پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

كافى ست كمى هوا تاريك شود تا حكومت راننده تاكسى ها شروع شود.نوع حكومت؟ سرمايه دارى.كرايه ها دو برابر مى شود و اما و اگر هم ندارد.تازه اين وقتى است كه اعصابشان سرجايش باشد وگرنه بعضى وقتها، سلاطين با هم تصميم مى گيرند كه هيچ مسافرى سوار نكنند و جهنم كه خودشان ضرر مى كنند؛بگذار مردم قدرشان را بدانند و بفهمند كه حتى با نرخ دو برابر سوار كردنشان هم،نوعى لطف است و جيك اگر بزنند يا بايد همانجا بايستند تا علف زيرپايشان سبز شود.يا،سرشان را بندازند پايين و مسير را پياده گز كنند.اما، خوب هميشه براى ظالم، زوال مى رسد و عامل  زورل اين جماعت پليس است.پليس وارد عمل مى شود و به راننده تاكسى ايست مى دهد و مثلاً مثل امشب داد مى زند:

- بهارانى ها سوار شن!

من و دو خانم ديگر سوار شديم و راننده پير تاكسى بلافاصله گفت:

- نفرى هزار مى گيرم!

جيغ و داد و هوا ر آن دو خانم بالا رفت.پيرمرد گفت:

- يا هزار يا پياده شيد!

- اما،جناب سروان  گفت سوار شيم

- جناب سروان غلط كرده!

آن دو تا پياده شدند و راننده از من هم خواست پياده شوم.گفتم:

- من پياده نميشم.هر چقدر مى خواى حساب كن!

پيرمرد چشم غره رفت و در مسير سه تا مسافر هزارى ديگر سوار كرد.خيالش كه از بابت مسافرها راحت شد گفت:

- خانم اين سروان جمشيد پدر سوخته با من لجه.مى دونه من اين مسير رو دوس ندارم،همش واسه اين مسير واسم مسافر مى زنه.يكى نيست بگه آخه نادرست مگه تاكسى باباته!مكه من كارگر باباتم!مگه تاكسى من سهميه ست!تاكسى خودمه،هر كى رو دلم بخواد سوار مى كنم!هر جا دلم بخواد ميرم!

من خسته تر از آن بودم كه جواب دهم يا مخالفت كنم.ساكت بودم و پيرمرد هم ساكت شد و تاكسى در سكوت حركت مى كرد.اما پيرمرد دوباره سكوت را شكست:

- خانم ديروز چندم بود؟

- بيست و نهم

- شنبه بيست و نهم،امروز سى ام،فردا سى و يكم ...

كمى ديگر حساب و كتاب كرد و ناگهان گفت:

- سه شنبه پائيزه!

  


برچسب‌ها: سمينار برگزار مى كنم عين هلو
نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 22:6 توسط پرژین|

يك سمينارى قرار بود برگزار شود و اين موضوع هيچ ريطى به من نداشت.برگزارى سمينار وظيفهءروابط عمومى است كه يهو غيب شد.غيب كه نه.يك هفته تشريف برد مرخصى و يهو ديدم من مانده ام ومسئوليت برگزارى يك سمينار.هيج كسى،حتى رئيس خودش را درگير نمى كرد و اين موضوع باورنكردنى بود.چند بارى من با عصبانيت داد زدم كه:

- اينجا همه رئيس هستن.هيج كسى كار نمى كنه.اخه سمينار به من چه ربطى داره ؟من چكاره هستم اينجا؟

داد وبيداد ها كار خودش را كرد و يكى از همكاران جوان را براى كمك به من معرفى كردند و يك هفته است دو تايى مى آييم و مى رويم و هماهنگى مى كنيم و من حرص مى خورم و اين همكارمان خيلى خونسرد فقط كارها را انجام مى داد.بالاخره امروز و بعد از كلى كش و قوس راهى سمينار شديم.توى راه من گفتم:

- يك هفته ست من  تو معرض  استرس هستم واونوقت آقا حتى موبايلش رو خاموش كرده.واقعاً نوبره!

