X
تبلیغات
پرژین























پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

1.

كاش اين همسايه هاى ما فقط پول نداشتند،عقل ندارند.يكى نيست به اينها بگويد شما كه پول نداريد مگر مرض داريد كه براى ازدواجتان جشن مى گيريد و مهمان دعوت كنيد؟حالا مهمان هم دعوت كرديد،اشكالى ندارد.خوش بگذرد حتى.اما چه اصرارى به رقص داريد؟البته رقص هم خيلى عالى است اما دست كم خواننده و موزيك لازم دارد.ندارد؟حالا خواننده هم نشد،نشد.فداى سرتان.اما به جان همان دو تا كبوتر عاشقتان ،هيچ رقصى بدون موزيك نمى شود.البته شايد بشود و من خبر ندارم.اما انگار،نمى شود و شما و مدعوينتان هم خبر نداشتيد.وگرنه،همگى با هم خودتان، با آن صداى نخراشيده تان اقدام به توليد صوت نمى كرديد و زندگى همسايه ها را از ساعت پنج عصر تا همين حالا كوفت نمى فرموديد.آخر در كجاى دنيا و كدام آدمى خودش با صداى نعره خودش مى رقصد و هلهله مى كند؟

٢.

همزمان با رفتن ماركز عزيز،دخترعموى زمين پيدا شده است،و اين احتمال به وجود آمده است كه آدمهاى آينده يك جاى ديگر براى زندگى پبدا كنند و بروند آنجا و براى خودشان زندگى كنند،يعنى خيلى زياد زندگى كنند و شايدحتى، مرگ براى آيندگان يك آپشن شود و هر وقت دلشان خواست بميرند.من حسود نيستم و همين الان،براى آن آيندگان آرزوى زندگى شاد و بدون رنج دارم و ايام به كامشان.اما تكليف ماركز وآدمهاى قبل از ماركز و ماها كه اين آپشن را نداريم چه مى شود؟آدم زورش مى آيد،والا!

٣.

خوب من ديشب تا نصف شب بيدار مانده بودم و لباس شسته بودم و دلم نمى خواست دوباره آنهمه لباس را بشورم و حق داشتم بدوم زير باران و لباسها را جمع كنم. تازه شايد اين باد كردن كله ام ربطى به آن جهش يهويى نداشته باشد و حتى اگر داشته باشد ،الان  هم هر چه فكر مى كنم نمى توانم انتخاب كنم كه اين سرما خوردگى سريش  بهتر است يا شستن دوباره آن لباسها؟فقط اميدوارم فردا كسى با ديدن سرماخوردگى من دلش خنك نشود!


برچسب‌ها: كاش موهايم لخت بود
نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 23:50 توسط پرژین|

دير بود اما فكر كردم بهتر از ظرفها را بشورم،بعدش فكر كردم سينك را هم برق بندازم،از شستن آشپزخانه  صرف نظر كردم اما به نظرم بهتر آمد كه لباسها را هم بشورم.كمى بعد با يك سبد لباس شسته شده رفتم توى حياط و قبل از هر چيز سرم را به سمت آسمان بلند كردم.انتظار يك آسمان پر ستاره داشتم اما خبرى از ستاره ها نبود،عوضش ماه بود،با يك هاله زرد كمرنگ در دورش.سبد را زمين گذاشتم و شيرجه زدم توى ماه.

برچسب‌ها: چقدر خوبه كه فردا مى تونم هر چقدر دلم خواست بخوابم
نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 1:49 توسط پرژین|

نوع نگاه كردن به زندگى خيلى مهم است.مثلا،همين من كه رانندگى ام توسط هيچ راننده ى ماهر و آماتورى تائيد نمى شود؛راننده محبوب نوه ها و مخصوصا مورچه جان هستم.بچه ها،اصرار دارند "دى دى "را من برانم زيرا برخلاف ديگران كه ماشين را آنقدر نرم مى رانند كه بچه ها احساس مى كنند در رختخوابشان هستند و طفلك هاى معصوم بلا استثنا توى ماشين خواب شان مى برد،هنگام رانندگى من آنقدر بالا و پائين مى پرند و آنقدر يهويى به اين ور و آن ور پرت مى شوند كه نه تنها خوابشان نمى برد،بلكه اگر خواب هم باشند،از خواب مى پرند و به گروه تشويق كنندگان شوفرى كه من باشم مى پيوندند.


