پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

من داشتم شام مى خوردم كه يهو از مسجد صداى الله اكبر،الله اكبر بلند شد،مامان با شنيدن اين صدا بلافاصله دستش را روى دست كوبيد و گفت:

- اى  واااااااااى  فردا عيد شد!

من گفتم:

- دوست ندارى؟

- آخه هيج كارى نكردم.خونه رو تميز نكردم.غذا درست نكردم.آخه اين درسته؟

- نه.درست نيست.اين آخوند ديونه ست و من سالهاست متوجه اين قضيه شدم اما،شما باور نمى كنيد كه.هيچ جاى دنيا عيد اعلام نشده غير از قسمتى از هند...

-آخه هند به ما چه ربطى داره؟اين،چرا اينجا فردا رو عيد اعلام كرد؟

- عرض كردم ايشون ديونه ست و بلندگوى مفت هم دم دستشه و بلندگوى مفت،زر مفت...

- حالا چكار كنم؟واسه فردا پلو خورشت درست كنم؟

.

.

 آدم فكر مى كند مادرها شوخى مى كنند اما،اين عزيزان سوالاتشان كاملاً جدى ست.


برچسب‌ها: فصل انجير چينى من آغاز شد
نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 23:4 توسط پرژین|

خسته و داغان و گرمازده و گرسنه،لم داده بودم روى صندلى راك و همچنان كه تاب مى خوردم شبكه ها را بالا و پايين مى كردم و از بس همه شبكه ها مزخرف است ترجيح دادم صرفنظر از برنامه اى كه پخش مى شود يك شبكه را بگيرم كه به زبان انگليسى باشد تا به خيال خام خودم يك تير و دونشان باشد.هم وقت بگذارنم و هم شروعى باشد براى تمرين انگليسى ام.اولش چند تا آهنگ پخش شد كه پر بود از كلمه مسيح و بعدش هم يك كشيش آمد و شروع كرد به فرمايشات فرماليته.فكر كردن به اينكه نشسته ام پاى صحبت هاى يك آخوند خارجى،اعصابم را به هم ريخت و در نتيجه،بى اعصابى هم به خستگى و گرسنگى ام اضافه شد....يك ادم خسته و گرسنه و بى اعصاب!

ناگهان كسى زنگ در را زد:

- بله

- ممكنه،تشريف يياريد دم در

 در را باز كردم و يك خانم جوان يك بسته نان به دستم داد.نگاه كردم و گفتم:

-ببخشيد اين چيه؟

- بيست و هفتم رمضانه

- بله.مرسى.خيلى ممنون

با نانها آمدم داخل و يادم آمد در بالاترين طبقه يخچال نصف بطرى دوغ ترش محلى دارم.دوغ را اوردم و و نان ها را گذاشتم توى سينى....خدااااى من بهترين و خوشمزه ترين نان عمرم را خوردم.نانها با تفاوت خيلى زياد حتى از نانهاى مادرم كه در خوشمزگى شهره است؛خوشمزه تر بود.

پى نوشت:

- يك رسمى در اين منطقه هست كه همه خانوادها،روز بيست و هفتم رمضان مبادرت به پخت يك نوع نان مخصوص محلى مى نمايندكه با ارد و شير وشكر و روغن پخته مى شود و خوشمزگى اش رابطه مستقيمى با مهارت كسى دارد كه آن را مى پزد وگرنه من هم مى توانم بپزم.


برچسب‌ها: تو فقط غصه نخور
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 20:43 توسط پرژین|

برخوردهاى گاه و بيگاه من با معاون طى دو سال گذشته بالاخره كار خودش را كرد و نتيجه اش يك ابلاغ براى شهرستان شد.بيجار،همان بام ايران.خود ابلاغ اشكالى نداشت.اما،موضوع اين است كه بيجار اصلاً نيرو نمى خواهد ورئيسش  داشت شاخ در مى آورد:

- خانم كارى كردين كه تبعيد شدين اينجا؟

قرار بود پنجشنبه بروم.اما مدير اداره،ابلاغ را كنسل كرد و انداخت شنبه و به من گفت:

- من راضى نيستم شما شهرستان بريد،خواسته معاون بود

- اما، خودم دوست دارم برم.

