پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

يكى از دوستان رئيس سه بسته شكلات بزرگ براىش آورده بود.بعد از رفتنش رئيس بستهء شكلات ها را باز كرد و گفت:

- ببينين كدومش خوشمزه تره،اون رو نگهدارين واسه خودمون و بقيه رو بدين به همكارها.

شكلات ها سه نوع بود.تلخ،فندوقى و معمولى.من شكلات تلخ را انتخاب كردم،نيلو فندوقى و رئيس معمولى.

و بدين ترتيب و بخاطر تفاوت سليقه ها،تصميم گيرى در مورد نوع  شكلات هايى كه بايد تقسيم شود به تعويق افتاد.


برچسب‌ها: شكلات تلخ 75درصد و چاى و هواى سرد و اينا
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:38 توسط پرژین|

به خواهرم گفتم:

- توى ماشين بمون.من سريع مى رم و بر مى گردم.

- نه.با هم بريم.

با هم رفتيم و ده دقيقه بعد كه برگشتيم، آنقدر آدم دور ماشين ايستاده بودند كه ماشين ديده نمى شد.كمى جلو رفتيم و بلافاصله سيل سوالات و پيشنهادات شروع شد:

 - خانم اين ماشين شماست؟

- ناراحت نباشيد.خدا رو شكر كنيد كه كسى كشته نشده.

- اين اتفاق شر نيست.يقين بدونين خيرى تو كاره.

- زنگ بزنيد 110

واووووو يك پرايد مشكى بدون سرنشين كه خلاص بوده از آنطرف خيابان حركت مى كند ى مى آيد اين طرف خيابان و خيلى محكم و مرتب مى زند به ماشين ما.در سمت راننده كه كلاً مچاله شده بود و شيشه ها شكسته و آينه ناپديد و ما، مات و مبهوت. بعد هر كسى مى آمد چيزى مى گفت:

- خانم گردن از مو باريكتر! هر چى شما بگين.

- زنگ بزن 110

- از بيمه استفاده نكنين.

من گفتم:

- ببخشيد من الان با كى طرفم؟

يكى گفت:

- فك كن با من طرفى.

- يعنى چى راننده كو؟

- ترسيد و فرار كرد.

- پس بذارين 110 بياد

يكى ديگر گفت:

- فك كن من 110 هستم.

110نمى رسيد و من كلافه منتظر بودم كه ديدم آن آقايى كه خواسته بود فكر كنم 110است به يك جايى زنگ زد و با تحكم گفت:

- چرا نمياين!خيابون ترافيك شده!سريع خودتون رو برسونين ديگه!

- ببخشيد شما واقعا" 110 هستين؟

- بله خانم.داشتم پياده رد مى شدم و ديدم چه اتفاقى افتاد.نگران نباشيد كسى مقصر نيست و بريد خدا رو شكر كنيد كه تو ماشين نبودين...

داشتم خدا را شكر مى كردم كه 110 رسيد و همزمان با آنها داداش هم پيدايش شد.خواهرم داداش را كه ديد گفت:

- ديگه نگران نباش.نيروى واكنش سريع رسيد.

سويج را به داداش تحويل داديم  و خوش و خرم برگشتيم خانه.


برچسب‌ها: دو تا آهن پاره به هم خورده بودند و اين ناراحتى ندا
نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:52 توسط پرژین|

اينقدر مرگ و مير زياد شده است كه روزانه بايد به چند نفر تسليت گفت.خود_ من امروز به دو نفر تسليت گفتم و فردا بايد به مراسم ترحيم يكى از همكاران بازنشسته بروم كه شصت و هشت ساله بوده است و بسيار پولدار و درونگرا.مرگش چندان مايهء تعجب نبود.يعنى به اندازهء مريضى اش شوك نداد به دور و برى هايش.يك پيرمرد سرحال و پولدار را در نظر بگيريد كه يك شب دلش درد مى گيرد و برايش تشخيص ناراحتى قلبى داده مى شود و بعد از چند ماه متوجه مى شوند كه معده اش مشكل دارد.بعد در اين چند ماه مشكل حاد معده اش آنقدر وخيم شده بود كه، تشخيص چهره اش براى همكاران سابق اش سخت به نظر مى رسيد و كسى باور نمى كرد اين پير مرد،همان پيرمرد چند ماه پيش است.روحش شاد.به ويژه كه مرگش تلنگرى درست و درمان براى بقيهء همكارها بود:

- الان چه فرقى مى كنه چقدر پول تو حسابى بانكى اش هست؟

- الان چه فرقى مى كنه چند تا دختر داره و چند تا پسر؟

- الان چه فرقى مى كنه حقوقش به كى مى رسه؟(جواب اين سوال را نيلو دوست داشت بداند و كنجكاوى نيلو رئيس را كلافه كرد)

- خدا بيامرز چقدر حرص مال دنيا رو خورد؟

- ديگه زندگى فايده نداره.عمر خيلى كوتاهه.

من گفتم:

- به هر حال زندگى اينطوريه و بهتره آدم در طول يك سال سيصد و شصت و پنچ روزه؛شصت و پنچ روزش رو طورى كه دلش مى خواد زندگى كنه.

- شصت و پنج روووووووووووز؟

ترسيدم:

- باشه.پنج روز.

- حتى يك روزش هم امكان نداره.

جواب بالا،نظر خانمها و آقايان بود.نظر من همان شصت و پنچ روز است و بلكه بيشتر هم.شما را نمى دانم.اما،من بايد آنقدر روزهاى"فقط بخاطر دل"ام زياد باشد،آنقدر بايد زياد باشد كه وقتى براى آخرين بار چشمهايم  را روى هم مى گذارم؛ بتوانم لبخند بزنم وبگويم:

- مرسى خدا.به من كه خيلى خوش گذشت.

و اگر اين اتفاق امشب بيفتد،جملهء بالا گفته خواهد شد.


برچسب‌ها: به يك آخر هفته از نوع فقط بخاطر دل فكر مى كنم
نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:25 توسط پرژین|

مامان زنگ بود كه حالم را بپرسد:

- بهترى؟

- مرسى.خيلى بهترم.

-حوله داغ كردى بذارى پشت گردنت؟

- نه

-اصلاً حوله دارى؟

- معلومه كه دارم.( حوله دارم اما،پيدايش نمى كردم و نمى دانم چرا دلم نمى خواست اين را به مامان بگويم.)

-ندارى.اگه داشتى، داغ مى كردى و مى ذاشتى پشت گردنت.مى خواى واست حوله بفرستم؟

- نه.كيسهء آب گرم خريدم.

-استفاده كردى؟

-آره.تا حدى،تاثير هم داشت.

-توش آب داغ مى ريزى؟

-آره ديگه.

- يه وقت نذاريش رو بخارى و پيش خودت فكر كنى چه فرقى مى كنه بالاخره گرم ميشه!

- مامان!فكر كردى خداى نكرده من خل و چلم؟


برچسب‌ها: اين مردم حتى مريض بودنت را باور نمى كنند
نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:42 توسط پرژین|

از كى تا حالا پلاستيك اينقدر گران شده است؟چهل و هشت هزار تومان براى يك كيسهء آب گرم به نظرم گران آمد اما خريدم و شروع كردم به خواندن بروشورش: 

- آب خيلى داغ در آن ريخته نشود

- به عنوان بالش استفاده نشود.

- 2/3 آن پر از آب شود.

- حواستان باشد درش محكم بسته شود.

- حواستان باشد تاول نزنيد... 

فكر كردم لابد بايد نازش را بكشم.انداختمش كنار و ترجيح دادم از ژل Ice cream استفاده كنم و بعدش بخوابم.اما،مگر مى شد خوابيد؟ با خودم فكر مردم جهنم و ضرر از كيسهء آب گرم استفاده مى كنم.مى رفت كه فكر م عملى شود كه يادم آمد،استخر بيخ گوشم است و من خاك بر سر به كيسه آب گرم دل خوش كرده ام.سريع شال و كلاه كردم و پنج دقيقه بعد توى استخر بودم و توسط يك خانم مسن سين،جين مى شدم:

- دير اومدى خانم.سانس داره تموم ميشه.

