پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

رئيس يك نگاهى به آسمان و باران بى حالى كه داشت مى باريد انداخت و گفت:

- چه وضعى شد امسال!هيج خبرى از برف و باروون نيست.

من گفتم:

- نيست كه نيست.همين مونده بشينيم غصهء برف و باررون رو بخوريم.يه عده ادم رو زمين هستن كه اگر آب باشه زنده مى مونن و نباشه هم همه با هم مى ميرن و راحت ميشن و خلاص.

نيلو گفت:

- برف و بارون چى؟من اگه جاى خدا بودم سنگ رو سر اين مردم مى ريختم.

رئيس اصلاً انتظار نداشت.يك نگاهى به دوتايمان انداخت و با تعجب گفت:

- دستتون درد نكنه!

حالا من يك عالمه دليل براى دپرس بودن دارم.1.پايان نامه بايد سر و سامان داده شود.حالا خود_ پايان نامه به كنار؛كارهاى اداريش،كارهاى اداريش من را كشته! 2.من و مسئول كامپيوتر رفته ايم و با يك شركت قرارداد بسته ايم كه سيستم هاىAll in  one بخريم و حالا رئيس خدمات سنگ اندازى مى كند.3.شما تا حالا براى انجام كارى به شهردارى رفته ايد؟اين روزها گذرم آنجا افتاده و اميدوارم گذر شما نيفتد.تازه اين ها سه تا استرس _ ديشبى بودند و امروز هم يكى، دو تا استرس ديگر اضافه شد.مادر_ خانم همكارمان توى مهمانى و خيلى ناگهانى ايست قلبى داده است،آقاى همكارمان اوردوز كرده است،يك خبر تلخ ديگر هم شنيدم. خوب ، با اينهمه دليل،من حق دارم دپرس باشم.اما،نيلو جان دليل چندانى  براى دپرس بودن نداشت و  نيتش فقط پشتيبانى از من بود.


برچسب‌ها: فرمان بده كه برف ببارد و تمام ايران سفيد شود
نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت 19:25 توسط پرژین|

1.

گوشى را محكم روى تلفن كوبيدم و گفتم:

- پدر سوختهء بى شرف!

-نيلو و رئيس شوكه شدند و پرسيدند:

- چى شد؟

از پنجره بيرون را نگاه كردم هنوز هوا كاملاً روشن نشده بود.فكر كردم براى  دعوا  كردن  خيلى زود است.رئيس خدمات  روى اعصاب من رفته بود و من هم تلفن را قطع كرده بودم. پس "ير به ير"بيخيال!

2.

رفته بودم پيش دكتر براى گرفتن امضاء.يك خانم  قد بلند و زيبا و خيلى شيك داشت با دكتر حرف مى زد.صبر كردم،حرفهايش تمام شود.اما تمام نمى شد انگار.يك موضوع كه حل مى شد مى رفت سراغ موضوع.موضوعاتى كه مطرح كردنشان موضوعيت نداشت.مثل:

- كلاسها پشت سر هم هستن...كششش نداريم

- كلاسهاى صبح زود رو دوس ندارم

- تعداد واحدهام زيادن ...نمى رسم

-دوست داشتم بجاى اين دكتر با آن دكتر درس بر مى داشتم

اعصابم به شدت بهم ريخت و يكى دو بار خانم را نگاه كردم كه كوتاه بيايد اما،پرروتر  از اين حرفها بود.آخر سر برگه هايم را جلوى ددست دكتر گذاشتم و دكتر شروع به امضا كرد و خانم بالاخره رفت سراغ آن يكى دكتر.

تمام امروز به آن خانم و همسرش و بچه اى  كه به قول خودش صبح زود مى فرستدش مدرسه فكر كرده ام و درسى كه قرار است بخواند و خانواده اى كه قرار است بچرخاند و واويلايى كه قرار است تربيت كند.واقعاً  در اين خراب شده چه اتفاقى افتاده است؟ 

3.

خيلى خسته وارد خانه شدم و دراز كشيدم و ديدم كه سرم دارد گيج مى رود آنهم با يك متد جديد.خوشحال از اين تنوع و هيجان سعى كردم بخوابم.اما،مگر استرس مى گذاشت؟فكر كردم:هزار تا استرس دارم!

