پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

به محض ورود به خانه اولين چيزى كه ديدم تعداد زيادى مورچه بزرگ و سياه بودند كه داشتند روى موكت ها دنبال رزق و روزيشان مى گشتند.اما هيچ چيزى كه روى موكت ها نيست؟تو از كجا مى دانى؟لابد هست كه اين لشكر بى ادعا،ساكت و بى سرو صدا مى آيند و مى روند و انبارشان را پر مى كنند و با اين  تعدادى كه دارند  و با اين تلاشى كه مى كنند و اين ولعى كه براى جمع اورى آذوقه دارند،هيج بعيد نيست كه دست و پا و شاخكهايشان به فعل مذموم احتكار آلوده شود.فك كن!يك انبار پر از اجناس كمياب آنهم بيخ گوش تو!بهتر است كلك همه شان را بكنى.والا!فردا چه كسى مى خواهد جواب تعزيرات را بدهد؟همهء اينها درست.اما،الان حوصله ندارم و اين طفلكى ها هم كه كارى به كار من ندارند.عين كارگرهاى بى مزد و مواجب دارند ميلىمتر به ميليمتر موكت را مى گردند و چيزى اگر باشد برمى دارند و مى برند توى لانه شان كه به مقياس آنها فاصله اينجا تا پايتخت مى شود احتمالاً.بدبخت ها خبر هم ندارند كه دو روز ديگر كه هوا سرد شود،هيچكدامشان تحمل حتى يك روز سرماى اين خانه را نخواهند داشت و عين لشكر هيتلر در روسيه شكست خورده و درمانده فريز مى شوند.


برچسب‌ها: چقدر وقت من توى آرايشگاه تلف مى شود
نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 20:43 توسط پرژین|

1.

چند  سال پيش يكى از پيشخدمتها بخاطر مشكلى كه با رئيسش داشت تصميم گرفته بود از رئيسش انتقام بگيرد و براى اينكار پسر عمويش را اجير كرده بود.پسر عموى مربوطه هم در يك روز كه خود پيشخدمت به مسافرت رفته بود- و لابد اين هم قسمتى از نقشه بوده است-نقشه را اجرا كرده بود و اتفاقاً خيلى هم تميز اجرا كرده بود.اما،يك پيرزن كه از پشت پنجره شاهد ماجرا بوده است شماره ماشين پسر عموى اسيدپاش را يادداشت كرده بود و ماجرا لو رفت.پيشخدمت البته زير بار نرفت و تبرئه شد اما انگ اسيد پاش رويش مانده و سالهاست در بدترين شرايط و بدترين مكان ها به كار گمارده مى شود و تا كسى مى خواهد از او دفاع كند،تعدادى از همكاران صدايشان را بلند مى كنند:

- بله.بهش پاداش هم بديد تا فردا رو بچه هامون اسيد بپاشه

موضع من،حالا نه صددردصد اما بيشتر متمايل به اين همكاران است و مخالف هر گونه ترقى اين فرد هستم و دليلم هم "فكر خطرناك"اين آدم است.مى توانست به هزار طريق تلافى كند اما اسيدپاشى؟وحشتناك است

2.

چند ماه پيش يكى از همكارانمان ماشينش را در كوچه كنار اداره پارك كرده بود و در اين فاصله يك ماشين به ماشينش زده بود و درب و داغانش كرده بود.اما،روى شيشه ماشين يك كاغذ چسبانده شده بود و يك خط كودكانه شمارهء ماشينى را كه به ماشين همكارمان زده بود را روى كاغذ نوشته بود.ماجرا پيگيرى شد و صاحب ماشين خاطى پيدا شد و محكوم به پرداخت شش،هفت ميليون پول شد.اما،هر چه همكاران ما در آن كوچه دنبال كودك كاردرست گشتند پيدايش نكردند.

3.