برچسب‌ها: چاقاله را از دست ندهيد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 23:34 توسط پرژین|

من به احترام تمام كسانى كه سبك چيدمان خانه شان سنتى است،كلاه از سر برمى دارم اما،خودم سبك مدرن را ترجيح مى دهم و مدتها به اين موضوع فكر مى كردم كه با لاله هايم چه كنم؟اين لاله هارا خودم نخريده ام،كادو نيلو جان است وبنابراين فكر انهدام و يابه كسى دادنشان منتقى است.چون به هرحال نيلو گه،گاهى اينجا مى آيد و درست است كه هيچ كسى سراغ كادويش را نمى گيرد و نيلو هم مستثنى نيست اما بهتر است كادويش جلو چشم باشد،مخصوصاً كه لاله ها بلند و باابهت و از حق نگذرم خوشگل هم هستند اما رنگ قرمز شان با رنگ نارنجى اين خانه هماهنگى ندارد و من هر كارى مى كنم نمى توانم روى آويزهاى سفيد كريستال شان تمركز كنم يا آن تراشكارى هاى طلايى را براى خودم بزرگنمايى كنم.واقعيت از نظر من اين است:

١-من دو تا لاله ى قرمز و بلند و زيبا دارم.

٢- تم خانه نارنجى است.

چاره اى نبود،لاله ها را رو اپن آشپرخانه گذاشتم و داشتم باهاشان كنار مى آمدم كه يك ديوان حافظ به همراه رحل مربوطه كادو گرفتم .خداى من !با اينها چه مى كردم؟خيلى ساده، رحل و ديوان را هم روى اپن گذاشتم و لاله ها را هم در دو سمت آنها قرار دادم و ااااى بد نشد.اما در خانه تكانى اجبارى من ١-قورباغه چوبى٢-ميوه كاج٣-شمع بلند چوبى و ٤-ميوه بلوط را پيدا كردم و آه ...به هيچ عنوان نمى توانستم بندازمشان  دور.حتى مجبور شدم ميوه ى بلوط را هم همان جا جلوى دهان قورباغه بگذارم و بعدش با غم فكر كنم

-از اين بدتر نمى شد

اما قسمت خوب ماجرا مانده است.كاملاً اتفاقى و بدون هيچ فكر خاصى ميوه كاج را روى شمع چوبى بلند قامتى كه شبيه كنده ى درخت است،گذاشتم و نمى دانى نتيجه چه شده است؟معركه است.آنقدر زيبا وآن قدر چشم نواز است كه اين روزها هى نگاهش مى كنم وهى به قول زنده يادمهستى "جوون ميشم،شاد ميشم"



برچسب‌ها: اين آى پد حال من را گرفته است
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 23:49 توسط پرژین|

١.

- كوچولو اسمت چه؟

- مهبد

- معبد؟معبد هم شد اسم؟

٢.

داريم به اواخر فروردين نزديك مى شويم و با اين وجود يك عده همچنان عيد را تبريك مى گويند.مطمئنم اين آدمها هيچ اعتقادى به روح ندارند.

٣.

من هرسال تصميم مى گيريم كه با توجهه به دما لباس بپوشم ،نه اسم فصل و در اين راستا،امسال يك پليور سبك و رنگى زيبا هم خريدم اما از بس پرسيدند:

-سردته؟سرما خوردى؟هوا به اين خوبى!