بعد شروع به شمارش استرس هايم كردم.اما،سه تا بيشتر نبود.همش سه تا استرس؟بيخيال بخواب.


برچسب‌ها: اگر اينترنت خانه تان قطع شد, اول كابل تلفن را چك كنيد
نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 22:1 توسط پرژین|

فردا تولد مورچه است  و به اين مناسبت برايش يك خانه-از اين چادرى هاى كودكانه- خريده اند و وسط سالن برافراشته اند تا،فردا كه مورچه مى آيد؛از به دنيا آمدنش خوشحال شود و سورپرايز شود و ذوق كند.اما،برخلاف پيش بينى ها، بزرگترها هم دارند ذوق مى كنند و هر كدام كه مى رسند و آن خانه را مى بينند،اول دورش مى گردند و بعد به به و چه چه مى كنند و بعدش دنبال ورودى هستند و مورد داشتيم يك مرد چهل و سه ساله مى خواست برود داخل و آنجا بنشيند و تازه تعارف مى كرد با هم برويم تا صفايش بيشتر شود و باز هم مورد داشتيم كه طرف خيلى جدى چادر و نقاشى هايش را نگاه مى كرد و با اينكه از زرافه خوشش آمد و به نظرش زيبا رسيد اما،،معترض بود كه چرا شكل گربه هم روى چادر نيست؟.بى شمار مورد داشتيم...پنجره اش تورى ندارد!درش بسته نمى شود!سقفش كوتاه است!متراژش كم است! و اين موردها خيلى جدى بيان مى شد.من دقت كردم.حتى يك رگه از طنز هم توى كلام هيچ كدام از موردها مشاهده نمى شد و اين اصلاً باوركردنى نبود.

باوركردنى نبود.اما، من از ديدن آن خانه ذوق نكردم.راستش من كودك كه بودم خانه داشتم.يعنى هر روز يك خانه داشتم.تازه خانه ام را خودم و با دست خودم و هر روز با يك پلان جديد مى ساختم.مصالح خانه ام هم آجر بود.آجر اسباب بازى نه هاااا....آجر واقعى. تازه فقط من نبودم كه خانه مى ساختم.سارا و ثريا و شراره هم بودند و هر روز با هم مى رفتيم و در حياط _ خيلى بزرگ خانهء پدر بزرگ من مشغول خانه سازى مى شديم.آن حياط خوبيش اين بود كه پر از آجر بود.سالم و شكسته.دو تايش برايمان كاربرد داشت.آجرها را چند تا چند تا روى هم مى گذاشتيم و بلند مى كرديم و مى برديم توى محوطهء خودمان و با آنها يك خانهء كودكانه مى ساختيم.هر كسى زودتر خانه اش تمام مى شد،برنده بود.يادم نمى آيد كه حتى يك بار هم برنده شده باشم.هميشه تا  كارم را تمام مى كردم، بازى تمام مى شد.اتقاقى كه در بزرگسالى هم دارد تكرار مى شود.هى تكراى مى شود.


برچسب‌ها: مثل اين است كه كارمند جهنم احساس كند فرشته است
نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 21:45 توسط پرژین|

صداى يك موزيك شاد من را داخل پاساژ كشاند.دو تا مرد وسط پاساژ نشسته بودند وداشتند به صورت زنده كنسرت اجرا مى كردند و مردم هم اگر مى خواستند كمى پول را روى كيفى كه كنارشان بود، مى گذاشتند.من بى توجه به آنها يك دور زدم و تا نزديكشان شدم صداى موزيك قطع شد. من نزديك بودم و غم عالم را در نگاه هر دو موزيسين ديدم ؛ وقتى داشتند پولهاى ريخته شده روى كيف مشكى كنار دستشان را مى شمردند.