.خيلى كم سن و سال بودم.حدود سيزده ،چهارده سال.با مادرم به دكتر رفته بوديم و داخل مطب من كمى از مادرم فاصله داشتم.به نظرم مادرم نشسته بود و من سرپا بودم يك دفعه يك خانم سرش را نزديك گوشم كرد وچيزى گفت كه من متوجه نشدم.اما اين حركت انقدر من  را ترساند كه به نظرم رنگم شبيه گچ شده بودو خود خانم هم هول كرد و گفت:

- مى گم حجابت رو درست كن

بعدش ناپديد شد.

4.

شك ندارم اصفهان پر از مردمان آزاده است.اصفهان اگر اينگونه نباشد كجا اينطور خواهد بود؟اما،چرا اين مردم بيرون نمى آيند؟.چرا كسى نمى بيندشان؟چرا اين مردم اجازه مى دهند عدهء ديگرى از مردم به خودشان اجازه بدهند كه توى خيابان به عابرين تذكر بدهند.خود من توى يك خيابان شلوغ اصفهان توسط يك فرد عادى- گشت ارشاد نبود- تذكر خوردم:

- خانم روسريت رو بيار جلو؟

- خانم شما چكاره اى؟

اما،مثل اينكه توى اصفهان كسى مثل من پاسخ نمى دهد.پاسخ نداده اند كه امروز ودر روز روشن روى دخترهاى شهر اسيد مى پاشند.مردم خوب اصفهان كجاى اين شهر  هستند تا اگر روزى چند تا دختر جوان  به شهرشان امدند تا نصف جهان را ببينند و لهجهء كردى داشتندبعد از هزار سال سفر به اصفهان را تلخ ترين سفر عمرشان ندانند.(بخاطر صداقت در نوشته بايد بگويم از يك دختر جوان در ميدان نقش جهان محبت ديديم)


برچسب‌ها: دلم رئيس شدن مى خواهد
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 20:29 توسط پرژین|

1.

يكى از همكارانمان وارد اتاق شد و بدون مقدمه گفت:

- خسته ام از اين زندگى.يعنى چى يه عده ادم خلق بشن فقط واسه شصت سال.بعد بميرن.بعد حساب،كتاب شروع بشه

من گفتم:

- اينطورى ها هم نيست.هميشه راهى براى خوب زندگى كردن هست

بعد نيلو،رئيس و همان همكار يكصدا گفتن:

- نميشه

تن صدايشان من را ترساند.داشتم ترسم راآناليز مى كردم كه رئيس گفت:

- مثلاً ،من دوست دارم لندن زندگى كنم .امكان داره؟

همكار مبتلا شده به "ياس" مان گفت:

- مثل اينكه تو دريا رهات كنن و بگن خودت رو برسون به ساحل.خوب نميشه.نمى تونم.انرژى ندارم.توان ندارم

نيلو با تحكم گفت:

- اصلاً امكان نداره اونجورى زندگى كنى كه دلت مى خواد

من گفتم:

- منظورم اين بود كه هر كسى توى هر شرايط و موقعيتى كه باشه مى تونه تا حدى مطابق ميل خودش زندگى كنه 

و دو يك تصميم خاموش،چهارنفرى ترجيح داديم بحث را ادامه ندهيم.

2.

مورچه پيشى را ديد و با صداى كمى بلند گفت:

- پيشى...پيشى...پيشى...

بعد رو به من كرد و گفت:

- ببين خاله!هر چى صداش مى زنم،جواب نمى ده

3.

پرسش اين است؛آيا داشتن مشغله زياد دليل خوبى براى جواب ندادن تلفن هست؟هست/نيست/نيست/هست...به نظرم هست.


