعريف احمق از نظر داستايوسكى: كسى كه احساس خوشبختى كند،احمق است.

من: احساس خوشبختى مى كنم.

پس: من مطابق تئورى داستايوسكى احمق هستم.

هنوز ادامه كتاب را نخوانده ام و چون سردرد دارم،بعيد مى دانم امشب بتوانم ادامه داستان را بخوانم.حالا تا بعد....

3.

بجاى صفت مذموم فضولى بهتر است بگويم مردم كنجكاو هستند.مردم كه مى گويم منظورم دوستان و آشنايان و فك و فاميل است و همهء اين افراد كنجكاو هستند كه بدانند شبهاى من چگونه مى گذرد.يادم است يك بار ديگر را هم در اين مورد نوشته ام اما،اين اواخر  سوالات جدى تر شده است و انگار تبديل شده است به يك سوال حياتى براى همان مردم كه ذكر كردم.من هم از  پيچاندن مردم خسته شده ام راستش و كم مانده بود امروز در حواب يكى از كنجكاوها بگويم شب ها هم وبلاگ مى نويسم و هم مى خوانم.بعد و خيلى زود يادم افتاد كه گفتن اينكه من وبلاگ مى نويسم.آن هم هرشب مساوى خواهد بود با اين نتيجه گيرى كه؛طرف ديوانه است.يعنى بيشعورى و حماقت كم است،ديوانه هم اضافه مى شود به محسناتم.دلم براى خودم سوخت و به روش خودم آن دوست عزيز كنجكاو را پيچاندم.اما،بعدش هى توى ذهنم كلمات بيشعو _ احمق _ديوانه را با بيشعور_ديوانهء احمق و اين يكى را با احمق_ ديوانهء بيشعور مقايسه مى كردم تا بفهم كداميك وزين تر است تا تيتر پست امشبم شود.


برچسب‌ها: فقط گريه
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:42 توسط پرژین|

خداشاهد است من سرحال و شاداب داشتم اماده مى شدم كه بروم بيرون دنبال كار پايان نامه و صحافى و اينا.قبل از رفتن آسمان را نگاه كردم تا بفهمم چتر ببرم يا نه؟و در اين فاصله pmc تيتر آهنگ سقوط داريوش را نشان داد.تصميم گرفتم اول اهنگ را گوش بدهم و بعد، با چتر يا بى چتر بروم دنبال كارهايم .اما، حالا كه اهنگ تمام شده است، دلم نمى خواهد بيرون  بروم.گرچه بايد بروم.


برچسب‌ها: به آسمان نمى آمد اينهمه باران داشته باشد
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:48 توسط پرژین|

كلاس دوم دبستان بوديم.و معلم داشت علوم مى پرسيد.

- لباسها در چه هوايى زودتر خشك مى شوند؟

جواب دادم:

- هواى آفتابى.

و بعدش يك كتكى خوردم كه جايتان خالى.

بعد از كتك كارى من،معلم چشم هايش را ميان سى نفر دانش آموز دختر و پسر چرخاند و به نظرم پيش خودش فكر كرد:

- يك از يكى خنگ تر!

تا اينكه سارا دستش را بلند كرد و معلم مان گفت: 

- جواب درست رو بگو سارا

سارا شاگرد زرنگ كلاس بود و معلم مان مطمئن بود جواب درست را مى داند.

سارا گفت:

- هواى طوفانى.

 و من باور نكردم جواب سارا درست باشد.اما،درست بود و خانم معلم يك عالمه قربان و صدقه سارا رفت و به ما سركوفت زد.يادم است بعد از جواب سارا،كتاب علومم را چك كردم و ديدم كه توى كتاب هم همان نوشته شده است  و يك عكس هم پايين مطلب بود كه چند تا لباس آويخته به يك طناب را نشان مى داد؛كه باد به آنها مى خورد و انگار خيلى زود خشكشان مى كرد.آن عكس در ذهن من حك شده است و بعد از سالها،هر وقت باد مى آيد و مجبور مى شوم خيلى سريع بروم و لباسها را جمع كنم  تمام ماجراى آن روز كلاس يادم مى آيد  و اين قانون علمى؛ لباسها در هواى طوفانى زودتر خشك مى شوند....درد كتكى كه خوردم يادم رفته اما، زخم زبان هاى معلممان هنوز درد دارد.


برچسب‌ها: چقدر تعطيلات پايان هفته خوبه
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:1 توسط پرژین|

برادرم سرباز است و شنبه همين هفته رزم شب(؟)داشته اند.از رزم كه برگشته اند از فرط خستگى روى يك تپه خوابش مى برد و الان يادش نيست چقدر خوابيده است.فقط اين را به ياد مى آورد كه كسى با دست و خيلى ملايم و آهسته سعى مى كند بيدارش كند.اما، بيدار نمى شود و فقط مى تواند كلاه را از روى چشمانش بردارد و تا اين كار را مى كند دو نفر را بالاى سرش مى بيند كه يكى شان شبيه سردار است و چون امكان ندارد سرداد آنجا آمده باشد،كلاه را روى چشمانش مى گذارد و دوباره مى خوابد.اما،خيلى زود احساس مى كند كسى سعى دارد بيدارش كند.اين بار بيدار مى شود و با ديدن سردار اول خشكش مى زند و بعدش مى گويد از رزم شب برگشته اند و آنقدر خسته بوده است كه خودش هم نمى داند چطور اينجا خوابش برده است.بعد چه اتفاقى افتاده باشد خوب است؟سردار مى گويد برود پيش فرمانده پادگان و دو روز مرخصى بگيرد و برگردد خانه تا استراحت كند.و اما فرمانده:

 1.حسابى قاطى مى كند2.مى گويد اين پادگان بى صاحب است كه سربازها را خوابيده از گوشه و كنار جمع مى كنند و بجاى تنبيه،برايشان مرخصى رد مى كنند.3.مرخصى را صادر مى كند.


برچسب‌ها: كاش ايرانى ها عربستان را تحريم كنند
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:43 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» آزار
» معدن نمك
» صداى سكوت
» رنگ پريده
» برف_ بهارى
» راننده سرويس كشتى گير
» داستايوسكى _نامرد
» سقوط
» هواى طوفانى
» رزم آوران