- تلفن گويا مى گفت تا هشت سانس دارين.

- بيخود گفته.تا پنج و نيم هستيم.

- باشه هنوز يه ساعت مونده.

- بايد هزينه رو كامل پرداخت كنى.

- مشكلى نيست.

رفتن به سونا و جكوزى ها با هم نيم ساعت طول كشيد و من ديگر نا نداشتم و از استخر آمدم بيرون.اما توى رختكن باز همان خانم نشسته بود:

- چرا اينقدر زود اومدى بيرون؟

- خسته شدم.ديگه حوصله ندارم.

- برو تو آب ببينم.كلى پول دادى.

- كمى عضلاتم خشك شده بود و الان بهترم.مرسى.

- بر تو آب نيم ساعت مونده.اگر هم مى خواى  كاملا خوب بشى برو وقت ماساژ بگير.

چه گرفتارى شده بودم.رفتم پيش خانم و بدبختانه خانم وقت ماساژ داشت اما،بايد ماساژ كسى را تمام مى كرد و بعد نوبت من مى شد.همين را به خانم پير گفتم و خوشبختانه مجوز خروج برايم صادر شد.


برچسب‌ها: كسى برود و دو كيلو پرتقال براى من بخرد
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:54 توسط پرژین|

1.

يكى از همكاران ديروز سير خورده بود و رئيس و نيلو ضمن باز كردن پنجره،بى تعارف به سمت در اتاق راهنمايى اش كردند.بدبخت رفت. اما،توضيح داد كه سير را براى تنظيم فشارش مى خورد و فكر كرده ايد سير ارزان است؟كيلويى نه هزار تومان است!

2.

همان اول صبح به نيلو گفتم كه گردنم خشك شده است و اگر تلفن دم دست بود زنگ مى زدم و مرخصى مى گرفتم.الان هم با بدبختى برگشته ام  و اگر اوضاع همينطور باشد مرخصى مى گيرم.

3.

سعى مى كردم درد را به روى خوردم نياورم و ساكت فقط تحمل مى كردم ناگهاين يك صداى وحشتناك از اتاق كنارى به گوش رسيد.اول رييس رفت.بعد نيلو.بعدتر من.ماجرا؟ همكار معتقد به قرص سير،با يكى ديگر از همكاران دعوايش شده بود.

4.

نيلو، رئيس،آقا اسماعيل و ناصر آقا به وضوح قلبشان درد گرفت.هر كدام چيزى مى گفتند و چون دستشان روى قلبشان بود،به نظر مى رسيد حرفهايشان صحت داشت:

- بند دلم پاره شد.

- فكر كردم يكى رو كشتند.

- فكر كردم كسى از پنجره سقوط كرد.

5.

اول صبح فقط من مريض بود و ساعت دوازده سه تايمان.نيلو تحمل كرد اما،رئيس كه رنگ به رويش نمانده بود،رفت خانه كه استراحت كند.بعد از رفتنش به نيلو كفتم:

- خوب رئيس تقصير خودشه.اگه به سير خوردن اين بدبخت كارى نداشت،اونم سيرش رو مى خورد و فشارش تنظيم ميشد و ديگه فشارش بالا نمى رفت و هوار نمىكشيد و الان  كل اداره در استانه سكته قلبى نبودن.

6.

نيلو جان توضيح داد كه بى خيال اين استدلال شوم چون اگر به گوش رئيس برسد،سكته اش حتمى خواهد بود.


برچسب‌ها: بايد به جاده سلام كنم
نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:36 توسط پرژین|

1.

كافكا كه همينطورى به سرش نزده است، بنشيند و "مسخ" را بنويسد.لابد اتفاقاتى افتاده است و يك روز بلند شده است و احساس كرده است خرمگس شده است.چه اتفاقاتى؟نمى دانم

من هم همينطورى نبود كه احساس كردم طناب شده ام.اتفاقاتى افتاده است.چه اتفاقاتى؟1.خراب شدن بخارى و خوابيدن در يك اتاق سرد به مدت شش ساعت.2.با موهاى خيس بيرون رفتن به مدت دو ساعت.3,خوردن نان و ماست به عنوان شام.