برچسب‌ها: امروز اولين سلام را به باران دادم
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 19:50 توسط پرژین|

نمى دونم ساعت چند بود كه رسيدم خونه.فقط مى دونم هم خيلى خسته بودم و هم خيلى گرسنه.سر دوراهى خواب و خوراك اولى رو انتخاب كردم و بيخيال سردرد ملايم و گرسنگى شديدم شدم ؛با اين اميد كه خواب حريف دوتاشون ميشه.اما،از خواب همين رو فهميدم كه چشمهام بسته شد و ناى بازكردنشونشون رو نداشتم وگرنه،نه تنها خبرى از استراحت و تجديد قوارنبود.بلكه،دنياى جديد سراسر مه بود و من معلق بين تخت و سقف.هر لحظه هم توسط يك نيروى ناشناخته از اين گوشه فضا تشريف مى بردم اون گوشه.شانس آوردم اين وضع زياد طول نكشيد و بالاخره پلك هام باز شد و معلوم شد كه پيش بينى ام كاملاًاشتباه بوده.هم سردرد ادامه داشت،هم گرسنگى.هر دو تا هم شديدتر.يك چرخى تو خونه زدم بلكه،چيزى واسه خوردن پيدا كنم كه البته پيدا كردم اما فكر نكنم لواشك حريف گرسنگى ام بشه.اونم اين نوع گرسنگى.

 


برچسب‌ها: اميدوارم اين سردرد فقط سردرد باشه نه ميگرن
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 22:8 توسط پرژین|

يهو زدم بيرون تا هم زير نم نم باران قدم بزنم و هم اگر لباس خوشگل پاييزى ديدم بخرم.كم كم غروب شد وخنكى باد بيشتر و من داشتم كيف مى كردم و مى توانم به جرات بگويم در آن لحظات هيچ غمى نداشتم كه ناگهان يك دختر جوان به من سلام داد.البته جواب سلام را دادم و فكر كردم طفلك من را با كسى اشتباه گرفته است.خواستم رد شوم كه خانم پرسيد:

- از پايان نامه تون دفاع كردين؟

آوار؟بله.اين سوال مثل آوار بود.فكر كردم:

- اين ديگه كيه؟چطور از پايان نامهء من خبر داره؟

كمى بعد توضيح داد كه از ورودى هاى جديد است و آن روزى كه من براى توزيع پرسشنامه به دانشگاه رفته بودم من را ديده است و حتى  اسمم را هم مى داند.در اين لحظه دوستش را صدا كرد و گفت:

- ما دوتا امروز اومديم بيرون تا از كسى در مورد درسهامون مشاوره بگيريم اما،كسى رو پيدا نمى كنيم.ممكنه چند تا از سوالامون رو جواب  بديد؟

زهر مار؟بله.عصر پاييزى ام زهر مارم شد.


برچسب‌ها: دوباره توى فاز دستبند و زنجير وگوشواره افتادم
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 21:14 توسط پرژین|

يكى از خانم هاى همكار پيش نيلو آمده بود تا به ابلاغى كه برايش زده بودند،اعتراض كند و به آگاهى برساند كه بهتر است اين ابلاغ لغو شود زيرا ايشان بى بروبرگرد با رئيس جديد اصطكاك فكرى خواهد داشت زيرا خانم به قول خودش يك حس جنگجويانه دارد و به هيچ عنوان زير بار حرف زور نمى رود.نيلو حرفهايش را گوش داد و توصيه كرد حس جنگجويانه اش را بگذارد براى داخل خانه و مواجه با شوهرش،زيرا اينجا محيط كار است و لازم است خانم بر احساساتش مسلط باشد.على الخصوص احساساتى شبيه احساس جنگجويانه.بعد از راضى شدن و رفتنش؛ من گفتم:

- "احساس جنگجويانه"! تا حالا نشنيده بودم.

نيلو خيلى خونسرد جواب داد:

- منظورش اين بود كه"من بى حيا هستم""از من بترسيد"


برچسب‌ها: پاييز است و زيبايى در زندگى جاريست
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 21:39 توسط پرژین|

1.