مجبور شدم همرنگ جماعت شوم و خوشبختانه تا حالا سرما نخورده ام اما از سرما خوردن شديد يك آدم كه سؤالات بالا را به صورت مكرر مى پرسيد به طرز بدجنسانه اى خوشحالم.حالا، هر چقدر هم مريضى اش را به بازگشت حجاج و ويروسهاى پاكستانى و چينى و آفريقايى ربط دهد مهم اين است كه من مى دانم دليل اصلى سرما خوردگيش اول فضولى و بعدش دماى متغير هواست.



برچسب‌ها: يهوبيدار شدم يهو باران باريد يهو مهمان آمد
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 23:36 توسط پرژین|

١.

ناگهان ،پيرمرد هشتاد و چهارساله ى مهربان،عصا به دست و با آن چشمهاى روشن و پوست سفيد نورانيش  وارد اتاق شد و من با آنچنان محبتى نگاهش كردم كه دخترش مجبور شد  جواب محبتم را با يك لبخند آغشته به تعجب بدهد.اما خودش انگار من را نمى ديد ،چون به من كه براى سلام و احوالپرسى سرپا ايستاره بودم آنقدر نزديك شد كه من مست يك بوى آشنا شدم.دخترش دست همكار بازنشسته مان را گرفت و رفت.اما من ناخودآگاه چند قدم دنبالشان راه رفتم و دلم مى خواست ساعتها دنبالشان راه بروم.پيرمرد بوى توتون مى داد،بوى پدربزرگم.

٢.

دستهايم را زير چانه ام گذاشته بودم و خيلى بى حال به نيلو گفتم:

- نيلو،كاش گز داشتيم .الان اين چاى با گز خيلى مى چسبه

-گز؟

- آره

-با آرد يا بدون آرد؟

- بدون آرد

آه. اما از عصر تا حالا هيچ خبرى از گز نشده است.نا با آرد ش،نه بدون آردش.كائنات خسيس خجالت بكش!


برچسب‌ها: زين پس بجاى اينترنت گردى بگوييم اينترنت نوردى
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 22:50 توسط پرژین|

حدودهاى ساعت يازده به نيلو گفتم:

- دلم شيرينى دانماركى مى خواد.

نيلو گفت :

- تو كه علاقه چندانى به شيرينى ندارى.چطور شده كه يهو دلت شيرينى خواست ؟اونم دانماركى؟

-نمى دونم نيلو جان.اما يهو دلم شيرينى دانماركى خواست.

نيم ساعت بعد ناصر آقا با يك ظرف پر از شيرينى دانماركى وارد اتاق شد و گفت:

- نمى دونيد طبقه بالا چه خبره !همه  خفه شدن از بس شيريني خوردن ،منم اين ظرف رو برداشتم و گفتم يه عده آدم كه اتفاقاً همكار هم هستن تو طبقه پايين دارن كار مى كنن  و بعد هم شيرينى را به رئيس و نيلو تعارف  كرد و بعد از آنها ظرف راجلوى دست من گرفت.من يكى برداشتم و گفتم:

- اتفاقا من همين امروز آرزوى شيرينى دانماركى كردم.

ناصر آقا با چشم از نيلوو رئيس تائيديه خواست. رئيس بالبخند گفت:

- آره.همين نيم ساعت پيش گفت كه دلش شيرينى دانماركى مى خواد .

ناصر آقا من را نگاه كرد و با صداى بلند گفت:

آخه شيرينى دانماركى هم شد آرزو؟چرا يه چيز بهتر از خدا نخواستى؟


برچسب‌ها: سرعت اجابت آرزوهاى من از سرعت اينترنت بيشتر است
نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 22:44 توسط پرژین|

.

١.

كم كم دارم به اين نتيجه مى رسم كه يك ميكرو چيپ حساس به وزن در مغز من جاسازى شده است و به محض اينكه عدد ترازو بجاى عدد هميشگى شصت و دو شصت و سه رانشان مى دهد،ابر ميكروچيپ نصب شده ،آپديت مى شود و آنچنان حالى از معده ام مى گيرد كه در مدت بيست و چهار ساعت ترازو عدد هميشگى اش را نشان دهد و اين وسط صد بار زنده و مرده شدن من اصلاً اهميتى ندارد  و اصلا مهم نيست كه پنجشنبه و جمعه من به بدترين شكل ممكن بگذرد.