تا همين الان،دو تا طناب شناسايى كرده ام.1.يك طناب در گردنم است و خيلى درد مى كند.2.يك طناب از سر كتف راست به كتف چپ كشيده شده است و هى دارد كشيده تره مى شود.

-آآاآآى

2.

اسم كافكا اومد.اين قسمتى از نامه هاى كافكا به ملينا ست.

- ملينا تو بيست و پنچ ساله هستى و من چهل ساله.خواهش مى كنم جوانى خودت و خستگى من را درك كن.

- به خستگى يك مرد چهل ساله فكر مى كنم.


برچسب‌ها: بالاخره رنگ موهام رنگى شد كه مى خواستم
نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:38 توسط پرژین|

زمستان ده سال پيش من رفتم آتليه و عكس گرفتم.من_ ده سال پيش بيست و چهار ساله است با موهاى كوتاه_ كوتاه_ تيفوسى و البته مشكى و رنگ نشده و هنوز آرايشگرها موفق به نيست و نابود كردن كامل ابروهايم نشده اند.يك بلوز سفيد و آبى پوشيده ام با يك دامن آبى  رنگ _ بلند .بيشتر از خودم رنگ بسيار ملايم آبى لباسهايم به چشم مى آيد.آن لباسها را هنوز دارم و خيلى مشعوف مى شوم وقتى مى بينم هنوزه اندازه ام است و تازه كمى هم-يك اپيسيلون شايد- بزرگتر.

در اين ده سال اتفاقات زيادى افتاده است و من روزهاى غمگين هم داشته ام و راستش يك روزهايى غم آنقدر من را از پا انداخته بود  كه كوده پشتى ام را برداشته بودم  و تك و تنها به دورترين جايى كه امكانش بود،رفته بودم؛چابهار.رفته بودم و فقط دريا را نگاه كرده بودم و كسى باور مى كند هيچ غذايى نخورده بودم؟غم من را آواره كرده بود و الان بهتر از هر كسى آدمهاى غمگين به ويژه عاشق هاى غمگين را درك مى كنم.

ده سال گذشته و اتفاق بزرگش گذر از آن غم بود.هيچ عكسى از آن روزها ندارم.روزهاى وحشتناكى كه از قلبم نااميد شده بود:

- هيچوقت نمى تونم كسى رو دوست داشته باشم.

ده سال گذشته و اتفاق بزرگترش  تپيدن دوبارهء قلبم بود: من زنده هستم.

اگر عشق دل آدم را تكان ندهد،چطور بفهمد كه زنده ست؟(احمد محمود)

چرا اينطورى شد؟من مى خواستم بنويسم ده سال گذشته خوب بوده است.پر از موفقيت و سفر و دوستى.خواستم بگويم آلبومم پر است از عكس هاى رنگارنگ با صورتهايى شاد و خوشحال.خواستم بگويم اين روزهايم شلوغ است و پر از استرس، تنش و نگرانى.اما اصل ماجرا اين است كه من زنده هستم.خيلى زنده تر از خيلى ها.آنقدر زنده كه با ديدن ماه ذوق كنم و شوق شنيدن صداى باران و ديدن برف را داشته باشم و بچه ها را بو كنم و گلها را ناز كنم.راستى از بين آنهمه گلى كه بين اتاقها تقسيم شد،فقط گل هاى اتاق ما زنده و شاداب مانده و هر روز قد مى كشند.امروز كسى از نيلو پرسيد :

- چكار كردين اينها اينجورين شاداب موندن؟

نيلو به  من اشاره كرد و گفت:

- هر روز بهشون آب ميده و نازشون مى كنه و كلى محبت مى كنه.