بعد ازظهر بنچ شنبه كه از اداره برمى گردم،همراه با آويزان شدن مانتو و شلوار و مقنعه به جارختى،كار و همكار و اداره و لباس هاى اداره هم داخل كمد گذاشته مى شود و همان جا مى ماند تا غروب جمعه.و غروب جمعه اى شبيه امروز يادم مى افتد مقنعه ام بايد شسته شود و شسته شدنش كارى ندارد اما چطورى خشك شود آن هم در اين هواى بارانى؟به مقنعه سرمه اى ومانتو سبز و شلوار مشكى هم اصلاً نمى شود فكر كرد.مى ماند اينكه به نيلو تلفن بزنم و بگويم به علت نداشتن مقنعهء تميز به اداره نمى آيم  تا خونم حلال شود.

2.

مدتى پيش يك ارباب رجوع شصت ساله پيش من آمد و لازم بود يك فرم را پر كند. به نظرم آمد سواد آنچنانى ندارد بنابراين تصميم گرفتم خودم فرم را برايش پر كنم كه خانم قبول نكرد و خودش فرم را پر كرد و وقتى آن را برگرداند در قسمت شغل نوشته بود؛معمار.شرمنده بابت فكر اشتباهم با خانم كمى در مورد كارش و محل كارش و تحصيلاتش صحبت كرديم و با لبخند از هم خداحافظى كرديم.بعد از آن براى هزارمين بار به خودم قول دادم در مورد مردم قضاوت نكنم.امروز خودم وارد يك مغازه شدم و رنگ موى revlonخواستم كه خوشبختانه موجود بود.اما چون بار اولى بود كه استفاده مى كردم از پسر جوان فروشنده نام كشور توليد كننده محصول  را پرسيدم و ايشان هم كمى جعبهء رنگ را نگاه كرد و چند بار اين طرف و انطرف چرخاند و آخرش گفت:

محصول مشترك چند كشوره.كشورهاى المان وكانادا و ايتاليا و پرتغال با هم ساختنش!

رنگ را خريدم و وقتى از مغازه بيرون آمدم به دوستم كه سر و وضعش از خودم ساده تر بود گفتم:

- به نظرت پسره بيسواد بود؟

- آره

و ده دقيقه به يك پسر جوان با موهاى ژل زده و قيافهء مكش مرگ ما خنديديم.البته شايد هم پسر جوان مقصر نبود و قيافهء ما به بيسوادها شبيه بود ولى يعنى آنقدر بيسواد كه نتوانيمmade in italyرا بخوانيم؟ يعنى واقعاً تا اين حد درب و داغان بوديم؟

3.

كدام يك هولناك تر است.1.كسى كه هرگز فكرش را نمى كرديد به شما دروغ بگويد؟يا 2.كسى را در موقعيت قرار دهيد و كلمات را طورى بچينيد تا اظهار نظر كند و بعدش بفهميد دروغ مى گويد يا نه؟بايت دومى كه امروز انجام دادم متاسفم اما1.شايد نيلو اشتباه كرده بود و بايد مطمئن مى شدم از دوستم2.هيج راه ديگرى نبود غير از پرسيدن اصل ماجرا كه يا1.جواب دروغ مى داد و ماجرا پيچيده تر مى شد2.يا با نيلو طرف مى شد و اين به معنى درگير شدن دو تا ادم كه من دوست مشتركشان هستم،مى شد3.راستش را مى گفت كه مى توانست بگويد اما نگفت.همهء اين ها دليل نمى شود من بابت كار امروزم متاسف نباشم.هديه به من دروغ نگفته بود،اماراستش را هم نگفته بود اما بازى امروز من زبانش را به دورغگويى هم باز كرد.من متاسفم اما،هديه هم مى توانست دروغ نگويد.(طى پروسه نوشتن به اين نتيجه كه در جمله اخر اورده شد رسيدم)


برچسب‌ها: رنگ موهايم را از فاجعهء تاريك به فاجعهء روشن تغيير
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 20:0 توسط پرژین|

