پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

رئيس اداره تهرانى ست.يكى، دوماهى است كه رئيس ما شده و با اينكه خيلى مقرراتى است واين موضوع كمى كاركردن را مشكل مى كند،در مجموع آدم مثبتى به نظر مى رسد.مثبت،خوش برخورد،باسواد،باسابقه و شيك.از همان روز اولى كه امد رئيس حدس زد كه اين پست برايش تنزل به حساب مى آيد و امروز با ديدن پرونده اش مطمئن شد.رو به من گفت:

- دويست امتياز ازش كم شده.به نظرت عجيب نيست كه اين پست رو قبول كرده؟

- درسته.تنزل هست.ولى ادم خوبى به نظر مى اد و بعيد مى دونم بخاطر كارى بهش تنزل داده باشن!

 - به هر حال پستش تو تهران از اين پست بالانر بوده.الان هم، خونه و زندگى و خونواده ش رو جا گذاشته و هم امتيازش كم شده!

توى اين اوضاع و احوال،ناصرآقا وارد شدو بعد از اينكه در جريان امر قرار گرفت،خيلى راحت رئيس را از تعجب در آورد:

- لابد مثل منه.از زندگى خسته ست.دلش خواسته تنها باشه و الان تنهاست.خوش به حالش...


برچسب‌ها: ادمهاى منطقى رو نميشه حتى دلدارى داد
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 23:12 توسط پرژین|

خيلى وقت است كه بچه هاى اين كوچه توجه ام  را جلب كرده اند.حالا،جدا از بازى هايشان كه منحصر به دوچرخه سوارى و پينگ پونگ و خط بازى مى شود و هيچ نشانه اى از دويدن و سرو صدا و بازيگوشى نيست،نوع لباس پوشيدن شان هم حداقل براى من شگفت آور است.لباسها،مخصوصاً لباس دختر بچه ها بيشتر به لباس مهمانى و جشن شبيه است تا لباس توى كوچه.موهاى همگى شان بدون استثناء ارايش شده است و مدل داده شده است.رنگ تل مو و كش مو و دمپايى با هم ست است.بلوز شلوارشان و دامن و بلوزشان يا همرنگ است يا با جين هماهنگ است.خودشان هم كه بيشتر خانم به نظر مى رسند تا دختر بچه.انهم خانمهايى كه قصد رفتن به مهمانى را دارند نه بازى توى كوچه.حتى يكيشان امروز جوراب شلوارى طرح دار،زير مينى ژوبش پوشيده بود و دقيقاً شبيه كسانى بود كه مى روند آتليه تا عكس يادگارى براى هزار سال بعد بگيرند.به نظرم رسيد اين نوع لباس پوشيدن براى يك دختربچه شش،هفت ساله كه امده است كوچه تا دوچرخه سوارى كند زيادى جينگيل است و خيلى حيف است كه اين طفلكى از همين الان مجبور است بخاطر سرووضعش از بازى بگذرد.داشتم اين يكى را نگاه مى كردم كه وسط آن همهمه صداى دوتا دختربچه ديگر توجهم را جلب كرد.دخترها همزمان هم داشتند بازى مى كردند و هم حرف مى زدند.بازيشان پينگ پنك بود و حرفهايشان به انگليسى.آنهم انگليسى با لهجه بريتيش.فكر كردم طفلكى ها هنوز كرديش را خوب بلد نيستند ...اينها دارند چكار مى كنند؟


برچسب‌ها: من سعى مى كنم مودب باشم انها فكر مى كنند خر هستم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:56 توسط پرژین|

دارم روزهاى جالبى را مى گذرانم.جديد و جالب.البته نه جديد بودنش چنگى به دل مى زند و نه جالب بودنش.صرفاً جديد و جالب است.البته بيشتر جديد است تا جالب اما،خوب نمى شود از بعد جالب ماجرا فاكتور گرفت.بى انصافى مى شود.اين پست طولانى نخواهد بود چون هم خيلى خسته ام و هم خوابم مى ايد و هم چشمانم قرمز شده است و هم درد دارد و هم دلم شليل و هلو و ياقوتى مى خواهد كه هيچكدامشان را ندارم و دليلش هم نه مشغله زياد است و نه فراموشى.يعنى امروز عصر وقتم ازاد بود و مى توانستم بروم خريد و يادم هم بود كه توى يخچال ميوه ندارم اما،يك چيز ديگر هم يادم بود؛توى كيفم پول ندارم.موضوع روشن شد؟من تجربه بى پولى داشته ام اما نه ديگه تا اين حد...