- نه.فاصله ش زياده

- اينطورى نيست.نهايتش دو ساعت فاصله ست من مشكلى ندارم و دوست دارم ابلاغ اجرا بشه

من داشتم راستش را مى گفتم.از محيط فعلى كارم راضى نيستم.معاون به شدت روى اعصاب است.ماشين نويس ها غير قابل تحمل هستند.بابك و رفقايش هر از چند گاهى مشاجره راه مى اندازند...دوست داشتم حسابى دور شوم اما،مدير اعتقاد داشت كه ملاحظاتى وجود دارد كه من نمى دانم و بنابراين رفتن به بيجار منتقى شد اما، به هر حال جابجايى اتفاق مى افتد.

آقا اسماعيل توى اتاق بود و بعد از بيرون آمدنمان از اتاق مدير گفت:

- مدير بيچاره رو به پت پت انداختى.داشت معذرت خواهى مى كرد كه ابلاغ بيجار رو برات كنسل كرده

- كاش كنسل نمى كرد

حالا،فردا بايد بروم به محيط جديد و با پنج تا همكار جديد يك كار جديد را شروع كنم و بابت اين موضوع هم خوشحالم و هم هيجان زده اما يك ترس كوچولو ته قلبم موج مى زند.


برچسب‌ها: چه تابستان خنكى است
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 23:46 توسط پرژین|

سرم را برگرداندم و با خوشرويى گفتم:

- مورچه جان سوار شدى؟

مورچه بلافاصله گفت:

- ماتيك زدى؟

- آره

مورچه مكالمه را ادامه نداد اما،چند ثانيه اى نگاهش را روى صورتم نگه داشت و من هر چقدر سعى كردم نتوانستم  مفهوم آن نگاه كودكانه را بفهمم و جدا از اينكه اصلاً  كودكان توانايى انتقال مفاهيم را با چشمهايشان دارند يا نه.از ديروز ذهنم درگير تفسير آن نگاه است و به نتايج زير رسيدم:

- ديكتاتور!ماتيك خوبه فقط واسه خودش.

- من كى بزرگ بشم و ماتيك بزنم؟

- اين چقدر خوشبخته!

- اصلاً  بهش نمياد.

احتمال اينكه اين  نتيجه آخرى توى ذهنش بوده باشد خيلى بيشتر است چون، مورچه هيچ مقاومتى در برابر زيبايى ندارد و با ديدن هر چيز زيبايى بلافاصله مى گويد:

- چقدر قشنگه. ..چقدر قشنگه...


برچسب‌ها: کسى بيايد و بگويد تو وبگردى کن من آشپزخانه رامى سا
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 0:45 توسط پرژین|

اس.ام.اس آمده بود كه:

سه دسته از آدمها راهر گز فراموش نكن:

1.كسانى كه در سختى ها ياريت كرده اند 2.كسانى كه در سختى ها رهايت كرده اند 3.كسانى كه در سختى قرارت داده اند

اينكه كسى در سختى به ادم كمك كند نظر لطفش است و اگر هم رها كند قدرت انتخابش.اما اينكه كسى ادم را عمداًدر سختى بگذارد،كاملا متفاوت است و به نظرم فراموش كردن اين مدل آدمها،تقريباً غير ممكن است.يعنى خود من فكرى مى كردم آنها ادمها را فراموش كرده ام اما امروز و بعد از خواندن پيامك بلا فاصله چهره سه نفرجلوى چشمانم ظاهر شد كه هر سه به دسته سوم تعلق داشتند:1.خانم همكار سال 79و 2.مدير اداره سال 85 و 3.آقاى همكارسال 88

و اما سرنوشتها هايشان:

1.خانم همكار  ديوانه شده است و برايش متاسفم

2.آقاى مدير همان سال 85اختلاس كرد و اخراج شد و اميدوارم دست از دزدى برداشته باشد

3.آقاى همكار تبعيد شده است و آرزو مى كنم كه مشكلش زودتر حل شود

بعد، گل سر سبد اين دوستان معاون فعلى اداره است كه آن سه تا ديگر براى اذيت كردن من،پشتشان به او گرم بود اما،نه ديوانه شده است و نه اخراج و نه تبعيد.همچنان رئيس است و هى دارد براى من آش مى پزد.اما،آش امروزش هم روغنش خيلى زياد بود و هم نعنا داغش.


برچسب‌ها: هر دو تا قلبم درد مى كند
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 0:41 توسط پرژین|

1.

راننده ء تاكسى كه من مسافرش بودم زد روى ترمز و به رانندهء بغل دستش گفت:

- بخاطر صبح معذرت مى خوام.يهو اعصابم به هم ريخت و از كنترل خارج شدم.لطفاً من رو ببخش.