برچسب‌ها: كار سختى بايد باشد كه با يك قلب غمگين شاد بنوازى
نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 21:6 توسط پرژین|

ويرگول هايى كه دكتر ايراد گرفته بود،كم و زياد شد.براى علامت هاى سوال و تعجبش، منابع هايلايت شد."است " هايى كه بايد بود مى بود،جابجا شد.سنندج هايى كه "ن" هايش كم و زياد بود،اصلاح شد.پايان نامه از اول و براى صدمين بار خوانده  و ارسال شد.بلافاصله ايميل رسيد:

- آيا كل پايان نامه بازنگرى شده است يا فقط ايرادهايى كه گرفته بودم اصلاح شده؟

جواب دادم:

- كل پايان نامه اصلاح شده.

ايميل بعدى:

- جهت اطلاع من فرصت مرور پايان نامه رو ندارم.هر طور مايليد عمل كنيد.

لحظه اول تصميم گرفتم برايش بنويسم:

- جهنم كه فرصت ندارى!

لحظه دوم خواستم بنويسم:

- ١...٢...٣...( سه نا فحشى كه بلدم)

لحظه سوم،آى پد را بستم و چراغها رارخاموش كردم و دراز كشيدم و به كاركردهايى كه اين مدرك مى تواند برايم داشته باشم فكر كردم  و كسى هست كه فكر كند به نتيجه اى رسيده باشم؟نتيجهء غم انگيزى بود اما،پذيرش چند سال آب در هاون كوبيدن را برايم قابل تحمل مى كرد.والا!مدركى كه به هيچ دردى حتى به درد سر قبر آدم هم نخورد،همان بهتر كه نباشد.مگر كسى تا حالا ديده سر قبر يك نفر بنويسد فلانى فوق ليسانس داشت؟

يك ساعت بعد به دكتر زنگ زدم تا بفهمم منظورش از آن خزعبلات چه بوده است و اتفاقاً اولين سوال دكتر هم در مورد آخرين ايميلش بود كه ديده ام يا نه؟

بعد از مقادير فراوانى ارعاب و تهديد،با كلى ادا و اصول اجازه داد براى دفاع اقدام كنم.


برچسب‌ها: به سلامتى هنگ كردن آى پدمان را هم ديديم
نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 22:53 توسط پرژین|

خانم فروشنده مبلغى را كه بايد مى پرداختم روى يك تكه كاغذ نوشت و گفت:

- تشريف بيريد صندوق

تشريف بردم صندوق و كارت را تحويل خانم صندوقدار دادم و خانم،كارت را كشيد و مبلغ را وارد كرد و رمز را هم خودم گفتم.اما، هيج ميلغى كسر نشد.خانم،كارت را يك كوشه انداخت و بدون هيج توضيحى چند مشترى ديگر را راه انداخت و در اين ميان تنها چيزى كه نمى ديد من بودم انگار.گفتم:

- لطفاً يه بار ديگه كارت رو امتحان كنيد.

كارت را برداشت و يك نگاهى به آن انداخت و گفت:

- اين كارت كار نمى كنه!

- كارت من مشكلى نداره.

- مشكل كه ميگم؛ منظورم موجودى و رمز نيست.اين كارت خودبخود كار نمى كنه!

- چرا؟

- نمى دونم.فقط مى دونم كه كار نمى كنه!

- دارى مسخره مى كنى؟

- نه خانم.مسخره چيه؟اصلاً بيايد تا يك بار ديگه امتحان  كنم.

امتحان كرد و بدون هيج مشكلى مبلغ كسر شد و بدون هيچ حرف و توضيحى (انتظار معذرت خواهى ندارم من)كارت به من پس داده شد.

 


برچسب‌ها: رنگ موى طلايى 8, زيتونى 8, دودى7خيلى زيبا مى شود
نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 22:21 توسط پرژین|

1.

يك هفته است من و سارا و رويا از يك آرايشگاه مشهور وقت گرفته ايم براى امروز ساعت چهار و نيم. امروز ساعت چهار،همكار رويا به او زنگ مى زند و از رويا مى خواهد لطف كند و امروز عصر بجاى او كشيك بماند زيرا عمويش،همان عمويى كه هفته پيش با موتور تصادف كرده بود و پايش شكسته بود؛چشم از جهان فرو بسته است.

- اين عبارت"چشم از جهان فروبسته است"چقدر رمانتيك است.

- اين قانون " قانون رابطه ها در دنيا" چقدر شگفت انگيز است.