٢.

آخرين مشترى فروشگاه بودم و دخترهاى صندوقدار از خلوتى فروشگاه استفاده مى كردند وبجاى راه انداختن من مشغول بگو و بخند بودند.دلم نيامد تدكر بدهم و بخواهم كه من را هم راه بيندازند.ساكت ايستادم و نگاه كردم.يكيشان موهاى بلند جلوى صورتش را توى شيار دستگاه كارت خوان گذاشت و از دوستش خواست بيند كه موجودى موهايش چقدر است؟

٣.

من از خريدن آى پد پشيمانم،چون مجبورم الفباى اينترنت را دوباره از اول ياد بگيرم  و الان به اين نتيجه رسيدم كه با گوشى راحت تر اينجا مى نوشتم و اين آى پد دارد دارد من را دق مى دهد و بايد يك راهى پيدا كنم.كيبوردش با تايپ همزمان نيست و هزار تا مشكل ديگر.يعنى اگر اين بلوتوث اسپيكر نبود  و من همزمان با تايپ موزيك گوش نمى دادم سكته كردنم از دست اين  گجت قطعى بود.فكر كن من امروز نيم ساعت وقت گذاشتم تا بتوانم يك عكس را آپلود كنم و اينجا بگذارم اما نشد كه نشد.عكس خيلى قشنگ بود و با وجود اينكه من معمولا حوصله آپلود كردن عكس را ندارم اما اين عكس كه عكس هم نبود و يك  طرح بود كه توسط يك آدم خلاق كشيده شده بود قلب من را لرزاند.چاره اى نيست عكس را توصيف مى كنم:

يك لاك پشت براى شبيه شدن به عشقش  كه يك جوجه تيغى بود يك برس را به لاكش بسته بود.زير عكس هم نوشته شده بود:

"عشق بالاخره راهى خواهد يافت"

البته شايد هم من بلد نيستم كه از آى پد استفاده كنم.

٤.

توى آشپزخانه بودم و فقط مى توانستم صداى تلويزيون را بشنوم.داشتم سفره را تا مى كردم كه يك خواننده كه  نه قيافه اش را ديدم و نه اسمش را مى دانم خواند:

"يه كارى كن كه تا حالا نكردى"

ذهنم درگير جمله بالاست.



برچسب‌ها: خواب بهترين داروست
نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 22:39 توسط پرژین|

يكى از دوستانمان وقتى در مهمانى هستيم باچنان صداى بلندى مى خندد كه انگار صوت شكسته شده است.كسى مى داند صو ت شكسته شده است يعنى چه؟ من هم دقيق نمى دانم يعنى چه اما اين اصطلاحى بود كه زمان جنگ وقتى هواپيماهاى عراقى حمله مى كردند و بعدش يك جاىى را شديد بمباران مى كردند مى گفتند صوت شكسته شده است.كنايه از صداى خيلى بلند است  و اين دوست ما با صداى خيلى بلند در مهمانى ها مى خنديد تا اينكه امروز در خانه خودش مهمان بوديم و دوستان با صداى بلند و نه در حد صوت شكستن خنديدند.دوستمان به سرعت گفت:

- يكبار ديگه اينجورى بخندين ،صاحبخونه به جرم دعوت اراذل و اوباش از خونه پرتم مى كنه بيرون


برچسب‌ها: تهوع همان درد بى درمان است و من الان دارم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 23:14 توسط پرژین|