-خواهش مى كنم اما يك چيزى رو از من داشته باش؛هيج وقت كلمات بد رو به زبون نيار.من خودم هيج ادعايى ندارم و ممكنه خيلى از اخلاق هام از همه ادمها بدتر باشه اما،هيچوقت ناسزا نمى گم.تو هم سعى كن اينطورى باشى

- اشتباه كردم.من رو ببخش.

- برو به سلامت

واقعاً مكالمه بالا به مكالمه رانندگان تاكسى شبيه بود؟

2.

نيلو پرسيد:

- ناصر چه مرگشه امروز؟چرا اينقدر شلوغش كرده؟

من گفتم:

- نمى دونم.به نظرم افسردگى گرفته

 رئيس پرسيد:

- چطور؟

- نمى دونم.ميگه عروسى خيلى مزخرفه و ادمها تو عروسى ديونه ميشن و از خودشون حركات عجيب،غريب در ميارن  و عزادارى بهتره چون ادم واسه گريه بهونه پيدا مى كنه و مى تونه هر چقدر دلش خواست گريه كنه.الانم داره دعا مى كنه كه كسى بميره تا بره واسش گريه كنه

- اينا رو خودش گفت:

- بله

  رئيس رفت پيش ناصر اقا و بعد از مدتى برگشت و گفت:

- ناصر از زن شانس نداره

نيلو گفت:

- بس كه زر مى زنه لامصب


برچسب‌ها: دوست دارم ىک احساس مخصوص را توضىح بدهم اما نمى توا
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 0:22 توسط پرژین|

داشتم از داخل پارك سر كوچه مان رد مى شدم و فكر مى كردم كه چقدراينجا ساكت است.كسى در پارك نبود غير از چند پسر نوجوان كه آنها هم بى سرو صدا در سايه نشسته بودند.ناگهان يك خانم مسن به پسرها نزديك شد و گفت:

- شماها خجالت نمى كشيد اينجا نشستيد؟تو مسير خانواده مردم؟بعد هر دخترى كه رد ميشه هم نگاش مى مكنين و هم بهش متلك ميگين

پسرها به وضوح ترسيدند و به قسم خوردن افتادند:

- به خدا خانم ما كارى به كسى نداريم

- اينجا اومديم چون خنكه

 - ما هيچ حرفى نمى زنيم

خانم گفت كه چند دقيقه پيش دختر خودش از آنجا رد شده است و از آنها متلك شنيده است و....

همه پسرها داشتند معذرت خواهى مى كردند بلكه خانم كوتاهي بيايد الا،يكى از آنها كه هم دراز كشيده بود و هم دستش زير چانه اش بود و هم تخته نرد دم دستش و هم از نظر خانم متهم شما ه يك بود.پسرك متهم ،بدون تغيير حالت و با يك لحن حق به جانب گفت:

- من رو نگاه مادر!ببين اصلاً بهم مياد همچين حركتى برم؟


برچسب‌ها: دلم سفر مى خواهد آنهم خااااااارج
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 23:27 توسط پرژین|

صبح على الطلوع رئيس گفت:

- اى واااى منوچهر هم از خانمش جدا شد

بعدش نيلو و رئيس مدارك منوچهر را بررسى و به اين نتايج رسيدند:

هر دو چهل و هفت ساله،پدر و مادر چهار تا بچه،طلاق توافقى

بعد هم اظهار نظر رئيس و نيلو شروع شد:

- طلاق تو اين سن آخه؟

- با چهار تا بچه؟

- رو ازدواج بچه هاشون تاثير مى ذاره

هم رئيس و هم نيلو بدشان نمى آمد من هم وارد بحث شوم و اتفاقاً چند بار هم سعى كردند نظر من را بدانند اما من پماد سوختكى به زخمم زده بودم و بجاى تسكين،دردم چندين برابر شده بود و نه طلاق منوچهر برايم مهم بود و نه هيج چيز ديگرى.اصلاً حواسم نبودو نمى دانم رئيس چطور بحث را به يك خانم استادش در دانشگاه ربط داد:

- خيلى باسواد بود.دكتراى رياضى داشت.بااينكه خيلى خوشگل بود اما شوهر نداشت

بعد هم به افق خيره شد و گفت:

- بعضى از زنها خيلى باشعورن

گفتم:

- به هر حال بعضى ها ازدواج مى كنن و بعضى ها ازدواج نمى كنن.اين موضوع خيلى ساده ست و...

- خانم سادهء چى؟يكى به من بگه اين زهراى خاك بر سر چرا شوهر كرده؟خانم پاك قاطيه و به محض اينكه بفرستمش تهران با ازكارافتادگيش موافقت ميشه اما معاون نمى ذاره معرفيش كنم چون شوهرش طلاقش ميده.يعنى خودش كم برامون مشكل ايجاد كرده،بايد ناز شوهرش رو هم بكشم.