برچسب‌ها: اميدوارم كار به قطع شدن تلفن و اب و برق نكشه
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 23:49 توسط پرژین|

گرچه خيلى عجيب به نظر مى رسد اما،احتمال دارد من اين روحيه رمانتيك را از پدرم به ارث برده باشم.چون با اينكه پدر من حتى جواب ساعت را درست نمى دهد و مثلاً اگر ساعت دو باشد مى گويد سه است و اگر سه باشد مى گويد پنج است؛با همهء اين احوال،اين مرد  به ازاى تولد هر يك از فرزندانش، يك درخت در زمين خالى روبه روى خانه اش كاشته است.درخت من كه حسابى قد كشيده و يك عالمه شاخ و برگ و سايه ى خيلى خنكى دارد،توت است.توت ها سفيد است وريز و شيرين و خوشمزه.درخت يكى از خواهرها شاه توت است.پاييز به ثمر مى نشيند و شاه توت هاى خيلى خوشرنگ و خيلى خوشمزه اى به ما هديه مى دهد كه نصفش خورده ميشوود و نصفش شربت مى شود. سنجد و بيد و گيلاس هم داريم.مجموع اين درختها شده است يك باغچه كوچك كه در حال حاضر عشق پدرمان است و با اينكه سالهاست خانه قديمى خالى از سكنه است،پدرمان همچنان به باغچه اش سر مى زند و آنقدر كه دلش به باغچه اش خوش است به فرزندانش خوش نيست.حالا جريان چيست؟جريان اين است كه پدرمان تصميم گرفته است كه در آن باغچه يك گاراژ درست كند.چرا؟چون چهل سال است دارد به آن باغچه رسيدگى مى كند و بنابراين زمين  خودش است و مى تواند هر تصيمى كه دلش خواست براى زمينش بگيرد.اما،اينجا يك مشكل كوچك وجود دارد و آن اين است كه شهردارى با پدرم موافق نيست يعنى نبود و هيچكس نفهميد پدرم چطور مجوز ساخت اين گاراژ را گرفت؟آن هم در يك منطقه از شهر كه كاملاً جلو چشم است و اجازه هيچ گونه ساخت و سازى داده نمى شود.حدس من  اين بود كه رشوه داده است كه با اه و فغان ساير فرزندان روبه رو شدم و اينكه:

- اين چه حرفيه؟خوب زمين خودشه.حالا مگه مى خواد چكار كنه؟

اما كاش رشوه داده بود.امروز برادرم با يك دست روى قلب به سمع و نظر اخوى و همشيره هايش رساند كه:

- نامه رو شهردار امضاء نزده.بابا خودش بجاى شهردار نامه رو امضاء زده و هركسى هم براى سركشى و بازديد مياد ميره جلو و سرش داد مى زنه كه:

- من مجوز دارم!

خواهرها نگران لو رفتن مجوز توسط شهردارى و خراب كردن گاراژ و رفتن آبروى چندين ساله خانواده در ان محله بودند.داداش كه كلاً سيستمش به هم ريخته بود و من آنقدر خنديدم كه چشمانم پر از اشك شدند.

 


برچسب‌ها: اين روزها هم خوب است و هم خنك
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 23:7 توسط پرژین|

در حاليكه حتى رئيس اداره يك اتاق بيشتر نداره،من دو تا اتاق دارم.يكيش رو كه با نيلو و رئيس شريك هستيم و اون يكى اتاق اينترنت هست كه معاون سر لج و لجبازى كليدش رو داد به من و من هم بعد از كلى جر و بحث و دعوا كليدش رو تحويل گرفتم و گذاشتم تو كشو.يك بار و با يك دعواى جانانه كليد رو پس دادم و يك نفس راحت كشيدم اما بعد از كمى كليد دو باره برگشت توى كشوى من و من تقريباً كليد و اتاق اينترنت رو يادم رفته بود تا اينكه امروز بخاطر يك كارى اينترنت مى خواستم و ياد كليد توى كشو افتادم.كليد رو برداشتم و رفتم توى اتاق اينترنت و بجاى سرچ از سكوت و سرماى كافى نت لذت بردم.ميگم سكوت چون توى اون يكى اتاق تنها چيزى كه نداريم سكوته و سرما رو هم بخاطر اين گفتم كه با وجود اينكه اون يكى اتاق خنكه اما گاهى گرما رو هم ميشه حس كرد اما موقعيت دريچه هاى كولو كافى نت طوريه كه اتاق رو خنك نمى كنن،سردش مى كنن و سرما تو دل مرداد يعنى چرخ و فلك زندگى جاى خوبى ايستاده.