بعد رو به همكارم كه همچنان خونسرد داشت به حرفهاى من گوش مى داد گفتم:

- خونسرد بودن خيلى خوبه ...

كمى نگاهم كرد و بازهم خيلى خونسرد يك بسته قرص را از جيبش در اورد و به من نشان داد و گفت:

- خانم من امروز،اولين كارى كه كردم اين بود كه قرص فشارم رو همراه خودم آوردم

 - اينقدر اضطراب دارى؟؟؟؟؟؟؟

- خودم متوجه اضطرابم نميشم اما يهو فشارم ميره بالا!!!!

حالا،امروز به خير گذشت و گرچه من تا به خانه رسيدم تقريباً مردم تا همين الان اما،فردا هم مانده است كه حتى اين همكارمان هم نيست و من هستم و سيستم صوتى تصويرى و فيلمبردارى و عكاسى ...


برچسب‌ها: شايد من هم بايد براى فردا قرص فشار با خودم ببرم
نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 2:27 توسط پرژین|

علاوه بر تنبلى،من به مواد شوينده حساسيت دارم واسه خاطر اين دو تا موضوع معمولاً شستن حمام رو مى پيچونم هر بار دست به دامن كسى مى شم و اين بار قرعه به اسم نيلو افتاد و ازش خواستم كه شمارهء كارگر خونه ش رو بهم معرفى كنه.نيلو جان پرسيد:

- واسه چى مى خواى؟

- بياد حموم رو واسم بشوره!

- خودت چرا نمى شورى؟تنبلى ت مياد؟

بعضى رفتارهاى نيلو مثل اين يكى رفتار شبيه رفتار مادرشوهر ها ميشه.البته من اين رو نمى گم خودش ميگه و توضيح ميده:

- اشكالى نداره.فك كن من مادر شوهرتم.آخه ماد شوهرها اين جورى جواب ميدن.تازه نه با اين ملايمت!

ملايمت؟اون جواب ملايم بود؟نه ملايم بود؟گفتم:

- اين دفعه مشكلم تنبلى نيست.گرچه اون هم هست اما، مشكل اصلى ام اينه كه بوى مواد شوينده سرم رو درد مياره و واقعاً نمى خوام جمعه ام خراب بشه.

نيلو جان مادر شوهريش رو ادامه داد وگفت:

- مثل زنهاى قديم، روسريت رو محكم جلوى صورتت ببند و برو خودت حمومت رو بشور!

مثل زنهاى قديم يك روسرى شالى_ضخيم_سرمه اى رنگ رو محكم جلوى صورتم بستم و رفتم عمليات شستن حمام با پودررو شروع كردم.حالا انصاف اگه داشته باشم بايد بگم اين كلك قديمى موثر بود و الان كه كارم تموم شده غير از كوفتگى تمام بدن،درد ديگه اى ندارم.يعنى مى دونى سرم درد نمى كنه و اين خوبه به هر حال.گرچه اگه نيلو مادرشوهر بازى در نمى اورد و اون شماره رو مياد الان من مثل يك خانم مى رفتم تو اشپزخونه و واسه خودم سوسيس هندى درست مى كردم نه اينكه از شدت كوفتگى در شرف بيهوشى باشم.

پى نوشت:

- وسطهاى شست و شو يهو نفس كم آوردم و روسرى رو باز كردم.حالا تو اون واويلا بايد روسرى رو چكار مى كردم؟آفرين به خودم.روسرى رو مثل دامن دور كمرم گره زدم و كار رو ادامه دادم.وقتى كارهام تموم شد و اومدم بيرون؛ جلوى آينه خودم رو با يك دامن خيلى شيك سرمه اى ديدم كه با تى شرت بنفشم ست بود.تازه شيك هم بود.جدى ميگم خيلى شيك بود.


برچسب‌ها: من اگه كارگر خونه مى شدم يك كارگر شيك مى شدم
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 14:58 توسط پرژین|

يهو جو آدم را مى گيرد و فكر مى كند بهتر است سقف را جارو بكشد و بعد از آن به فكر كف مى افتد و بعدش ميزها و بعدترش آشپزخانه.يهو جو،تو را گرفته است اما يهو ولت نمى كند و فقط وقتى كه دارى از خستگى وا مى روى و مجبورى كمى به خودت استراحت بدهى مى فهمى شش ساعت است بدون تصميم قبلى و هيچ هماهنگى خاصى  مشغول خانه تكانى هستى.آنهم چون هنوز ته قلبت از آمدن  پاييز خوشحال است.