منكر ناز كردن گلهايم و محبت كردن به آنها نمى شوم اما،اين ناز كردنشان به شدت نامحسوس بود.با اينهمه نيلو و رئيس فهميده بودند.راستش بايد هم بفهمند.مكر محبت چيزى ست كه پوشيده بماند؟

چرا اينطورى شد؟من مى خواستم بنويسم قرار است با نيلو برويم عكس بگيريم و اين روزهايمان  پر است از حرف زدن در مورد لباس و رنگ   مو و مدل مو و حالت ابرو.اين حرفها را دوست دارم.اينكه قرار است مدل موهايم مصرى  باشد و از خود موهايم يك تل ببافيم و از اين سر طرف سر به آن طرف سر ببرم و يك عكس با لباس كردى داشته باشيم و گردنبند نيلو آن گردنبند رنگى رنگى جديدش باشد و گردنبندمن دلفين زرد رنگم.اينكه قرار است ابروهايم را هم روشن كنم و اينكه لباس هايم را از كمد در مى آورم و نگاه مى كنم و اينكه قرار است بعضى هايشان را ببرم نيلو ببيند و نظر دهد و اينكه من و نيلو هر دو دوست داريم عكس بگيريم و اينكه من اين را به هر كسى مى گويم با چشمان گرد شده و بر از تعجب مى گويد:

- چقدر دلتون خوشه!

دلم خوش نباشد وقتى،آدمهايى  كه در زندگى من هستند،دقيقياً همان هايى هستند كه بايد باشند؟


برچسب‌ها: خيلى خوب ديگه اينقدر بهونه نگير
نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:57 توسط پرژین|

از ميان سه دستگاه عابر بانك موجود توى سايت،فقط دو تايش مشترى داشت؛اولى و سومى و من منتظر بودم يكى از مشترى ها برود و من هم پول بگيرم.يك پيرمرد- خيلى پير- هم توى سايت بود كه هى داشت قبضش را چك مى كرد و من را نگاه مى كرد.آخر هم با اشاره به دستگاه  دوم گفت:

- چرا استفاده نمى كنى؟

- اين دستگاه، كارت من رو نمى خونه.

- پس يه نگاه به اين كاغذ بنداز و موجودى رو واسم بخون.

- يك ميليون و چهارصد و هشتاد و نه هزار تومن.

- بايد بيشتر باشه.

- خوب،همين الان دويست برداشت كردين.

- نه ...ببين...غير از اون دويست بايد يك ميليون و شششصد و هشتاد باشه.

- يك و ششصد بوده و دويست برداشت كردين و يك و چهارصد شده.درسته ديگه.

- نه درست نيست.چون من قبل از اين كه پول رو برداشت كنم...

خسته بودم و بى حوصله و پيرمرد هم حرف خودش را مى زد. اين پا و آن پا مى كردم كه بروم. به نظرم  پيرمرد فهميد كه به حرفهايش درست و حسابى  گوش نمى دهم چون  با بدخلقى گفت:

- دل بده!

ميخكوب شدم به زمين و با تعجب نگاهش كردم و سعى كردم دل كه نه اما، حداقل گوش بدهم.


برچسب‌ها: من از اينهمه دلتنگى مى ترسم
نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:48 توسط پرژین|

داشت باران مى باريد و دارد برف مى بارد.من داشتم موهايم  را سشوار مى كشيدم.پى ام سى اول يك آهنگ از هايده بعد مارتيك و بعد مهستى وداريوش و هنگامه پخش كرد.با شروع آهنگ هايده سپاسگزار لحظه هاى خودم شدم.بهتر از برف و باران و موسيقى براى  اولين روز از آخرين ماه سال؟. با آهنگ مارتيك شروع كردم به رقصيدن و فهميدم كه تا حد زيادى سرگيجه ام خوب شده است كه به هر حال خبر خوبى ست.گرچه من سرگيجه هايم را دوست داشتم.بعد از رقص برگشتم جلوى آينه و به موهايم سرم زدم و الان هم بوى خوش توت فرنگى از موهايم به مشامم مى رسد و تر و تميز و شيك و مرتب دارم به احتمال سرماخوردنم در صورت رفتن به آبيدر فكر مى كنم.


برچسب‌ها: كاش مى شد كوله پشتى را برداشت و رفت
نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:29 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» تعويق يك تصميم
» نيروى واكنش سريع
» فقط بخاطر دل
» مكالمهء مادرانه
» مجوز خروج
» استدلال
» طناب
» عكس
» دل بده
» بررسى يك احتمال