- به نظرم شوهرش بيشتر مشكل داره.همه از خداشونه خانمهاشون وقت بيشترى رو تو خونه باشن

- اون گذشت خانم.الان شوهر خانم هاى همكار مخفيانه به من زنگ مى زنن و ميگن با درخواست بازنشستگى خانوم هاشون موافقت نكنم.


برچسب‌ها: چقدر لوس و چقدر لجباز
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:42 توسط پرژین|

 

ديروز كه شيرين اينجا بود و يهو فشارش افتاد،من رفتم و جعبه سوهان را از توى يخچال برداشتم و گذاشتم جلوى دست شيرين.شيرين جان هم نه يكى و نه دو تا...بلكه چند تا سوهان نوش جان كرد و بعدش من سوهان ها را برگرداندم توى يخچال.تا اينكه سارا آمد و چاى دم كرد و بعدش رفت سراغ يخچال و جعبه سوهان را برداشت و گذاشت روى ميز و رفت يك سينى چاى هم آورد و بعد از نشستن بلافاصله يك سوهان برداشت و گفت:

- ببينم اين همون سوهان هاست؟

- آره

سارا رو به شيرين ادامه داد:

- اين سوهان ها رو مى بينى؟دو روز قبل از عيد خريده شده!

شيرين باورش  نمى شد و لابد فكر كرده است...نمى دانم چه فكر كرده است و با وجود اينكه چيزى نگفت، من از ديروز بابت اين موضوع ناراحتم. 


برچسب‌ها: اندوه بزرگيست وقتى كه نباشى
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 15:22 توسط پرژین|

شيرين تمام امروز اينجا بود ودليل اينجا بودنش،نه ديدن من،كه استقاده از اينترنت و مشخصاً چك كردن ايميلش بود.هى ايميلش راچك مى كرد و خبرى نبود تا اينكه بالاخره ايميل دكتر رسيد و شيرين بلافاصله آن را باز كرد و به محض رويت آنهمه جملهء قرمز شده حالش دگرگون شد.جدى ،جدى چشمانش به لپ تاپ خيره شد ونفسش داشت بند مى آمد.من هراسان گفتم:

- غصه نخور شيرين جان!باور كن ارزشش رو نداره.همين ديشب دويست و نود و پنج تا آدم تو يك لحظه پودر شدن كه صد تاشون دانشمند بودن(روحشون شاد)

- كجا؟

- اكراين

- يه وقت نندازن گردن ايران

-فعلاً كه انداختن گردن روسيه

شيرين كمى بهتر شد و با آمدن سارا وعوض شدن جو از حوزهء درسى به اجتماعى حالش كاملاً خوب شد.اما ،حال من  گرفته شد.سارا پرسيد:

-ببينم تو چه كاركردى؟

 آخرين ويرايش پايان نامه ام را كه ديشب تحويل گرفته بودم نشانش دادم.سار كمى نگاه كرد و گفت:

- دكتر بدبخت رو ديوونه كردى.ببين چى نوشته؟

دكتر نوشته بود"چرا اينقدر اذيتم مى كنى؟چرا توجه نمى كنى؟؟؟؟؟؟؟"

شيرين باور نمى كرد.پرسيد:

- يعنى چى؟چرا اينجورى نوشته؟

- راستش شيرين جان من نه اذيت كردم نه بى دقتى.خود دكتر تو ويرايش قبلى نوشته بود"راست چين نيست"خوب اين يعنى چى!

-يعنى اينكه ويرايش بعدى راست چين باشه

- خوب من هم همين كار رو كردم و به دكتر هم گفتم  بايد مى نوشت"راست چين نباشد" و از بس اشتباهش فاحش بود،قضيه رو مسكوت گذاشت اما،چه فايده!من الان دارم از شما سركوفت مى خورم.

اما وبا همهء اين توضيحات،دريغ از يك جو دلدارى از طرف دوستان.گرچه هيچ نيازى هم به دلدارى نيست.از قديم گفته اند"جوان مرگ نداشته باشد"والا.


برچسب‌ها: آآآآآى
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 0:36 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» ويزيت ماه در محلهء ما
» معجزهء غروب تابستانى
» يك ترس كوچولو
» اين چقدر خوشبخته
» آش داغ با روغن و نعناى اضافى
» بهانه براى گريه
» تو خود متهم هستى
» جامعهء جينگيل
» دوستان مشترك
» سرکوفت