برچسب‌ها: سورپرايز يعنى پيدا كردن بستنى با طعم قهوه در فريزر
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 1:36 توسط پرژین|

1.

اصلاً  شاهكار كردم كه  ظرف دو ساعت هم حمام كردم،هم موهايم را سشوار كشيدم .هم ارايش كردم و هم لباس پوشيدم .تازه همهء اينها همراه با خستگى مفرط امروز بود.ساعت هشت به خانه رسيده بودم و ده اماده رفتن به تالار بودم.اما،گرسنكى حس بدى به من مى داد.در جريان افت فشارهاى من هستيد ديگر.مگر نه؟كافى است گرسنه ام شود و اين حس گرسنگى پنج دقيقه طول بكشد.كارم تمام است.چهل و هشت ساعت بعدم فاجعه خواهد بود.به همين خاطر اول ،خواستم شام بخورم و بعد بروم اما،اولاً شامى در كار نبود و بعدش، به اندازه كافى ديرم شده بود.فكر كردم توى تالار چيزى كوفت خواهم كرد.با اين فكر استارت را زدم و نيم ساعت بعدش توى تالار بودم وهمراه تعارفات ميزبان به يك ميز راهنمايى شدم.ىك ميز برى از هر نوع اطمعه و اشربه اى.روى ميزهاى ديگر يك عالمه خوراكى بود اما،روى ميز من قحطى آمده بود و حتى اب يافت مى نمى شد.اولين چيزى كه به ذهنم آمد قضيهء فشارم و افتش بود.تعارف را كنار گذاشتم و به سارا گفتم:

- الانه كه فشارم بيفته

سارا از ماجراى فشارم خبر داد و بلافاصله خدمتكارها را صدا زد كه ميز من را بچينند و چيدند هااااا.من گرسنه ام بود و دوست دارم يادآورى كنم فقط مساله گرسنگى نبود.مستله فشارم بود و عواقبش وگرنه من در حالت عادى با جان تو ومرگ من يك لقمه غذا مى خورم.شيرينى كه ديگر جاى خود دارد.اما،امشب و جلوى چشم ان جماعت سه تا شيرينى بزرگ+دو تا موز+يك هلوى بزرگ و دو تا خيار خوردم و فشارم كمى تا قسمتى بهتر شد و الان خوبم اما،هنوز بابت آنهمه خو اكى كه با هم خوردم و آنهم جلوى آن عده آدم...واااى هم كلى خجالت كشيدم و هم هى با خودم فكر مى كردم كه الان خانمها من را به هم نشان مى دهند و مى گويند:

-هى اون خانم كه  داره مثل گاو  مى خوره،نگاش كن...با اينهمه خوردن خوب هيكلش رو فرمه

الان متوجه شديد چرا هى قضيهء فشار و افت و اينا را توضيح دادم.چون دلم نمى خواهدخداى ناكرده شما هم در مورد من مثل آن خانمها فكر كنيد.

2.

قديما ما عروسى مى رفتيم و گروه رقص نوع رقص را تعيين مى كرد و خواننده ها هم تبعيت مى كردند.اما از انجاييكه دنيا عوض شده است اين مورد هم به سلامتى برعكس شده است.بعنى خواننده تعيين مى كرد كه مردم با چه بزمى برقصند و خوب مردم بينوا هم همان بزم را مى رقصيدند اما، در يك دور يكى از افراد يك بزم را رفت كه اتفاقاً مورد علاقه من است اما خواننده چندين بار تذكر دادكه بزم چيز ديكرى است و گروه هماهنگ باشد.بعد ما از ميزبان خواستيم كه به خواننده تذكر بدهد گفت:

- اشكالى نداره.به حرفش گوش بديد.اين خواننده اعصاب نداره و اگه رو حرفش حرف بزنن،مراسم رو ترك مى كنه و مى ره بيرون...