هفته پيش يك نامه آمده بود كه حهت تجهيز و به روز رسانى واحد مان،تمام كمبودها و نابسامانى ها در قالب يك نامه به مركز ارجاع شود.رئيس نامه رابه من داده بود و من يكى،دور روز فكر كردم اما ذهنم  يارى نمى كرد كه به سبك ادارى و ادبى توضيح دهم كه؛پرده نداريم و معاون اجازه خريد نمى دهد،كامپيوترها مستعمل است اما مسئول كامپيوتر مى گويد اجازه خريد نداريم،پروژوكتور نداريم و مسئول خدمات مى گويد گران است،سلف نداريم و كارشناس ساختمان مى گويد لازم نيست.واقعاً ذهنم تعطيل شده بود،حالا نمى دانم مى خواست تقاص دلم را كه از دست آقايان خون است بگيرد يا واقعاً و راست راستكى تعطيل شده بود.هر چه بود بايد جواب نامه را مى دادم و دادم.اما،نه ادارى و نه ادبى.كاملاً عشقى و دلى.با اين اطمينان كه چنين نامه ى ضايعى به هيچ عنوان از زير دست رئيس و معاون و مدير رد نخواهد شد و آنهاها كه حتى به كاما و نقطه گير مى دهند،حتماً خودشان نامه را ويرايش خواهند كرد وطبق معمول هر چه بخواهند به مركز منعكس خواهند كرد.من نامه را به رئيس ارجاع دادم و بعدش پيگيرى نكردم تا اينكه روز بعد مسئول دبيرخانه پرسيد كه آن نامه را من نوشته ام؟ و وقتى جواب مثبت من را شنيد گفت :

- سبك نگارشش به نامه هاى شما شبيه نبود

-مگه امضا شد؟

- ارسال هم شد.

فكر كردم امكان ندارد ويرايش نشده باشد نامه را از مسئول دبيرخانه خواستم و عين متن خودم بدون هيچ ويرايش و دستكارى امضا و ارسال شده بود.با چشمهاى گرد شده خواندم:

مشكلات اين واحد به شرح ذيل به استحضار مى رسد:

-پرده نداريم

-پروژكتور نداريم

-كامپيوترها كهنه و ناكارآمد است

-صندلى ها غير استاندارد است

-سلف نداريم

دقيقا ً متن بالا امضا و ارسال شده بود و من چه بايد مى گفتم؟چه بايد مى كردم؟توى دلم رئيس بى دقت و معاون الاغ و مدير ماست را زير فحش گرفتم ومنتظر تماس دوستان از تهران شدم و ديروز خانم كريمى زنگ زد و پرسيد:

- اين نامه چيه كه نوشتى؟

در يك اقدام انتحارى راستش را گفتم:

- خوب همه ى اون كمبودها رو داريم و من مطرحش كردم اما آقايان عين خيالشون نيست 

-جدى؟الان ما بايد چكار كنيم؟

-  لطف كنيد نامه بنويسيد و كتباً به ما اعلام كنيد و مجوز بديد كه اون موارد رفع و رجوع بشه

و امروز در يك نامه دو خطى مجوز تجهيز واحد و برطرف كردن همه كمبودهاى ذكر شده در نامه ارسال شده صادر شد.داشتم فكر مى كردم كه كاش مى نوشتم دمپايي هامون هم جنسش اعلا نيست...اما نه،اين يكى خيلى ضايع ميشد.ميشد؟نميشد؟ميشد؟ نميشد..،در اين افكار بودم كه مسئول دبيرخانه آمد و با خنده گفت:

-جواب نامه رو ديدى .با همه موارد موافقت شده.

-واقعا ً فكرنمى كردم اون نامه با اون متن ضايع  امضابشه.

-  مهم اينه كه جوابش عالى بود



برچسب‌ها: اين اينترنت گردى است يا لاك پشت سوارى
نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 23:6 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» پارتى در پاركينگ
» شيرجه
» هنر ايجاد هيجان
» دل خوشى
» سمعك
» آن بوى آشنا
» اكسپرس
» يك كارى كن كه تا حالا نكردى
» اراذل و اوباش
» ضايع بازى