2.

ديروز معاون اداره سرما خورده بود و امروز تمام اداره.همگى هم سرما خوردگيشان را به معاون ربط مى دادند كه بجاى اينكه يك گوشه بتمرگد،به تمام اتاق ها سر زده است و سرفه كرده است و ويروس است ديگر،پخش مى شود.ويروس پخش شده بود و امروز همه در جواب سلام و احوالپرسى و مخصوصاً جواب اين سوال:

- خوبى؟

جواب مى دادند:

- كى خوبه؟همه مريض هستن!

من و نيلو هم كمى سرما خورده بوديم و به سهم خودمان داشتيم معاون را فحش مى داديم كه ناصر آقا رسيد و بدون سلام و تعظيم رو به رئيس كفت:

- آقا!اين معاون رو بذارين تو آب آهك و بعدش آتيشش بزنين!اين چه وضعيه؟اين چه بدبختيه؟خدا لعنتش كنه!

من گفتم:

- حالا ديروز هيچى!امروز چرا برگشته اداره؟استعلاجى مى گرفت مى موند خونه ديگه!

ناصر آقا گفت:

- خانم،ازش پرسيدم.پرسيدم:

-با اين حالت چرا اومدى اداره مرد؟

- خوب؟

- ميگه بخاطر همكارها برگشتم!

نيلو عصبانى شد و گفت:

- اين حرف رو به خر بگى،سرش رو تكون مى ده!

- در جواب معاون يك حس رمانتيك مستتر است.مگر نه اينكه بخاطر همكارها برگشته؟همكارها را دوست دارد لابد!

- اين عبارت"خر هم سرش را تكان مى دهد" را امروز براى اولين بار شنيدم و حدس مى زنم از اين به بعد زياد به كار ببرم.

3.

يكى از  همكارهاى قديمى هر چند وقت يك بار زنگ مى زند و بى وقفه درددل مى كند و حتى انتظار همدردى هم ندارد.فقط دلش مى خواهد حرف بزند و برايش هم مهم نيست من يا نيلو و يا رئيس گوشى را برداريم.امروز من گوشى را برداشتم و شنيدم كه درست است سمتى كه گرفته برايش بهتر است اما،الان دلش تنگ است و هم خودش و هم همكارانش غمگين هستند و آخر وقت قرار است با هم حرف بزنند و خداحافظى كنند و شايد اشكى هم بريزند.بعد....بعد اين فردين _ نادرست هى زنگ مى زند و هى مى پرسد:

- من دارم ميام،تو هم برو...

 خانم، به فردين گفتم:

- الهى گردنت بشكنه كه اينقدر عجلهء اينجا رو دارى!من آدمم،من شعور دارم،من بايد خداحافظى كنم...بله،خانم!با اين  جماعت طرفيم! ببخشيد مزاحم شدم،با اجازه.خداحافظ!

- اينكه "شايد اشك ريختيم"يعنى دار ودسته رمانتيك ها زنده هستند.

-  ايجاد يك مركز  با عنوان"جايى براى حرف زدن"ضرورى به نظر مى رسد.


برچسب‌ها: ديده شده بعضى ها از دندانپزشكى هم نمى ترسند حتى
نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 22:15 توسط پرژین|

يك رابطه مستقيم بين پولدار بودن يا نبودن من و گوشواره هايم وجود دارد.يعنى،اگر پول داشته باشم،گوشواره دارم و به محض بى پول شدن،گوشواره ها تبديل به پول مى شوند و كووووووو تا دوباره گوشواره بخرم و حالا اگر هم بخرم،بايد يك مدتى با خودم مديتيشن كار كنم تا دلم رضايت بدهد و جرات پيدا كنم كه گوشواره ها را آويزان كنم.چون در  فاصله طولانى بين بى پولى و پولدار شدن،گوش هايم پر مى شود و استفادهء دوباره از گوشواره ها تقريباً معادل  است با دوباره سوراخ كردن گوش ها و زخم و درد و حتى از خواب پريدن.مى خواهم بگويم وقتى پولدار شدن  براى من ،در حد گوشواره خريدن حتى،اينقدر دردناك است،اصلاً  نمى خواهم پولدار شوم.والا!