درمملكتى كه اوضاع اعصاب مطربهايش اين است،چه توقعى از مردم عادى مى شود داشت؟


برچسب‌ها: حسودى مى كنم به آنهايى كه پنج شنبه ها تعطيلن
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 1:14 توسط پرژین|

يارو ازپنجره جهنم سر مى كشه تو بهشت و رو به بهشتى ها ميگه:

- احوال پاچه خواراااا؟


برچسب‌ها: عكس خيلى بهتر از تقويم و ساعت گذر زمان را نشان مى
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 23:47 توسط پرژین|

فكر كردم فقط نيم ساعت مى خوابم.خواب_خواب هم نه.كمى استراحت با چشمهاى بسته.چون بعدش كار دارم.آن هم نه يكى و دو تا،هزار تا.چشمانم را بستم و صدايى شنيدم.كسى اين اطراف داشت اخبار گوش مى داد.ساعت مگر چنداست؟يك ثانيه هم به جواب فكر نكردم نشد كه فكر كنم.چون،چيزى چشمهايم را به هم چسباند.خواب مگر چسب است؟

يهويى ييدار شدن را دوست ندارم و خوشبختانه يهويى نبود.كم كم بيدار شدم و اطراف  را نگاه كردم.مانتويم بايد اتو مى شد و ميوه ها توى يخچال گذاشته مى شد و بعدش هم اخبار.اولى و دومى انجام شد و يادم آمد اواخر شهريور است و خنك شدن مطبوع هوا،خصوصيت خوب اين روزهاست.رفتم حياط تا هم موهايم را شانه بزنم و هم اواخر شهريور را نفس بكشم.وارد حياط شدم اما،همه جا تاريك بود.واوووو كه اينطور ! احتمالاً شب از نصفه گذشته است.آسمان را نگاه كردم.ماه هم نصفه بود.مگر چندم ماه است؟

آمدم داخل تا بنويسم امشب دلم مى خواست سوسيس هندى درست كنم و دستور پختش را هم دارم اما حوصله اش نيست و بجايش چاى دم خواهم كرد.شايد هم نسكافه درست كردم و شايد هم كاپوچينو.واووووو چه خوب كه اينهمه انتخاب دارم..اما الان كدامش بيشتر مى چسبد؟....داشتم راى گيرى مى كردم كه صداى خش خش آمد.يعنى دارند كوچه ها را جارو مى كشند؟مگر ساعت چند است؟


برچسب‌ها: كجا رفته اى خواب_من, برگرد توى چشمهايم
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 2:32 توسط پرژین|

نمى دانم در نبود من چه اتفاقى افتاده است كه نيلو و رئيس رويشان توى روى هم باز شده است و اتاق ما كارزارى شده است كه بيا و ببين...البته فقط من از عمق ماجرا خبر دارم و بقيه همكاران كماكان فكر مى كنند اناق ما گل و بلبل است و شايد هم پيش خودشان به ما و اينهمه تفاهم حسودى كنند.دليل اين تفاهم ظاهرى هم اين است كه اين دوتا همزمان عصبانى نمى شوند و اگر هم بشوند يكيشان عصبانيتش را كنترل مى كند.مثلاً وقتى رئيس عصبانى مى شود،نيلو سكوت مى كند و وقتى نيلو عصبانى مى شودرئيس پاس مى گيرد و  نيم ساعتى مى رود بيرون و همين روش ساده باعث شده است اتاق ما جزيره ثبات شناخته شود وصلح و صفاى ظاهرى در آن موج بزند.القصه؛ديروز نيلو عصبانى شد و ضمن عصبانيتش تمام كسانى را كه تابستانها رفتن به شمال را براى خودشان برنامه  ريزى مى كنند و يك هفته مى روند و معلوم نيست چه غلطى مى كنند و تازه  وقتى هم برمى گردند دو قورت و نيم شان باقى است و ... نيلو اين آدمها رانواخت و من ديدم رئيس گيج و منگ چند دورى دور خودش چرخيد و بعدش پاس گرفت و رفت.بعد از رفتن ايشان نيلو برايم توضيح داد كه حضرت رئيس برنامه رقتن به شمال را دارد آنهم براى يك هفته و خجالت هم نمى كشد چون تازه از مرخصى برگشه و بجاى تشكر دارد قرت و فرت دستور مى دهد.بعدش نيلو گفت:

- حساب كار رو دستش دادم

واقعاً هم حساب كار را دستش داده بود.چون رئيس مهربان و لبخند به لب برگشت و ديگر هم دستور نداد تا امروز.بله.امروز!رئيس براى فردا مرخصى گرفته بود بدون آنكه با نيلو هماهنگ شود و تنها آخر وقت برگه مرخصى اش  را دست نيلو داد و گفت:

- من فردا برنمى گردم

بعد لابد پس فردا نيلو،رئيس را مى چزاندش و پس پس فردا رئيس نيلو را نديده مى گيرد...من واقعاً حوصله ندارم آنهم الان كه اعصابم از صدجا خط خورده است.


برچسب‌ها: بعد از اين نگاهم به عشق يك نگاه زخميه
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 0:46 توسط پرژین|

باور كنيد موضوع هم ساده ست و هم قطعى.به سادگى سرماخوردگى و قطعيت مرگ.فقط نبايد سخت گرفت و بهتر است همان اول رابطه خيال خودمان را راحت كنيم و مطمئن باشيم اين مرد بى برو برگرد خيانت خواهد كرد.درست است خيانت به هيچ عنوان باشكوه نيست اما به آن فجيعى هم كه ما فكرمى كنيم نيست.صرفاً يك خصوصيت اخلاقى است كه همه ء مردان با آن زاده مى شوند.مثل خودمان كه از راه نرسيده و هيچى به هيچى نشده كفش پاشنه تق تقى دوست داريم و النگو و گوشواره....مى بينيد ما هم تنوع دوست داريم پس حق تنوع طلبى هم به طرف مقابل بدهيم و اينقدر آه و واويلا و فغان سر ندهيم و بجايش همان اول كار به فكر واكنش خودمان به آن اتفاقى كه حتماً مى افتد باشيم.چون اين جريان واكنش خيلى مهم و حياتى و تعيين كننده ست.البته،با علم به اينكه آن طفلك خائن حتماً برمى گردد.اصولاً اين يكى هم خصوصيت ديگر دوستان جناح مقابل است يعنى احتمال برگشتشان صد در صد است حالا صد در صد هم نباشد نود درصد است.پس لازم است به فكر واكنشى غير از گريه و زارى و چرا رفتى؟بود.اين واكنش ها اصلاً و ابداً زيبنده يك زن واقعى نيست يك زن واقعى بايد محكم باشد و قوى.مثل زنان اصولگراى كرد كه معتقدند بايد به مرد رفته اجازه برگشت داد و سرفرصت دست و رانش را شكست.البته من با استفاده از كلمه سرفرصت سعى كردم جريان را ملايم كنم وگرنه پروسه شكستن دست و ران متعلق به آن عزيز سفر كرده بايد ناگهانى و بدون اطلاع قبلى باشد و باقى ماجرا هم بستگى به نظر طرفين دارد ولى من به عنوان شاهد عينى معتقدم حتى اين كار هم چندان ثمر بخش نيست و موضوع خيانت سرجايش است اما ساير موضوعات كمى جابجا مى شود كه اين جابجايى تا حدود زيادى به نفع خاتون ماجراست و تازه اين نفع منهاى حس خوش خنك شدن دل است.خوب اين واكنش زنان اصولگرا بود اما همه كه اصولگرا نيستند ما زن مدرن هم داريم كه كاش حداقل سر اين ماجرا از اين  مدل زنان نداشتيم چون واكنششان به زعم من تهوع آور است.اين قبيل زنان در جريان تمام اتفاقات هستند و طورى برخورد مى كنند كه نه چيزى ديده اند و نه شنيده اند و اصولاً چون منافعشان ايجاب مى كند كه با طرف مقابل باشند با طرف مقابل خواهند بود به هر قيمتى.البته كمى تا قسمتى از اجراى نمايش "ما خوشبختيم" كاسته مى شود.توجه بفرمائيد لطفاً.كاسته مى شود فقط.قطع نمى شود.اما يك عده از زنان هم هستند به نام زنان روشنفكر كه چون تعدادشان كم است ،تنها موفق به زيارت چندتايشان شده اما تا دلتان بخواهد وبلاگهايشان را خوانده ام ومقاله ها و تعداد خيلى كمى هم از كتابهايشان.از واكنش اين زنان به موضوع بحث مطمئن نيستم اما طبق نوشته هايشان طرف را ول مى كنند زيرا لياقت آنها را نداشته و بعدش به خودشان حق مى دهند براى مدت خيلى كمى عزادار رابطهء شكراب شده شان باشند و بعدش خداحافظ.هيچ اتفاقى نيفتاده ست انگار.به هر حال گستره واكنش ها خيلى بيشتر از اين  مواردى ست كه من عرض كردم چون براى خيل عظيمى از زنان قابل هضم نيست كه اين مردانى كه به گفته روانشناسان و متخصصان كه اتفاقاً خودشان هم از جنس همان جنس هستند؛آها اين  مردان!چگونه است كه اين مردانى كه ذهنشان اجازه انجام دوكار همزمان را به آنها نمى دهد،قلبشان- قلب رئوفشان- توانايى دوست داشتن Nتعداد زن را به انها مى دهد؟آنهم همزمان؟خوب اين سوال ذهن من نيست و به دنبال پاسخش هم نيستم چون من همان اول داستان سنگهاى خودم را واكردم؟درست است؟من با اين ماجراى خيانت در رابطه هيج مشكلى ندارم.حتى با برگشت دوست عزيزمان هم مشكلى ندارم.مشكل من ،سر واكنش خودم است كه انقدر ملايم و مهربان برخورد مى كنم كه طرف طلبكار هم مى شود و بر مى گردد مى پرسد:

- بى معرفت ! چرا احوالى از من نميگيرى؟

من اين را كجاى دلم بگذارم؟هاااا.كجا اخر؟.مخصوصاً كه مدتهاست فاتحهء حضور آن ادم در قلب من خوانده شده است و فقط از اينكه يك زن ،اين مرد- اين مرد مغرور- را بازى داده است  شگفت زده شدم و اين شگفتى با كمى شادى بدجنسانه در ته قلبم همراه شد.خوشحالم كه بالاخره فهميد "بازى دادن"و "راندن"و "جاگذاشتن"چه مزه اى دارد.


برچسب‌ها: اين روزها دامن مى پوشم دامن سفيد با گلهاى رز قرمز
نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 22:45 توسط پرژین|

من تمام حقه و كلك هايى را كه بلد بودم به كار بردم تا مورچه تل ياسى رنگ زيبايش را به موهايش بزند اما نزد.سرانجام و توى راه پله به عنوان آخرين تلاش گفتم؛

- ببين مورچه جان!اگه تل نزنى موهات مياد تو چشمات و نمى تون جايى رو ببينى...

مورچه با دقت حرفهايم را گوش داد و بعدش آرام عينك آفتاييش را به سمت سرش هل داد و عينك تل شد و از تل هم بهتر.من نگاه كردم و مورچه كه اتفاقاً چند پله بالاتر ايستاده بود و كاملاً به من اشراف داشت لبخند فاتحانه اى زد كه معناى تحت الفظيش"خفه شو خاله" مى شود.خفه شوم هاااا؟

از تصميم منصرف شدم و مورچه را بردم و تحويل مامانش دادم و خودم رفتم عمارت خسروآباد.اصلاً چه معنى داد كه  آدم بچه اى را كه از آن حرفها مى زند را ببرد دف نوازى؟آنهم ذف نوازى بيژن.آنهم از نوع كامكارش.


برچسب‌ها: در عمارت و كنار اب و زير آسمان و كنار ماه دعا كردم
نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 0:44 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» سروان جمشيد
» خونسردى خطرناك
» كلك قديمى
» جو
» عروسى و گرسنگى
» بهترين پيامكى كه خواندم
» نيمهء شب و نيمهء ماه
» لج بازى
» فاتحه مع الصلوات
» خفه شوخاله