دليل اينكه من دروغ نمى گويم،پايبندى به اخلاقيات نيست كه البته آن هم هميشه مهم بوده و هست.اما دليل اصلى صداقت من كه گاهى به بلاهت هم تنه مى زند؛ترس است.ترس از لو رفتن.اين ترس بزرگترين ترس زندگى من است و حتى الان كه دارم با بدبختى پايان نامه مى نويسم،به دليل همين ترس است .وگرنه من هيج علاقه اى به علم و دانش و اين مقولات مهم ندارم.فقط مى ترسم سر جلسهء دفاع سوالى پرسيده شود و بلد نباشم و ماجرا لو برود.لو رفتن و آبرو رفتن حتى براى ادمى مثل يكى از پيرمردهاى همكار من كه چندان باشخصيت هم نيست و سابقه دزدى و خلاف دارد،بله،حتى براى چنين آدمى هم گران تمام مى شود و طرف  را تا مرز گريه مى رساند.مهم است كه وقتى مورد سوال قرارمى گيرى بتوانى از خودت دفاع كنى و اين ادم نتوانست از خودش دفاع كند وقتى  از ايشان پرسيده شد،شما كه مجوز دوساعت تقليل كار را بخاطر مريضى گرفته ايد،چطور عصرها براى اضافه كار بر مى گرديد؟وقتى آبرو براى اين ادم مهم است پس براى همه ادمهاى ديگر مهم است پس چرا ادمها دروغ مى گويند؟يك دليلش اين مى تواند باشد كه به قضيه لو رفتن صددر صدى دروغشان واقف نيستند و نمى دانند دنيا قانون دارد و يكى از قانون هايش همين بيرون امدن ماه از پشت ابر است و دليل ديگرش هم شايد اين است كه خودشان را زرنگتر از دنيا مى پندارند و فكر مى كنند مى توانند سر صاحب دنيا هم كلاه بگذارند.اين دو مورد مختص ادمهايى است كه بويى از شخصيت برده اند وگرنه حساب ادمهاى بى شخصيت و بى ابرو كاملاً جداست و اصولاً كسى به راست و دروغ اين ادمها اهميتى نمى دهد.حالا چرا من ياد دروغ افتاده ام؟به يك دليل دردناك.شده است به يك ادمى خوبى كنيد و انتظار خوبى هم نداشته باشيد؟شما پانزده سال فقط دوست بوده ايد و دوستان كه انتظار جبران خوبى و اين حرفها را با هم ندارند.دوست بوده ايد و وظيفه تان بوده است اينجا و انجا از دوستتان دفاع كنيد.بايد هم به هيچ آدميزاد ديگرى اجازه ندهيد پشت سر دوستتان حرفى بزند.بعد اين دوست مى رود و كارى مى كند كه بعد از اين هرگز نتوانى در هيچ جايى از او دفاع كنى.دفاع كه جاى خود مجبور مى شوى بگويى:

- خاك تو سرش!آخه چرا؟چرا واقعاً؟

نيلو با عصبانيت جواب داد:

- چرا نداره! سالهاست دارم بهت مى گم اين دختر با تو رو است نيست.

طنز تلخى بود.بار ديگر به من ثابت شد ادمها،شده است ده سال،شده است بيست سال و شايد هم بيشتر...دستشان رو مى شود.دستمان رو مى شود و به خاطر خودمان هم كه شده بهتر است راستش را بگوييم.


برچسب‌ها: درست است دخترهاى مردم داعش مى كشند, داعش نه سوسك
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 22:45 توسط پرژین|