برچسب‌ها: انگارآنژيو گرفتن مد شده, آخه هفت بار
نوشته شده در سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 21:50 توسط پرژین|

1.

رئيس رو به من و نيلو پرسيد:

- راستى شما كه سرتون گيج مى خورد،چه جورى گيج مى خورد؟

نيلو دستش را به مثل كسى كه دارد با دستش شيشه را پاك مى كند حركت داد و گفت:

- اينجورى!

رئيس قانع شد و ديگر دنباله حرف را نگرفت.انگار سرگيجه اش  شبيه سرگيجه نيلو بود.شايد هم اينقدر ما در تا حرف سرگيجه زده ايم كه سرگيجه گرفته بدبخت!(اين جملهء آخر نظر نيلو بود)

2.

سارا پرسيد:

- راستى سرگيجه ت خوب شد؟

- بهترم!

- سرت چه جورى گيج مى خورد؟

- ببين چند مدل بود.يه مدلش احساس مى كردم توى يك منحنى تاب مى خورم.يه مدلش توى يك دايره گيج مى خوردم.يه مدلش انگار تو گهواره بودم و اين يكى رو دوست داشتم.يه مدلش دنيا وارونه مى شد.

سارا كمى نگاهم كرد و گفت:

- الان چه جورى گيج مى خوره؟

- الان احساسم شبيه الاكلنگ بازيه!هى حس مى كنم وسط دريا هستم و روى يه تكه چوب نشستم

-خوب؟

- هيچى ديگه!مثل الاكلنگ،يه لحظه نزديك آسمون مى شم و يه لحظه برمى گردم ىسط دريا!

سارا  با دهان باز و چشمان گشاد شده ،بر و بر نگاهم كرد و گفت:

-  به جان خودم، كارت تمومه!!!!


برچسب‌ها: توى اين واويلا يك عامه كفشدورك چسبانده ام به يخچال
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 22:42 توسط پرژین|

كارتم  را وارد دستگاه عابر بانك كردم و خيلى سريع گزينه ها را انتخاب كردم و منتظر دريافت پول شدم.كمى طول كشيد،اما صبر كردم.دستگاه پول را شمرد.اما،پس نداد و دوباره منتطر ماندم.كمى بعد دستگاه دوباره پول را شمرد و من همچنان منتظر پول بودم و همزمان روى دستگاه عابر بانگ با انگشتانم ضرب گرفته بودم.اين بار هم خبرى از پول نبود.كارتم رارگرفتم و كمى عصبى رفتم كه از آن يكى دستگاه پول بگيرم.توى مسير رسيدن به دستگاه سوم،پيرمردى كه داشت با دستگاه دوم سر و كله مى زد گفت:

- خانم!اينا اصلاً كار نمى كنن فقط كارت  بانك خودشون رو  مى خونن.حتو پول هم نميشه جابجا كرد!

- فكر نكنم اينطورى باشه!

- اينطورىه خانم!بيا خودت ببين.نيم ساعته دارم سعى مى كنم يه پول رو جابجا كنم و نمى تونم.بيا ببين!

رفتم و ديدم و سعى كردم پول را جابجا كنم و جابجا كردم.

گفتم:

-انجام شد.حاج آقا!

- خوب چرا اينقدر تند تند انجام دادى!يه جورى انجام مى دادى كه من هم يادبگيرم.

- حالا دفعهء بعد خودت انجام ميدى!

- الان تو چه كار كردى؟

-ببين گزينه انتقال رو انتخاب مى كنيم و بعد شماره رو وارد مى كنيم

- خوب اين شماره رو وارد كن!

و يك شماره ديگر را وارد كردم و يك انتقال ديگر انجام دادم.


برچسب‌ها: دلم كله پاچه مى خواد لشديد
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 19:42 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» دو تا دپرس
» بيخيال ...بخواب
» خانه هاى خردسالى
» موزيسين هاى مفلوك
» من توبه كردم از درس
» ديوانه اى در داروخانه
» يك ويروس رمانتيك
» پيامد پولدار بودن
» الاكلنگ بازى وسط دريا
» تلكه