برچسب‌ها: به به, مرداد نيست كه خود پاييزه
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 23:31 توسط پرژین|

حاج خانوم براى مامان توضيح داد كه:

- بيست سال منتظر بودن بچه دار بشن اما، نشدن بالاخره رفتن يه بچه خريدن.


برچسب‌ها: قورباغه هم اندازه من حمام نمى رود
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 0:25 توسط پرژین|

همش تقصير نيلو بود وگرنه من رو چى به پيتزا درست كردن؟جدا از ديروز عصرم كه صرف خريد مواد پيتزا شد،همهء امروزم حول و حوش خرد كردن ژامبون و سوسيس و فلفل گذشت و آخر كار بجاى پيتزا چيزى شبيه سمبوسه داشتم.يعنى دو طرف پيتزا همچين براى نزديك شدن به هم تقلا كرده بودن كه  عشاق اينجورى تقلا نمى كنن وگرنه هيج ادم تنهايى رو زمين نداشتيم.بعد دلم مى خواد اين پيتزاى همگرا رو روى ميز تصور كنيد با مهمانهايى كه دارن در مورد داعش و فلسفه مذهب ايزدى ها و دخترهاى چريك بحث مى كنن و آشپزى كه دلش مى خواست سر سفره اولين تجربه آشپزيش شعرى از شمس لنگرودى خونده بشه.


برچسب‌ها: آشپزى مهم نيست, دستپخت بايد خوب باشه كه خوبه
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 0:50 توسط پرژین|

من فقط يك كرم ضد آفتاب خواستم و انصافاً خانم فروشنده برند خيلى خوبى به من معرفى كرداما،بعدش خيلى بى ربط پرسيد:

- از چه شوينده اى استفاده مى كنين؟

- واسه چى؟

- واسه شستن پوست

- آب

- آب كه پوست رو تميز نمى كنه و بايد از لوسيون استفاده كنىد و مثلاً اين لوسيون مخصوص پوست چرب هست...

حوصله ادامه بحث را نداشتم اما،خانم به نظر وارد مى آمد و بنابراين پرسيدم:

- ببخشيد براى لك صورت كرم داريد؟

- چه نوع لكى؟

- به لك زير چشم راستم اشاره كردم و گفتم:

- مثلاً اين لك

خانم،چشمش را ربز كرد و به صورتم نزديك شد و گفت:

- كدوم لك؟

احتمال دارد خانم چشمش ضعيف بوده باشد.اما من از جوابش كيف كردم.

....

خانم آرايشگر توى آرايشگاه نبود و مجبور شدم يك ساعتى آهنگهاى مورد علاقه دخترخانم شاگردش را گوش كنم.و الان هى توى ذهنم"سيا توبه توبه"مى ايد و "نازى خوشگلى،نازى دلبرى،از همه سرى"مى رود و اين بيت تكرارمى شود:

- سر راهت كه مياى جون عاشق،جون يار/گل ميخك سفيد با خودت برام بيار😁

 


برچسب‌ها: كاش آدمها مى گفتند رو چه اصلى اينقدر انتظار وتوقع
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 0:16 توسط پرژین|

يك لباس كردى دارم يعنى داشتم كه رنگش آبى آسمانى بى حال بود.اين رنگ زمينه اش بود و با يك عالمه منجوق طلايى و سبز و آبى تزئين شده بود.پارچه به شدت زيبا بود.زيباترين لباسى كه تا حالا داشته ام.اما آستر برايش پيدا نمى شد و بعد از يك عالمه گشت و گذار مجبور شدم سه رنگ آستر بخرم.اول سفيد خريدم و رنگ پارچه را پراند.آبى خريدم و رنگ پارچه كدر شد.كاهويى خريدم و خودش بود.رنگ پارچه ده برابر باز شد.پارچه را با استرها پيش خدابيامرز خسرو بردم و به بهترين شكل ممكن دوخته شدند.حتى خسرو يك يلك هم از پارجه دراورده بود.اما من خيلى خوشم نيامد و دادم يلك سفيد و ابى و نارنجى را با ابريشم برايم بافتند و نتيجه فوق العاده شد.يك ست فيروزه اى هم دارم و همه اين ها شده بود يك لباس كه تنها يك بارو براى يك عروسى پوشيدم.همانى عروسى كه عروس و داماد كليپ اجرا كردند و عروسى خيلى بى حال بود و خودم حيفم امد كه لباس به ان زيبايى را براى عروسى به ان خنكى پوشيده ام.اما،توى همان عروسى يك خانم حضور داشت كه چهل و پنج شش ساله است و بى نهايت زيبا و فوق العاده خوش سليقه.يعنى امكان ندارد جايى برود و كسى لباسى زيباتر از لباس او پوشيده باشد توى آن عروسى هم يك پارچه قرمز و مشكى را به زيباترين شكل ممكن تركيب كرده بود و مثل هميشه عالى بود.بعد من مج خانم را هنگام خيره شدن به لباس خودم چندبار گرفتم.با تحسين نگاهش مى كرد.