مورچه را پيش من آورده بودند تا چند ساعتى مواظبش باشم.مورچه جان هم، به محض ورود به خانه دويد سمت ماتيك ها.سه رنگ ماتيك براى من و خودش زد.بعد نوبت لاك ها شد.ناخن هاى خودش لاك داشت و ناخن هاى من را كج و كوله لاك زد.لاك زدن ناخن هاى من تمام شد اما مورچه همچنان دلش رنگ بازى مى خواست پس يكى از دو تا نمكدان ها را رنگ زد.بعدش دلش اى پد خواست و عكس نگاه كرد و بازى كرد و خيلى زود از اين هم خسته شد.اى پد را برگرداند روم ميز و چشمش به كيف پول زرشكى من افتاد و آن را برداشت تا شكستنش حتمى شود اما،ناگهان چشمانش شكلاتهاى روى ميز را رصد كرد و بيخيال كيف شد و به شكلات خوردن افتاد.پايان شكلات خوردنش با شكلاتى شدن دست و صورت خودش وتى شرت سفيد من و روتختى تميز و تازه مرتب شده ام مساوى شد.به سرعت بغلش كردم و بردمش داخل آشپزخانه تا دست هايش را بشورم،وسط آشپزخانه و روى شانهء من دستور داد:

- دمپائى پات كن!

لبخند زنان دمپائى پوشيدم و برگشتيم و مورچه دلش تاب سوارى خواست.سوار صندلى راك شد و من تابش مى دادم كه خيلى زوداز اين يكى هم خسته شد و رفت سراغ تلفن روى ميز و هن هن كنان مى خواست تلفن را بياورد پايين تا به مامان بزرگ زنگ بزند.نمى دانستم چه كارى با مامان دارد و سعى كردم منصرفش كنم اما،مورچه سماجت كرد و در نهايت با گوشى خودم شماره مامان را برايش گرفتم و دقيقاًاين جملات توسط مورچه خطاب به مامان گفته شد:

- سلام.خوبى؟چكار مى كنى؟من خودم رو خيس كردم!


برچسب‌ها: بعد از مدتها چلچراغ خريدم و چلچراغ هنوز خواندنى ست
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 19:38 توسط پرژین|

بخاطر رنگ فاجعهء موهايم عصبانى ام.بخاطر آن سوسك نيمه زنده اى كه ديدم عصبانى ام.از دست آن پيشخدمت كه سوسك را برنمى داشت عصبانى ام.از دست نيلو كه هنوز نفهميده است چرا سرما خورده عصبانى ام.از دست رئيس كه پفك را كوفتم كرد عصبانى ام.از دست ناصرآقا كه انتظار دار عين ميخ جلوى پايش بايستم عصبانى ام.بخاطر آنهمه سمينار كه بايد برگزار شود عصبانى ام.از دست سه تا دزدى كه قرار است به استقبالشان بروم عصبانى ام.از دست آن پسرى كه نمى دانم از اعضاى خانواده ش است يا ج و بدون آزمون دارد استخدام مى شود عصبانى ام.بخاطر آنهمه آدمى كه سركار گذاشته شده اند عصبانى ام.از دست آن خانمى كه پريد جلوى ماشين عصبانى ام.از دست آن راننده اى كه هم پيچيد و هم سبقت گرفت عصبانى ام.بخاطر اينكه باران نداريم عصبانى ام.از دست داعش عصبانى ام.بخاطر قيمت وحشتناك آن مانتو عصبانى ام.از دست هديه كه خودش به من زنگ مى زند و بعدش حواسش به حرفها نيست عصبانى ام.از دست آنهايى كه سير كوفت مى كنند عصبانى ام.بخاطر اين دو كيلو اضافه وزن كه كم هم نمى شود عصبانى ام.بخاطر اين مانتو كه هر شب بايد اتو شود عصبانى ام.از دست دكتر و خزعبلاتش عصبانى ام.از دست puffinكه آپديت نمى شود عصبانى ام.از دست اپل اى دى كه ايجاد نمى شود عصبانى ام.از دست دنيا كه نفس كشيدن را اينقدر برايم سخت كرده است عصبانى ام.از دست خودم كه مردن را ترجيح مى دهم عصبانى ام.


برچسب‌ها: بازى سختى ست اين زندگى
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 20:5 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» دلدارى دراماتيك
» افكار خطرناك
» كودكانه
» اوهام
» مشاوره در ملاء عام
» مترجم احساسات
» اعتماد
» راست بگو
» گزارش يك خرابكارى
» عصبانى