...

خواهرم با يك لحن خواهشى از من خواست كه يكى از لباسهايم را به يكى از همكارهايش قرض بدهم.بلافاصله گفتم:

- قرمزه رو واسش ببر.ازش خوشم نمياد

مامان گفت:

- يك بار هم نپوشيديش

من حرفى نزدم و كليد كمدم را به خواهرم دادم تا هر كدام را خواست براى دوستش نمى برد.كارى كه هرگز و براى هيچكس انجام نمى دهم اما فكر كردم چون خودم آن لباس قرمز را نخواهم پوشيد بهتر است كسى از ان استفاده كند.خواهرم تاكيد مى كرد كه لباس سبز رنگم بهتر است اما من يادآورى مى كردم كه آن خيلى قديمى است و قرمز رنگ بهتر است در هر صورت انتخاب را به خودش دادم چون نه سبز را دوست داشتم نه قرمز را و فرقى نمى كرد كدام را مى برد.اما،امروز خانم همكار خواهرم زنگ زد و گفت:

-بابت لباس ممنونم.تو عمرم همچين لباسى نداشتم.همه خواهرهام عاشقش شدن

- خواهش مى كنم.اما اون كه خيلى معموليه.سبز رو براتون آورده درسته؟

- بله.سبز هست و نيست.بيشتر سبز- آبيه

قسم مى خورم قلبم ايستاد.


برچسب‌ها: انچه که مسلم است اىن است که دىگر من ان لباس را نمى
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 22:34 توسط پرژین|

خواهرزاده ام،همانى كه روز نوروز به دنيا آمد؛رفتارش شبيه رفتار آدم بزرگهايى است كه قلبشان شكسته است.داستان اين است كه مادرش،ماه گذشته و وقتى كه اين نوزاد سه ماه و چند روزه بود،براى سه روز تنهايش گذاشت و در اين سه روز نه كسى صداى گريه اش را شنيده بود و نه كسى بيقراريش را ديده بود.خوب،بچه اى كه هم خوابش و هم خوراكش سرجايش باشد طبعاً نبايد گريه كند مگر نه؟نه تنها گريه نكرده بود كه سكوت و آرامشش همه را متعجب كرده بود.اما اين آرامش،آرامش قبل از طوفان بود.چون به محض قرار گرفتن در آغوش مادرش آنچنان گريه اى سر داد كه كسى باور نمى كرد اين همان بچهء ده دقيقه پيش است.هم گريه مى كرد و هم با پاهايش مادرش را لگدمى زد.اما انگار،آن گريه ها و لگد پرانى ها،دلش را آنچنان كه بايد و شايد خنك نكرده بود و درصدد انتقام گيرى شديدترى بود.بنابراين يك هفته بعد،ديگر شير مادرش را نخورد و هنوز هم نمى خورد و تا مادرش سعى مى كند به او شير بدهد خودش را محكم به سينه اش مى كوبد و آنچنان گريه اى سر مى دهد كه مادرش به عذرخواهى كردن مى افتد.

به خواهرم گفتم:

-لابد توى مغزش محاسباتى انجام  داده و به اين نتيجه رسيده كه تو دوسش نداشتى كه سه روز بى خبر رفتى و الان داره سعى مى كنه بهت بفهمونه كه براش مهم نيستى

- خوب واسه خودش بود كه رفتم

- خوب،اون به جزئيات فكر نمى كنه.فقط مى دونه كه اون رو جا گذاشتى

...

بالاى سر بچه  رفتم و گفتم:

- اينقدر سخت نگير بچه.بيشتر از همه دارى به خودت ضرر مى زنى.بايد ياد بگيرى كه هيچ ادمى براى هميشه نيست. توى زندگى خيلى ها تو رو جا مى ذارن...

خودم هم بايد جملات بالا را يادبگيرم.

 


برچسب‌ها: يك دردهايى درد نيست, مرض است
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 0:28 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» تنهاى تهرانى
» بچه هاى اين كوچه
» جايى حوالى خط فقر
» باغچهءخانوادگى
» سكوت و سرما
» زنبيل
» پيتزا
» جون عاشق،جون يار
» خشم
» رطب خورده